۱۴۰۴ دی ۴, پنجشنبه

عبدالعلی آقایی ایستاده تا آخرین نفس

 


محل تولد: شهرضا

سن: ۲۷

تحصیلات: دانشجو رشته ادبیات

محل شهادت: اصفهان

تاریخ شهادت: ۲۹-۱-۱۳۶۳


عبدالعلی آقایی، مجاهد پاکباز خلق ایران، در سال ۱۳۳۶ در شهرضا، در خانواده‌ای کشاورز و محروم چشم به جهان گشود. فقر و سختی از همان کودکی با زندگی او گره خورده بود. پدرش چوپان بود و عبدالعلی نیز در تابستان‌ها برای کمک به خانواده، همراه پدر به چوپانی می‌رفت. همین رنج‌های زودهنگام، روحیه‌ای مقاوم و حساس نسبت به بی‌عدالتی‌های اجتماعی در او شکل داد.

تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در شهرضا به پایان رساند و با وجود همه تنگناهای اقتصادی، با پشتکاری مثال‌زدنی موفق شد در رشته ادبیات عربی وارد دانشگاه اصفهان شود. عبدالعلی که طعم تلخ محرومیت را با تمام وجود چشیده بود، عامل این شکاف طبقاتی را در دیکتاتوری سلطنتی می‌دید و به همین دلیل، در قیام و تظاهرات‌های مردمی علیه رژیم شاه در اصفهان حضوری فعال و مستمر داشت.

پس از پیروزی انقلاب، با شور و امید وارد فعالیت‌های سیاسی شد، اما خیلی زود دریافت که حاکمیت خمینی نه‌تنها ادامه‌دهنده آرمان‌های آزادی‌خواهانه انقلاب نیست، بلکه با سرکوب و استبداد، همان مسیر دیکتاتوری را ادامه می‌دهد. جست‌وجوی راهی برای تحقق آزادی و حاکمیت مردمی، او را سرانجام به سازمان مجاهدین خلق ایران رساند؛ جایی که از سال ۱۳۶۰ به‌طور حرفه‌ای وارد فعالیت شد.

پس از تظاهرات تاریخی ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز مقاومت مسلحانه سراسری، عبدالعلی به یکی از واحدهای عملیاتی مجاهد خلق پیوست و در اصفهان در چندین مأموریت موفق علیه نیروهای سرکوبگر رژیم شرکت داشت.

در خرداد ۱۳۶۲، در جریان انجام یک مأموریت انقلابی، همراه با همرزمش مجاهد شهید رحمت خدادادپور توسط نیروهای سپاه دستگیر شد. پاسداران در همان لحظه دستگیری و حین انتقال به زندان مخفی سپاه در اصفهان، او را چنان مورد ضرب‌وشتم قرار دادند که به‌گفته همرزمانش، جای سالمی در بدنش باقی نمانده بود.

در زندان، عبدالعلی زیر شدیدترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها قرار گرفت؛ صدها ضربه شلاق به کف پا، و پس از آن به سر، صورت و پشت بدنش. آثار این شکنجه‌ها تا زمان شهادتش، ده ماه بعد، همچنان بر بدن او باقی بود. با این همه، به گفته خودش، «داغ گفتن یک آخ و دادن یک اطلاعات» را بر دل شکنجه‌گران گذاشت.

او در مورد صحنه دستگیری‌اش به هم‌بندی‌ها گفته بود که برای جلوگیری از آسیب دیدن مردم، از سلاحش استفاده نکرد و به‌دلیل فاسد بودن قرص سیانور، امکان استفاده از آن را هم نداشت.

هم‌بندی‌های عبدالعلی از روحیه پولادین و شور انقلابی او چنین روایت کرده‌اند که در زندان، همواره منبع انرژی و امید برای دیگران بود. اغلب بعدازظهرها در هواخوری، برنامه ورزش راه می‌انداخت و خودش مسئولیت تمرین دادن زندانیان را به‌عهده می‌گرفت. همین تأثیرگذاری، باعث وحشت پاسداران شده بود و به همین دلیل، مرتب او را به بهانه‌های واهی به سلول انفرادی منتقل می‌کردند.

عبدالعلی که از سرنوشت خود آگاه بود، به همرزمانش می‌گفت:

«من اعدام می‌شوم، اما شما آزاد می‌شوید. وقتی آزاد شدید، راهتان را ادامه دهید. از رژیم خمینی نترسید؛ پوشالی است. در بازجویی‌ها همه چیز را گردن من بیندازید تا جرمتان کمتر شود… ما تا همین‌جا وظیفه‌مان مقاومت است.»

دژخیمان بارها تلاش کردند او را وادار کنند در نمایش‌های تبلیغاتی، از جمله نماز جمعه شهرضا یا مدارس، سخنرانی کند تا شاید حکم اعدامش تخفیف یابد؛ اما عبدالعلی هر بار با قاطعیت ایستاد و تسلیم نشد.

سرانجام، رژیم خمینی که در برابر این استواری و ایمان شکست خورده بود، در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۶۳، عبدالعلی آقایی را همراه با دو تن از یارانش به جوخه اعدام سپرد.

او ایستاده زیست، ایستاده مقاومت کرد و ایستاده جان داد؛ نامی که در حافظه مقاومت مردم ایران جاودانه ماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر