تاریخ سراسر فراز و نشیب ما همواره با خون پاک کسانی نگاشته شده که ایستادگی را بر تسلیم ترجیح دادند. مجاهد شهید، مهسا جلیلیان، زن آزادیخواهی که در سن ۳۰ سالگی به نمادی از شجاعت و پایمردی تبدیل شد، یکی از همین چهرههای درخشان است.
من و تو یکی شوریم، از هر شعلهیی برتر که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست. چرا که از عشق رویینهتنیم
تاریخ سراسر فراز و نشیب ما همواره با خون پاک کسانی نگاشته شده که ایستادگی را بر تسلیم ترجیح دادند. مجاهد شهید، مهسا جلیلیان، زن آزادیخواهی که در سن ۳۰ سالگی به نمادی از شجاعت و پایمردی تبدیل شد، یکی از همین چهرههای درخشان است.
محل تولد: تهران
سن: ۱۸
تحصیلات: دانشآموز دبیرستان
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۲۷-۲-۱۳۶۱
در جغرافیای مبارزات آزادیخواهانه، نامهایی درخشان وجود دارند که فراتر از سن و سال، به اسطورههای پایداری بدل شدهاند. شهلا (فرحناز) توکلی، دختر هجدهسالهای که از کوچههای محروم جنوب تهران برخاست، یکی از این ستارههای پرفروغ است. او که در خانوادهای تهیدست طعم تلخ نابرابری را چشیده بود، از همان نوجوانی دریافت که برای تغییر سرنوشت مردمش، باید مسیری فراتر از سنتهای محدودکننده را برگزیند.
از تظاهرات دانشآموزی تا بنبست استبداد
شهلا تنها ۱۴ سال داشت که در جریان انقلاب ضدسلطنتی به صفوف معترضان پیوست. آشنایی او با آرمانهای مجاهدین، نقطه عطفی در زندگیاش بود. او که شیفته فداکاریهای پیشگامان راه آزادی شده بود، پس از انقلاب ۵۷ و با ظهور نشانههای استبداد جدید، بیدرنگ در سنگر انجمنهای دانشآموزی جای گرفت. نه دیوارهای خانه و نه فشارهای خانوادگی که گاه به حبس خانگی او میانجامید، نتوانستند خللی در عزم او ایجاد کنند. او برای آرمانی که انتخاب کرده بود، از تحصیل و خانه گذشت و زندگی مخفیانه در پایگاههای مبارزاتی را برگزید.
اوین؛ آوردگاه اراده و شکنجه
در آبانماه ۱۳۶۰، شهلا در چنگال نیروهای امنیتی گرفتار و به زندان اوین منتقل شد. آنچه در آن ماهها بر این دختر جوان گذشت، شرحی از قساوت شکنجهگران و در مقابل، عظمت روح انسانی است. او ماهها انفرادی و شکنجههای وحشیانه را تاب آورد، اما هرگز از مواضع خود عقب ننشست. همبندیهایش روایت میکنند که شهلا حتی در آن شرایط طاقتفرسا، ایثار را فراموش نمیکرد؛ او از نوبت استراحت خود میگذشت تا همرزمان بیمارش لحظهای بیاسایند.
عهد خونین در حضور سرداران
یکی از تکاندهندهترین لحظات زندگی او، زمانی بود که دژخیمان به قصد درهمشکستن روحیهاش، او را بر بالین پیکرهای غرق در خون سردار موسی خیابانی و اشرف رجوی بردند. اما شهلا، برخلاف انتظارِ جلادان، با زمزمه آیات و سرودهای انقلابی، پیوند خود را با راه آنان مستحکمتر کرد. او نشان داد که ایمان به هدف، قدرتی فراتر از ترس از مرگ دارد.
سرانجام در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۶۱، شهلا توکلی که برای آزادی جان خود را فدا کرده بود، در برابر جوخه اعدام ایستاد. خون پاک او گواهی شد بر حقانیت نسلی که ایستادگی را به تسلیم ترجیح داد. او اگرچه در ۱۸ سالگی پرکشید، اما نامش به عنوان نمادی از «زن مجاهد و تسلیمناپذیر» در تاریخ ایران جاودانه ماند؛ روحی که هرگز در بند نشد و حقیقتی که با اعدام، تنها تکثیر گشت.
محل تولد: تهران
سن: ۲۰
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳-۱۱-۱۳۶۰
محل زندان: اوین
لیلا مولوی اردکانی در سال ۱۳۴۰ در تهران چشم به جهان گشود. او پس از گذراندن دوران ابتدایی و متوسطه و اخذ دیپلم، وارد دانشگاه شد. در فضای پرتبوتاب دانشگاه و در جریان مبارزات دانشجویی علیه نظام سلطنتی، با سازمان مجاهدین و آرمانهای آن آشنا گشت و در قیام سال ۱۳۵۷ حضوری فعال داشت.
پس از پیروزی انقلاب، لیلا بهعنوان دانشجویی آگاه و پرشور به انجمن دانشجویان مسلمان پیوست. او یک «میلیشیای فداکار» و خستگیناپذیر بود که در تمام فعالیتهای سیاسی، از دکههای فروش نشریات تا تظاهرات اعتراضی علیه ماهیت ارتجاعی حاکمیت جدید، نقشی چشمگیر داشت و در برابر حملات چماقداران شجاعانه ایستادگی میکرد.
با تغییر فضای سیاسی پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، لیلا به زندگی مخفی روی آورد. او که در تظاهرات مسلحانه ۵ مهر ۶۰ شرکت داشت، دو روز بعد دستگیر شد. هوشیاری و اعتمادبهنفس بالای او باعث شد که در میان انبوه بازداشتیها، مزدوران را فریب داده و حکم آزادی بگیرد. یکی از مادران همبندی او روایت میکند: «لیلا بهقدری هوشیارانه برخورد کرده بود که چند روز بعد آزاد شد.» اما او که میدانست دژخیمان دوباره به سراغش میآیند، قصد سفر به شمال را داشت که در همان عصر روز آزادی، مجدداً شناسایی و دستگیر شد.
در بازداشت دوم، لیلا با بدنی مجروح و تحت شدیدترین شکنجهها قرار گرفت. دژخیمان که به هویت واقعی او پی برده بودند، با کینه فراوان از او خواستند تا در مصاحبهای تلویزیونی علیه سازمان شرکت کند، اما لیلا با پاکبازی تمام فشارها را تحمل کرد. روحیه او چنان بالا بود که پس از بازگشت از بیدادگاهِ دو دقیقهای «محمدی گیلانی»، با خنده به همبندیهایش میگفت: «بچهها نظر شما چیه؟ مصاحبه کنم یا نه؟» در آن بیدادگاه، قاضی به او گفته بود: «یا مصاحبه یا اجرای حکم» و لیلا تنها به او خندیده بود.
سرانجام در سحرگاه ۱۳ بهمن ۱۳۶۰، وقتی نامش را صدا زدند، لیلا آرام بلند شد، نوترین مانتویش را پوشید، عینکش را زد و با شوخی گفت: «بدون عینک پیش حنیف نمیروم.» او با وصیت به یارانش برای رساندن خبر ایستادگیشان، در حالی که همبندیها شعر «جان مریم، جان لیلا» را برایش میخواندند، به سمت جوخه اعدام رفت. لیلا مولوی اردکانی در سن ۲۰ سالگی تیرباران شد و سرافرازانه برای آزادی جان سپرد.
محل تولد: خرم آباد
شغل: دبیر
سن: ۲۴
تحصیلات: دانشجوی دانشسرای راهنمایی- فوق دیپلم
محل شهادت: همدان
تاریخ شهادت: ۲-۸-۱۳۶۰
فرشته نورایمانی که میان یاران و نزدیکانش به «فتانه» شهرت داشت، در سال ۱۳۳۶ در شهر خرمآباد دیده به جهان گشود. او که فرزند کوهپایههای زاگرس بود، پس از طی دوران تحصیل و اخذ فوقدیپلم از دانشسرای راهنمایی بروجرد، به زادگاهش بازگشت تا در کسوت دبیری، روشنیبخش مسیر دانشآموزان خرمآبادی باشد. اما با وزیدن نسیم قیام علیه سلطنت، فرشته جانِ بیقرار خود را در خیابانها و تظاهراتها یافت. او که با مطالعهی زندگینامهی پیشتازانِ مجاهد خلق، گمشدهی خود را یافته بود، بلافاصله پس از پیروزی انقلاب و تأسیس جنبش ملی مجاهدین در خرمآباد، در شمار اولین زنانی بود که به این آرمان پیوست.
حضور او در تظاهراتهای اعتراضی در برابر دادگستری خرمآباد، آن هم در فضایی که چماقداران رژیم سایهی وحشت ایجاد کرده بودند، چنان جسورانه بود که نام او را به عنوان نماد ایستادگی بر سر زبانها انداخت. زمانی که مرتجعین کمر به تعطیلی جنبش بستند، فرشته با درایتی تشکیلاتی، انجمن هواداران را راهاندازی کرد و تمام داراییاش، حتی حقوق معلمی خود را وقفِ حفظ این تشکل و سازماندهی معلمان آزاده کرد. کینهی مزدوران از این زنِ مقاوم چنان بود که در رمضان ۱۳۵۹، او را به همراه ۱۵ تن از همرزمانش در یک جلسهی آموزشی دستگیر کردند. اما این پایان ماجرا نبود؛ اوباش حکومتی حتی نیمهشب به خانهی پدری او یورش برده و خانوادهاش را مورد ضرب و شتم قرار دادند، ولی فرشته با افشاگریهای بیپردہ، پاسخی کوبنده به تهدیدهای آنان داد.
به دلیل مخاطرات جانی، سازمان فرشته را به بروجرد منتقل کرد. او در آنجا چنان با شور و اشتیاق فعالیت کرد که تیراژ نشریه مجاهد را با تلاشی شبانهروزی از ۴۰۰ به ۱۹۰۰ نسخه رساند. در مرداد ۱۳۶۰، فصل جدیدی از زندگی او در همدان آغاز شد؛ این بار در نقش یک فرمانده عملیاتی. با حضور او، عملیاتهای میلیشیا در همدان جانی تازه گرفت و نظم و قاطعیت انقلابیاش، تحسین همرزمانش را برانگیخت.
سرانجام در ۲ آبان ۱۳۶۰، این مجاهد پاکباز بر سر یک قرار در همدان توسط پاسداران شناسایی و دستگیر شد. جانیان گمان میکردند صیدی بیدفاع را به دام انداختهاند، اما فرشته که با هوشیاری اسلحهی خود را از دید آنان پنهان کرده بود، در قلب مقر سپاه پاسداران همدان، شجاعانه مزدوران را هدف قرار داد. او در جریان این درگیری نابرابر و آتش متقابل، قهرمانانه به شهادت رسید تا جانش را فدا کند برای آرمانی که به آن عشق میورزید.
او پیش از آخرین خروجش از خانه، وصیتی ماندگار از خود به جای گذاشت: «ما در برابر خونهایی که عاشقانه بهخاطر خدا و خلق ریخته میشود، باید احساس مسئولیت بکنیم و با تمام توان جوابگوی حرکت تعالی آنها باشیم و ثابت کنیم که شایسته بوده و هستیم و خواهیم بود.»
متاسفانه از این شهید قهرمان عکس، نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را میشناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.
محل تولد: تهران
سن: ۱۸
تحصیلات: دوره راهنمایی
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۳۰-۳-۱۳۶۰
میترا آقائی، متولد ۱۳۴۲ در تهران، نوجوانی بود که بلوغ فکریاش با تلاطمهای قیام سال ۱۳۵۷ گره خورد. او که در ۱۵ سالگی طعم مشارکت در مبارزات مردمی را چشیده بود، پس از سقوط نظام سلطنتی، مسیر عدالتخواهی را در پیوند با سازمان مجاهدین خلق ایران یافت و به عضویت انجمن «میثاق» در محلات جنوب تهران درآمد.
میترا تنها یک هوادار ساده نبود؛ او در کسوت یک میلیشیای پرشور، تمام توان خود را وقف آرمانهایش کرد. از توزیع نشریه مجاهد و شرکت در نشستهای آموزشی گرفته تا تبدیل کردن خانهاش به مأمنی برای همرزمانش، او لحظهای از پای ننشست. حضور مستمر او در صف مقدم تظاهراتها علیه سرکوب آزادیها و ایستادگی در برابر چماقداران، از او چهرهای جسور و فداکار ساخته بود.
سرنوشت سرخ میترا در روز سرنوشتساز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ رقم خورد. در آن روز تاریخی، او به همراه یارانش به قصد شرکت در تظاهرات مسالمتآمیز به سوی خیابان بهار رهسپار شد، اما مسیر آنها با آتشبار نیروهای سرکوبگر مسدود گشت. در لحظاتی که گلولهها صفیر میکشیدند، میترای ۱۸ ساله با شجاعتی مثالزدنی به میانه میدان رفت و در برابر عاملان تیراندازی فریاد زد:
«ای گلولهها من هیچ ترسی ندارم و مرگ برای آزادی برایم خیلی شیرین است.»
لحظاتی بعد، پیکر پاک این شیرزن نوجوان زیر رگبار گلولهها به خاک افتاد. میترا آقائی با آگاهی کامل و انتخابی سرخ، جان عزیزش را فدای راه آزادی کرد تا نامش به عنوان نمادی از ایستادگی نسل میلیشیا در تاریخ مبارزات ایران برای همیشه ماندگار بماند. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
محل تولد: رشت
سن: ۲۲
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: رشت
تاریخ شهادت: ۱-۷-۱۳۶۱
با گرامیداشت یاد مجاهد شهید، مریم (زهره) آزموده لکامی، فرزند دلیر مردم رشت که در سن ۲۲ سالگی، پس از مسیری پرفراز و نشیب در مبارزه، جان خود را فدای آرمانهای والای انسانی کرد. مریم متولد ۱۳۳۹ بود و دوران تحصیل خود را در زادگاهش گذراند. او از همان روزهای پرالتهاب قیام سال ۱۳۵۷، حضوری فعال در صحنه داشت و حتی در جریان یکی از تظاهراتها بر اثر شلیک نیروهای سرکوبگر شاه از ناحیه پا مجروح شد، اما این زخمها هرگز او را از مسیر بازنداشت.
او که با شناخت عمیق از آرمانهای سازمان مجاهدین خلق به صفوف هواداران پیوسته بود، در بخش دانشآموزی و سپس در محلات رشت، با جدیتی تمام به فعالیت پرداخت. مریم در دوران فعالیت علنی، از چهرههای مقاوم در برابر هجمههای ارتجاع بود و در مقاطع حساس، از جمله فروش نشریه و ایستادگی در برابر چماقداران، شجاعتی مثالزدنی از خود نشان داد.
پس از وقایع خونین ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و تغییر فضای سیاسی، مریم به مبارزه مخفی روی آورد و مسئولیتهای دشواری را در شرایط سخت امنیتی شهر رشت به عهده گرفت. او که مدام میان شهرهای مختلف در تردد بود تا شعله مبارزه را روشن نگه دارد، سرانجام در اول مهرماه ۱۳۶۱، در جریان یک درگیری قهرمانانه با نیروهای پاسدار در خیابانهای رشت، برای آزادی جان سپرد و به کاروان شهیدان پیوست.
مریم در وصیتنامه ماندگارش، آگاهانه از انتخاب خود سخن گفته و تاکید کرده است که با درک تضاد میان اسلام انقلابی و اندیشههای واپسگرا، سوگند یاد کرده تا برای رهایی خلق ستمدیده از چنگال استبداد و استثمار، تا آخرین قطره خون ایستادگی کند. او بر این باور بود که برای رسیدن به جامعهای عاری از طبقات و استقرار عدالت، نباید از هیچ فداکاریای دریغ کرد. گفتنی است که خواهران او، فخری و زهرا آزموده لکامی نیز از دیگر جاودانهنامانی هستند که در این مسیر جان خود را فدا کردند.
محل تولد: تهران
سن: ۱۶
تحصیلات: دانش آموز
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۶-۶-۱۳۶۰
مژگان اصفهانیان، متولد ۱۳۴۴ در تهران، نمادی از نسل میلیشیای پرشوری است که در نوجوانی، بلوغ سیاسی و آرمانخواهی خود را به اثبات رساند. او که در زمان قیام ضدسلطنتی تنها ۱۳ سال داشت، با روحیهای جستوجوگر در تظاهراتها شرکت میکرد و پس از انقلاب، در دوران دانشآموزی با آرمانهای سازمان آشنا شد. مژگان به سرعت به یکی از فعالترین چهرههای انجمن دانشآموزان مسلمان تبدیل گشت؛ بهطوریکه جدیت او در توزیع نشریه و پذیرش مسئولیتهای دشوار، او را به الگویی برای همسالانش بدل کرد. او علیرغم محدودیتهای خانوادگی، با ایمانی استوار، لحظهای در مسیر مبارزه درنگ نکرد.
نخستین تجربه اسارت او در ۷ اردیبهشت ۱۳۶۰ و در جریان تظاهرات بزرگ مادران رقم خورد. در راهروی زندان اوین، وقتی او را به جرم نوشتن شعار بر دیوار سلول بازخواست کردند، با شجاعتی کمنظیر در چشمان دژخیمان نگریست و مسئولیت عملش را پذیرفت. مژگان پس از تحمل ۴۰ روز حبس و انفرادی، در ۱۵ خرداد ۱۳۶۰ آزاد شد، اما این آزادی برای او نه به معنای کنارهگیری، بلکه آغازی برای حضور فعالتر در صحنههای سرنوشتساز خردادماه بود.
با آغاز مقاومت سراسری، مژگان با جدیتی مضاعف به فعالیتهای خود ادامه داد تا اینکه در ۱۰ مرداد ۱۳۶۰، بار دیگر در حین تردد دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. رژیم برای مدتی طولانی از دادن هرگونه پاسخ روشن به خانوادهاش خودداری کرد، اما روح بلند این دختر ۱۶ ساله فراتر از دیوارهای زندان بود. او در آخرین تماس تلفنی خود با خانواده، با ادبیاتی حماسی و سرشار از آرامش، از سرنوشت خود سخن گفت. وقتی از او پرسیدند که آیا حکم تو حبس ابد است، با اطمینان پاسخ داد: «کمی بیشتر از حبس ابد» و وعده داد که فردا «آزادِ آزاد» خواهد شد.
سرانجام در سحرگاه ۱۶ شهریور ۱۳۶۰، مژگان اصفهانیان در حالی که تنها ۱۶ بهار از عمرش گذشته بود، به جوخه تیرباران سپرده شد. او با لبخندی بر لب به استقبال آزادی مطلق شتافت و به کاروان جاودانه شهدای راه آزادی پیوست.
یادآوری: متأسفانه تصویری از این شهید قهرمان در دسترس نیست. از هموطنانی که مژگان را میشناختند یا اطلاعاتی از او دارند، درخواست میشود جهت تکمیل پرونده این قهرمان خلق، با آدرس ایمیل aida.nikjo@gmail.com یا کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران @aypishtaz2020 در ارتباط باشند.
محل تولد: تهران
سن: ۲۰
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۵-۹-۱۳۶۰
محل زندان: اوین
معصومه اسماعیلی، متولد ۱۳۴۰ در تهران، سیمای درخشان زنی است که در ۲۰ سالگی درس شجاعت و فداکاری را به تاریخ آموخت. او که دوران تحصیل خود را در پایتخت سپری کرده بود، از همان روزهای پرشور قیام ۱۳۵۷ پا به میدان مبارزه گذاشت و پس از انقلاب، با آگاهی عمیق از آرمانهای آزادیخواهانه، به صفوف هواداران سازمان در انجمن دانشآموزان مسلمان پیوست. معصومه نه تنها در بخش تبلیغات و نشر آگاهی فعال بود، بلکه در رویارویی با چماقداران و سرکوبگران، جسورانه از حریم آزادی دفاع میکرد.
نقطه عطف زندگی مبارزاتی او، ایستادگی در برابر موج سیاه سرکوب پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ بود. او که مسئولیت یکی از واحدهای رزمی خواهران را بر عهده داشت، زندگی مخفی را برای تداوم مقاومت برگزید. معصومه در ۳۰ آبان ۱۳۶۰، در حالی که به همراه یکی از همرزمان تحت مسئولیتش راهی یک قرار تشکیلاتی بود، به دست نیروهای امنیتی بازداشت و به شکنجهگاه اوین منتقل شد. در همان لحظات نخستِ دستگیری، او دست به فداکاری بزرگی زد؛ معصومه با آگاهی از اینکه در کیف همرزمش مدارک حساس سازمانی وجود دارد، مسئولیت آن کیف را شجاعانه بر عهده گرفت تا یارانش را از گزند دژخیمان حفظ کند.
در پی این اقدام ایثارگرانه، بازجویان اوین او را تحت وحشیانهترین شکنجهها قرار دادند. شدت ضربات به حدی بود که معصومه دچار خونریزی داخلی شد و توان راه رفتن را از دست داد، اما روح بلند او هرگز تسلیم نشد. همبندیهایش روایت کردهاند که او حتی در بدترین شرایط جسمی، با صورتی افراشته در مقابل توابان و شکنجهگران میایستاد و به آرمانهایش وفادار میماند. او با ذکاوت مثالزدنی، بازجویان را با دادن نشانیهای سوخته سردرگم میکرد و حتی در اوج درد، از تحقیر دژخیمان دست بر نمیداشت.
سرانجام، دژخیمان که در برابر اراده پولادین این زن ۲۰ ساله به زانو درآمده بودند، او را تنها دو هفته پس از بازداشت، در حالی که به دلیل جراحات شدید قادر به حرکت نبود، به پای چوبه اعدام بردند. معصومه اسماعیلی در ۱۵ آذر ۱۳۶۰، جان خود را در راه آزادی فدا کرد و با خون خود، نامش را به عنوان نماد وفا و فداکاری در قلب تاریخ مبارزات ایران حک نمود.
محل تولد: بندر ترکمان
سن: ۲۲
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: نور
تاریخ شهادت: ۲۲-۱۲-۱۳۶۱
سکینه آزیش، که او را با نام ناهید میشناختند، در سال ۱۳۳۹ در خانوادهای زحمتکش در بندر ترکمن دیده به جهان گشود. او دانشآموزی ممتاز بود که علیرغم استعداد درخشانش، برای یاری رساندن به اقتصاد خانواده در کنار تحصیل به کار کشاورزی مشغول بود. روح جستوجوگر ناهید او را به سمت درک ریشههای فقر و تبعیض سوق داد و خیلی زود دریافت که علت اصلی این محرومیتها در حاکمیت استبدادی نهفته است. جسارت او به حدی بود که در سال ۱۳۵۶، در تقابل با تفکرات نظام حاکم، قاب عکس شاه را در دبیرستان درهم شکست؛ اقدامی که او را تحت تعقیب ساواک قرار داد.
با اوجگیری قیام مردمی در سال ۱۳۵۷، ناهید با آرمانهای سازمان آشنا شد و با مطالعه سرگذشت بنیانگذاران آن، مسیری نوین در زندگی خود برگزید. او در آن سالها، فراتر از تمامی محدودیتهای اجتماعی که سد راه زنان روستایی بود، به یکی از فعالترین چهرههای مبارز در منطقه بندر ترکمن بدل گشت. پس از انقلاب، ناهید فعالیتهای خود را در دانشسرای تربیت معلم قائمشهر ادامه داد، اما به دلیل ایستادگی بر مواضعش از تحصیل اخراج شد. او پس از بازگشت به زادگاهش، مسئولیت بخش خواهران در دفتر هواداران سازمان را با انگیزهای مثالزدنی بر عهده گرفت.
در بهار ۱۳۶۰، ناهید به گرگان منتقل شد و با آغاز مقاومت انقلابی در ۳۰ خرداد، به واحدهای رزمی پیوست. او در حماسه ۵ مهر ۱۳۶۰، در نقش یکی از فرماندهان میدانی در گرگان، شجاعت خود را به اثبات رساند. در اوایل سال ۱۳۶۱، ناهید با تلاشی خستگیناپذیر به سازماندهی مجدد نیروها و تدارک امکانات برای واحدهای رزمی همت گماشت و در نهایت به پایگاههای سازمان در شمال کشور منتقل شد.
سرانجام در ۲۲ اسفند ۱۳۶۱، در شهرستان نور، پایگاه محل استقرار او به محاصره نیروهای دشمن درآمد. ناهید آزیش به همراه همرزمش آذر مؤمنی، ساعتها در نبردی نابرابر و قهرمانانه مقاومت کردند. این مجاهد سرفراز، در سن ۲۲ سالگی جان خود را برای آزادی فدا کرد تا نامش به عنوان الگویی از پاکبازی و وفای به عهد در تاریخ مبارزات این سرزمین جاودانه بماند.
محل تولد: ايلام
سن: ۱۷
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: ایلام
تاریخ شهادت: ۱۱-۶-۱۳۶۱
فرشته اسکندرپور، شیرزن دلیری که نامش بهعنوان نخستین زن مجاهد اعدام شده در ایلام ثبت شد، در سال ۱۳۴۵ در خانوادهای زحمتکش دیده به جهان گشود. او از همان اوان کودکی با تلخی فقر و تبعیضهای طبقاتی در جامعه آشنا شد و همین آگاهی، روحیه حقطلبی را در او بیدار کرد. فرشته تنها ۱۳ سال داشت که در جریانات قیام سال ۱۳۵۷، دوشادوش مردم علیه نظام سلطنتی به خیابانها آمد، چرا که ریشهی تمام محرومیتها را در حاکمیت فاسد وقت میدید.
پس از سقوط شاه، او در سال ۱۳۵۸ و از طریق بستگانش با مسیر سازمان مجاهدین خلق پیوند خورد و آرمانهای خود برای رسیدن به عدالت و آزادی را در این راه یافت. در روزهایی که خفقان بالا گرفته و نشریه مجاهد ممنوع شده بود، خانه فرشته به سنگری برای تکثیر و بستهبندی مخفیانه نشریات تبدیل شد؛ او شبانهروز و با تلاشی خستگیناپذیر برای رساندن صدای آگاهی به مردم خدمت میکرد.
با فرارسیدن مقطع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز موج گسترده دستگیریها، فرشته در حالی که تنها ۱۶ سال داشت، توسط نیروهای سپاه بازداشت و به شکنجهگاه منتقل شد. او در زندان تحت فشارهای شدید قرار گرفت، اما روحیه سرشار و اراده پولادینش نه تنها در هم نشکست، بلکه به منبع امیدی برای سایر زندانیان و خانوادههای ملاقاتکننده تبدیل شد. دژخیمان حتی سعی کردند با تحت فشار قرار دادن پدرش و تهدید به اعدام دخترش، اطلاعات سایر اعضای خانواده را به دست آورند، اما در این توطئه شکست خوردند.
در بیدادگاهی نمایشی، قاضی جنایتکار اتهامات واهی شرکت در تیمهای نظامی را به او نسبت داد. فرشته که کینهای عمیق از استبداد به دل داشت، با شجاعتی بینظیر تمام اتهامات را پذیرفت و فریاد زد که اگر فرصت یابد، بیش از این نیز انجام خواهد داد. خروش او و شعار مرگ بر دیکتاتور در صحن دادگاه، چنان وحشتی در دل قاضی انداخت که بلافاصله دستور اعدام او را صادر کرد. سرانجام در ۱۱ شهریور ۱۳۶۱، فرشته اسکندرپور در سن ۱۷ سالگی با قامتی استوار در برابر جوخه اعدام ایستاد و با نثار جان خود در راه آزادی، به کاروان جاودانهی شهیدان پیوست.
محل تولد: شيراز
سن: ۲۲
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۸-۹-۱۳۶۰
لیلا ابوالاحرار شیرازی، در سال ۱۳۳۸، در شیراز به دنیا آمد؛ وی تحصیلات دبستانی و دبیرستانی را در زادگاهش بهعنوان دانشآموزی ممتاز به پایان برد و پس از دریافت دیپلم در سال ۱۳۵۶، در رشته روانشناسی دانشگاه شیراز پذیرفته شد. وی در دانشگاه در فعالیتهای جنبش دانشجویی علیه سیاستهای سرکوبگرانه دیکتاتوری حاکم شرکت داشت و در همانجا بود که با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد. لیلا در قیام مردم ایران علیه نظام سلطنتی در سال ۱۳۵۷ شرکت فعال داشت.
پس از پیروزی انقلاب، بهعنوان هوادار سازمان از اولین خواهرانی بود که به جنبش ملی مجاهدین در شیراز پیوست. وی ابتدا در بخش دانشآموزی مشغول به فعالیت شد و مسئولیت سازماندهی و تشکل خواهران دانشآموز را بهعهده داشت. با توجه به درک عمیقش از اهداف و آرمانهای سازمان و صلاحیتهایی که از خود نشان داد، بعد از مدتی در ستاد مرکزی سازمان در شیراز سازماندهی و به بخش سیاسی منتقل گردید. وی در این بخش ابتدا مسئولیت اخبار را به عهده داشت و سپس در قسمت آموزش سیاسی خواهران هوادار مشغول بهکار شد. او در این بخش همچنین در مسئولیت تنظیم بحثهای سیاسی و جمعبندی اخبار فعالیت کرد. شادابی، صداقت، فروتنی و مهرورزی لیلا، محبوبیت بالای وی در میان خواهران میلیشیا را بههمراه داشت.
وی، در جریان انقلاب ضدفرهنگی خمینی و تعطیلی دانشگاهها، در برپایی حرکتهای اعتراضی دانشجویان نقش فعالی داشت. او همچنین مسئولیت همراهی و رسیدگی به مجاهد شهید نسرین رستمی را برعهده گرفت؛ میلیشیای نوجوانی که بر اثر هجوم وحشیانه چماقداران ارتجاع بهشدت مجروح شده بود. لیلا شبها در کنار نسرین در بیمارستان میماند و در پاسخ به خانوادهاش میگفت: «مگر میشود میلیشیای قهرمانی همچون نسرین را تنها گذاشته و خودم با خیال راحت بخوابم؟» او در چهلم نسرین گفته بود: «نمیدانم توانستهام دین خود را ادا کنم یا نه؟ حتماً انتقام خون وی را خواهم گرفت. دست هر کس و ناکسی سلاح میدهند تا بهروی مردم بیدفاع آتش بگشاید.»
لیلا قبل از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به تهران منتقل شد و در نشریه بازوی انقلاب ایفای مسئولیت کرد. پس از تظاهرات بزرگ ۳۰ خرداد و آغاز مقاومت مسلحانه، به زندگی مخفی روی آورد. در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۳۶۰، به همراه همسرش مجاهد شهید محمدهادی عالمی، در خیابان شناسایی و دستگیر و روانه زندان اوین شد. لیلا زیر شکنجههای شدید قرار گرفت اما بر مواضع مجاهدیاش پای فشرد. در سوم آذرماه ۱۳۶۰، دژخیمان همسرش را به جوخه اعدام سپردند.
روز هشتم آذرماه، لاجوردی، قصاب اوین، لیلا را احضار کرد و گفت: «شوهرت را اعدام کردیم، برای نجات خودت مصاحبه و ابراز ندامت کن.» لیلا، این شیر زن مجاهد، با خشم انقلابی بهصورت لاجوردی جنایتکار تف کرد. همان شب، لیلای دلیر همراه با ۳۰ تن از همرزمانش به جوخه اعدام سپرده شد و به کاروان عظیم شهدای مجاهد خلق پیوست. او جان خود را در راه آزادی فدا کرد تا نامش برای همیشه ماندگار بماند.
محل تولد: خوی
سن: ۱۹
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: تبریز
تاریخ شهادت: ۱۰-۸-۱۳۶۰
مجاهد شهید فاطمه مسگر خویی، متولد ۱۳۴۱ در شهر خوی، نمونهای درخشان از نسل پرشوری است که در پی رؤیای آزادی و عدالت اجتماعی، جان خود را فدا کرد. او که در نوجوانی شاهد قیام سال ۱۳۵۷ بود، با مطالعه آرمانهای سازمان مجاهدین خلق ایران، مسیر زندگی خود را یافت و پس از انقلاب به صفوف هواداران سازمان پیوست. فاطمه در دوران دانشآموزی، با شجاعتی مثالزدنی در برابر هجوم چماقداران ایستادگی میکرد و هرگز اجازه نداد مانع فعالیتهای روشنگرانهاش شوند.
پس از وقایع خونین ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، فاطمه به زندگی مخفی روی آورد و مأموریتهای دشواری را در جبهه پیشبرد آرمانهایش بر عهده گرفت. در ۱۶ مهرماه همان سال، طی یک درگیری در جاده مرند-تبریز، او در محاصره پاسداران قرار گرفت و به شدت مجروح شد. دژخیمان رژیم او را با همان تن مجروح به زندان تبریز منتقل کرده و زیر وحشیانهترین شکنجهها قرار دادند. شدت این شکنجهها به حدی بود که فاطمه بینایی یکی از چشمانش را از دست داد، اما ارادهاش هرگز سستی نگرفت.
همبندان او روایت کردهاند که فاطمه با وجود جراحات عمیق، هر چند دقیقه یکبار در سلول فریاد میزد: «من یک مجاهد خلقم... تا آخرین قطره خونم مقاومت خواهم کرد.» او پیشنهاد ننگین مصاحبه تلویزیونی را با شهامت رد کرد و در مقابل بازجویان فریاد زد: «حسرت یک آه را هم بر دلتان خواهم گذاشت.» عزم خللناپذیر این شیرزن ۱۹ ساله چنان زندانبانان را مستأصل کرده بود که حتی جرأت عبور از مقابل سلول او را نداشتند. سرانجام در سحرگاه ۱۰ آبان ۱۳۶۰، فاطمه مسگر خویی به جوخه اعدام سپرده شد و به کاروان جاویدان شهدای خلق پیوست.
متاسفانه از این شهید قهرمان عکس، نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را میشناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.
محل تولد: بندر انزلی
سن: ۱۸
تحصیلات: سال آخر متوسطه
محل شهادت: کلاچای
تاریخ شهادت: ۴-۱۰-۱۳۶۱
مجاهد شهید فهیمه (آذر) اسدی در سال ۱۳۴۳ در شهر بندر انزلی چشم به جهان گشود و دوران تحصیل خود را تا سال آخر متوسطه در همانجا سپری کرد. او که از نوجوانی با شور و عشق به آزادی بزرگ شده بود، در جریان قیام سال ۱۳۵۷ علیه نظام ستمشاهی حضوری فعال داشت.
پس از انقلاب، فهیمه با شناخت عمیقی که از ماهیت ارتجاعی حاکمیت جدید پیدا کرد، آرمانهای خود برای رهایی مردم ایران را در مسیر سازمان مجاهدین خلق ایران یافت. او فعالیتهای خود را بهعنوان یک میلیشیای پرشور در بخش دانشآموزی آغاز کرد و در فروش نشریه، اداره دکههای خیابانی و تبلیغ آرمانهای سازمان نقشی کلیدی داشت. حضور او در کارزارهای انتخاباتی سال ۱۳۵۸ و تظاهرات علیه سرکوب و چماقداری، نشاندهندهی عزم راسخ او در آن سالهای حساس بود.
با آغاز فاز نظامی و سرکوب خونین تظاهرات مسالمتآمیز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، فهیمه نیز به زندگی مخفی و مبارزات سازمانیافته روی آورد. او علیرغم رنج بردن از بیماری تنفسی، هرگز اجازه نداد ضعف جسمانی در ارادهاش خللی وارد کند و همواره میگفت:
«در جریان مبارزه انسان هر چه فشار و رنج تحمل میکند، تازه به یاد بچههای زیر شکنجه و مردم تحت ستم میافتد.»
برای او، دوری از همرزمان و قطع ارتباط با سازمان، بزرگترین شکنجه بود. سرانجام در صبح خونین ۴ دی ۱۳۶۱، هنگامی که مزدوران رژیم به پایگاه مجاهدین در کلاچای هجوم بردند، فهیمه اسدی پس از مقاومتی حماسی، در حالی که فریاد «مرگ بر خمینی» و «درود بر رجوی» سر میداد، برای اصالت بخشیدن به آرمانش، با انفجار نارنجک به زندگی خود پایان داد. او با این فداکاری، جان خود را در راه آزادی فدا کرد و به کاروان جاودانه شهدای خلق پیوست.
محل تولد: تهران
سن: ۲۰
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۲۷-۳-۱۳۶۱
آغاز مسیر آگاهی
زهرا اسدی، ملقب به «زری»، در سال ۱۳۴۱ در قلب تهران دیده به جهان گشود. او که دوران نوجوانیاش با روزهای پرالتهاب انقلاب ۱۳۵۷ گره خورده بود، در صفوف مقدم تظاهرات علیه استبداد سلطنتی حضور داشت. همان روزهای داغ خیابان بود که او را با آرمانهای سازمان مجاهدین خلق پیوند داد و مسیری نو پیش پای این دختر پرشور تهرانی گذاشت.
میلیشیایی در میانه میدان
با پیروزی انقلاب، زهرا که دانشآموز سالهای آخر دبیرستان بود، فعالیتهای خود را در انجمن دانشآموزان مسلمان آغاز کرد. او در قامت یک «میلیشیای» خستگیناپذیر، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد؛ از توزیع نشریه مجاهد در محلات گرفته تا حضور در تیمهای حفاظتی برای مقابله با هجوم چماقداران به مراکز و میتینگها. در جریان نخستین انتخابات ریاستجمهوری و مجلس در سال ۱۳۵۸، او یکی از فعالترین چهرههای تبلیغاتی کاندیداهای سازمان بود و تمام توان خود را وقف آگاهیبخشی کرد.
انتخاب سرخ در تندباد حوادث
پس از سرکوب خونین تظاهرات مسالمتآمیز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، زهرا که شاهد بسته شدن آخرین دریچههای آزادی بود، برخاست. او در حالی که تنها یک سال با پایان دبیرستان فاصله داشت، زندگی مخفی و مبارزه مسلحانه را برگزید. همرزمانش او را به جدیت در مسئولیت و اعتقاد عمیق به آرمانهای توحیدی میشناختند؛ روحیهای که در وصیتنامه اردیبهشتماه او بهوضوح موج میزند. او در فرازی از پیماننامهاش نگاشته بود:
«من تا زمانی که زنده هستم، از آرمانهایی که از دل خون و شکنجهگاهها روییده دفاع میکنم و حاضرم جان ناچیزم را نثار این راه والا کنم... باشد روزی که پرچم جامعه بیطبقه توحیدی در تپههای سرخفام میهنمان به اهتزاز درآید.»
حماسه آخر در تهران
سرانجام در ۲۷ خرداد ۱۳۶۱، پاسداران به پایگاه محل استقرار او در تهران یورش بردند. زهرا اسدی در نبردی نابرابر و دلاورانه، تا آخرین نفس ایستادگی کرد. این شیرزن ۲۰ ساله، با خون خود مهر تایید بر آرمانش زد و جانش را در راه آزادی فدا کرد تا نامش در شمار ستارگان جاودان مقاومت ایران ثبت شود.
جاودانگی و درگذشت شیرزن والای مجاهد خلق کبری مختار عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین خلق ایران در اثر ایست قلبی در پاریس
قهرمان مجاهد خلق کبری مختار عضو شورای رهبری مجاهدین در سال ۱۳۷۶ از فرماندهان و معاونتهای ارتش آزادیبخش ملی ایران در سال ۱۳۶۸ بود. در سال ۱۳۷۱ به عضویت شورای ملی مقاومت ایران در آمد.
خواهر مجاهد کبری مختار متولد ۱۳۳۵ در تهران در دوران قیام ضدسلطنتی گمشده خود را در آرمانهای مجاهدین یافت و تا روز جاودانه شدن بهرغم بیماری شدید قلبی لحظهای در مجاهدت درنگ نکرد. او ۱۲ سال با عمل پیوند قلب بهسر برد.
او پس از انقلاب ضدسلطنتی از مسئولان بخش کارمندی در سازمان مجاهدین بود و نقش برجستهیی در سازماندهی کارمندان هوادار سازمان در تهران ایفا کرد.
پس از ۳۰خرداد به یاران مجاهدش در پایگاههای مخفی سازمان ملحق شد و تا سال ۱۳۶۲ بخشی از نبردهای روزانه واحدهای عملیاتی در تهران در «هنگ حنیف» را هدایت میکرد.
قهرمان مجاهد خلق کبری مختار در عملیات آفتاب، چلچراغ و فروغ جاویدان، فرماندهی شماری از واحدها را بهعهده داشت.
او در جریان کودتای ننگین ۱۷ژوئن مورد هجوم عوامل این کودتای ارتجاعی استعماری قرار گرفت، بهشدت مضروب و دستگیر گردید اما بهرغم بیماری سنگین قلبی در زندان به اعتصاب غذا مبادرت کرد.
خواهر مجاهد کبری مختار سالیان در سازمان خارج کشور مجاهدین و همچنین دفاتر رئیسجمهور برگزیده مقاومت در خارج کشور به کار مشغول بود.
خانم مریم رجوی فقدان دریغانگیز قهرمان پاکباز مجاهد خلق کبری مختار با ۴۷ سال سابقه مبارزاتی و تشکیلاتی را تسلیت گفت و او را سرمشقی درخشان در مبارزه زن ایرانی برای رهایی و برابری و پیشتازی در نبرد برای آزادی توصیف کرد.
جاودانگی و درگذشت مادر مجاهد سلطنت رمیم (مادر هاجر) در آلبانی پس از ۴۷سال مجاهدت و صبر و استقامت ستایشانگیز در صفوف مجاهدین و ارتش آزادیبخش ملی ایران.
مادر هاجر متولد ۱۳۱۵ در شهر قهرمانپرور کرمانشاه در تظاهرات و قیام برای سرنگونی دیکتاتوری سلطنتی در سال ۱۳۵۷ بسیار فعال بود.
در جریان انقلاب ضدسلطنتی و پس از آن در دوران مبارزه سیاسی با ارتجاع خمینی، خانهٔ مادر هاجر درکرمانشاه از مراکز نشستها و فعالیتهای مجاهدین بود.
راشد معدومی، زاهد معدومی، فرید معدومی، جاهد معدومی و فرزانه معدومی، ۵تن فرزندان مادر هاجر همگی به مرتبت مجاهد خلق رسیدند.
در فاز سیاسی مجاهد خلق زاهد معدومی در حین فروش نشریه توسط چماقداران خمینی بهشدت مضروب و مجروح شد.
مادر هاجر علاوه بر فرزندان مجاهدش از نخستین ماههای سال ۶۰ در معرض شدیدترین فشارها و دستگیری و مصادرهٔ اموال قرار گرفت.
این مادر قهرمان با وجود تهدیدهای روزمرهٔ لمپنها و پاسداران خمینی هر روز برای ملاقات با فرزندانش در پشت در زندان حضور پیدا میکرد و یکبار هم بهعنوان ملاقات پیکر بهشدت شکنجهشدهٔ زاهد را به او نشان دادند تا دست از هواداری از مجاهدین بردارد.
مجاهد قهرمان زاهد معدومی که در تیمهای عملیاتی مجاهدین میدرخشید در فروردین ۱۳۶۲ در زندان سنندج با شماری دیگر از یارانش سربهدار شد.
در سال۱۳۶۳ با افزایش فشارها، نوبت به پدر این خانواده رسید و پدر مجاهد محمدکریم معدومی در یک تصادف ساختگی بهشدت مجروح شد و پس از مدتی درگذشت.
در همین سال دخترش، خواهر مجاهد فرزانهٔ معدومی دستگیر و در زندان کمیته اسلامآباد تحت شکنجه قرار گرفت.
در آبان سال ۱۳۶۴ مادر هاجر همراه با فرزندانش بهنیروهای رزمی مجاهدین در منطقهٔ مرزی پیوست و از بدو تأسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران لباس رزم و شرف به تن کرد و در بخشهای پشتیبانی با تمام توان به کار پرداخت.
مجاهد قهرمان راشد معدومی فرزند دیگر مادر هاجر در عملیات کبیر فروغ جاویدان بهشهادت رسید اما مادر با صبر و جنگندگی مضاعف به پایداری و نبرد در صفوف ارتش آزادی ادامه داد.
در دوران ۱۴سالهٔ پایداری در اشرف و لیبرتی، چه در هنگام حملات وحوش خامنهای به سرکردگی جلاد قاسم سلیمانی و چه در موشکبارانهای سهمناک در لیبرتی، مادر بهرغم بیماری، دلیرانه و با روحیه رزمنده مقاومت کرد و یار و یاور فرزندان مجاهدش بود.
مجاهدت خالصانه مادر هاجر و حضور فعال او در همه مسئولیتها تا آخرین روزهای حیاتش در آستانهٔ ۹۰سالگی برای همه مجاهدان همرزمش بسیار انگیزاننده و افتخارآفرین بود.
این مادر بزرگوار در منتهای فروتنی و اخلاص در نامهیی نوشته بود: «در مسیر سرنگونی میتازم و میتازم و خود را خاک پا و کلفت همهٔ مجاهدین و فرزندانم میدانم و هستم».
خانم مریم رجوی فقدان دریغانگیز مادر هاجر را به همرزمان و فرزندان مجاهدش در اشرف۳ و بستگان و همشهریانش در کرمانشاه قهرمانپرور تسلیت گفت و او را الگوی درخشان دیگری از زن آزاد و مقاوم ایرانی در رزم آزادی در برابر دو دیکتاتوری سلطنتی و دینی توصیف کرد.
خانم مریم رجوی: درود و افتخار به خواهر گرانقدر و بزرگوارم مادر هاجر که از آغاز سرقت انقلاب توسط ارتجاع و در برابر دجالگری و فریب خمینی دجال و ضدبشر با جان ودل، راه مسعود را برگزید و با همه خانمان و فرزندانش به یاری او برخاست و به عهد و پیمانش تا آخرین نفس وفا کرد.
«بیچاره شب پرستان، با سلاله خورشید» و با چنین مادران و چند نسل از فرزندان آگاه و رشید ایران در برابر مقاومت توفنده و رهائیبخش مردم ایران برای نیل به آزادی «چه خواهند کرد؟».
برای مادر هاجر که اکنون بهسوی جاودانه فروغها و فرزندان شهیدش پرکشیده، رحمت بیکران و علو درجات آرزو میکنم.
یقین دارم که راه و رسم مجاهدت او در خون شورشگران برای آزادی در سراسر میهن و بهویژه در کرمانشاه قهرمان و مجاهدپرور جاری است.
خواهران و برادران مجاهدش راه او را با عزم و رزم صد برابر تا پیروزی خلق اسیر ادامه میدهند.
زهرا بهلولیپور، دانشجوی١٩ ساله و ورودی سال۱۴۰٣ که در جریان اعتراضات مردمی شامگاه پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴ با شلیک مستقیم نیروهای سرکوبگر حکومتی کشته شد.
زهرا دانشجوی رشته زبان ایتالیایی در دانشکدە زبانها و ادبیات دانشگاه تهران و در میدان فاطمی این شهر با شلیک مستقیم اسلحه کلاشینکوف به سرش جانباخته است.
ههنگاو پیشتر به نقل از منابع خود در دانشگاه تهران، خبر کشته شدن این دختر دانشجو را به همراه یک دانشجوی دیگر به نام آیدا حیدری، دانشجوی۲۱ساله و ورودی سال۱۴۰۱ دانشگاه علوم پزشکی تهران را منتشر کرده بود.
محل تولد: آمل
سن: ۲۲
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: آمل
تاریخ شهادت: ۲۲-۷-۱۳۶۰
مریم توسلی مقدم، زن مجاهد خلقی از آمل، در سال ۱۳۳۸ چشم به جهان گشود؛ دختری از دل شمال، با قلبی آرام و ارادهای آتشین. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در زادگاهش آمل گذراند و سپس برای ادامه راه دانش، وارد دانشگاه مشهد شد. دانشجویی جوان، اما با نگاهی فراتر از زمانه؛ از همان سالها، سادگی، پاکی و بیآلایشیاش زبانزد دوستان و بستگان بود. با آنکه از خانوادهای مرفه و سرشناس میآمد، دل در گرو مردم داشت و زیستنش بوی تعهد میداد.
سال ۱۳۵۶، سال بیداری آگاهانه مریم بود. مطالعه کتابهای سیاسی روشنگر و حضور در محافل مذهبی–سیاسی، او را به صف مبارزه علیه نظام سلطنتی کشاند. با اوجگیری قیام مردم ایران علیه شاه خائن، مریم در تظاهراتها حضوری فعال داشت. در همین مسیر، با سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد؛ آشناییای که با خواندن زندگینامه شهدا و دفاعیات آتشین آنان در بیدادگاههای شاه، به انتخابی ریشهدار بدل شد. او هوادار سازمان شد، نه از سر هیجان، که از سر شناخت.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، مریم فعالیت خود را در انجمن دانشجویان مسلمانِ هوادار سازمان در دانشگاه مشهد آغاز کرد. بهعنوان میلیشیایی پرشور، در عرصههای سیاسی و تبلیغی بخش دانشجویی سازمان حضوری فعال و مؤثر داشت؛ حضوری که از ایمان میآمد و با جسارت پیوند خورده بود.
در ۳۱ فروردین ۱۳۵۹، هنگامی که چماقداران حکومتی با پشتیبانی پاسداران جنایتکار و با سلاحهای سرد و گرم به ستاد مجاهدین در مشهد یورش بردند، مریم در صف نخست ایستادگی بود. در آن هجوم وحشیانه، شکرالله مشکینفام، از اعضای قدیمی سازمان، به شهادت رسید. مریم، در کنار دیگر خواهران و برادران مجاهد، با تمام وجود از ستاد سازمان دفاع کرد و بیپروا در برابر قمهکشان و مزدوران ارتجاع ایستاد.
خرداد ۱۳۵۹، با آغاز کودتای ضدفرهنگی خمینی و هجوم اوباش حکومتی به دانشگاهها، مریم بار دیگر در خط مقدم دفاع از حریم دانشگاه قرار گرفت. در همان درگیریها مجروح شد، اما درد خود را فراموش کرد و به یاری دانشجویان زخمی شتافت؛ آنان را به نقاط امن رساند تا از گزند بیشتر در امان بمانند. برای او، انسان و مسئولیت، بر هر چیز مقدم بود.
پس از تعطیلی دانشگاهها، مریم به آمل بازگشت و فعالیتش را در ارتباط با جنبش معلمین سازمان ادامه داد. در تظاهرات بزرگ و مسالمتآمیز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، در اعتراض به سرکوب کامل آزادیها توسط رژیم خمینی، حضوری فعال داشت. با سرکوب خونین این تظاهرات و آغاز دستگیریها و اعدامهای گسترده، و با شروع مبارزه مسلحانه انقلابی، مریم آگاهانه به فعالیت مخفی روی آورد.
در ابتدای تابستان ۱۳۶۰، با وجود اصرار فراوان پدر و مادر، به ییلاق نرفت و در شهر ماند؛ زیرا تصمیم گرفته بود خانه بزرگ و هتلِ متعلق به پدرش را در اختیار همرزمان مجاهد قرار دهد تا پناهی برای استقرار آنان در آن شرایط دشوار باشد. این انتخاب، نشان روشنی از تقدم آرمان بر آسایش بود.
اوایل مهر ۱۳۶۰، مریم همراه چند تن از همرزمانش، در میان صدها شهروند آملی و بهصورت ناشناس، برای بزرگداشت هفتمین روز شهادت دو مجاهد اعدامشده بر مزار آنان حاضر شد. پاسداران جنایتکار برای متفرق کردن جمعیت، به شلیک روی آوردند؛ در این جنایت، مهرعلی نوربخش و حمیرا محمدی به شهادت رسیدند. مریم، پیکر حمیرا را در آغوش گرفت؛ لباسش به خون دوست و همرزمش آغشته شد. در مسیر بازگشت، با خودروی گشتی سپاه مواجه و همراه همرزمش دستگیر و به زندان منتقل شد.
حمیرا از همان آغاز، زیر شکنجههای شدید قرار گرفت؛ آثار کابل حتی پس از شهادتش نیز بر پیکرش نمایان بود. چند شب بعد، در دادگاهی نمایشی، بازپرس با فحاشی رکیک به مریم هجوم آورد. پاسخ مریم، پاسخ یک زن مجاهد خلق بود: سیلیای محکم بر چهره توهین. دژخیمان تاب این ایستادگی را نیاوردند؛ پس از ضربوشتم، حاکم ضدشرع خمینی بلافاصله حکم اعدام او را صادر کرد.
در نیمهشب ۲۲ مهر ۱۳۶۰، نام پاک مریم را در میان بهت و اندوه همبندان صدا زدند و در سحرگاه، این مجاهد گرد و دلیر را به جوخه اعدام سپردند. او با ایستادگی بر مواضع مجاهدی و مقاومتی درخشان، به کاروان عظیم شهدای مجاهد خلق پیوست؛ در ۲۲ سالگی، اما با عمری از شرف.
مریم توسلی مقدم، زن مجاهد خلقی که در وصیتنامه پرشورش نوشت راهی جز آزادی و تحقق جامعه بیطبقه توحیدی نمیشناسد؛ که پس از آگاهی، هر انسان رسالتی دارد و باید آن را به انجام برساند. او به این رسالت وفادار ماند، تا آخرین نفس.
درود بر خلق قهرمان
سلام بر آزادی
مرگ بر ارتجاع
محل تولد: همدان
شغل: دبیر رشته تربیت معلم
سن: ۲۲
تحصیلات: دانشجوی ریاضی دانشگاه تربیت معلم
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۸-۱۰-۱۳۶۰
محل زندان: اوین
با یاد مجاهد شهید خدیجه میرزایی
خدیجه میرزایی، زن مجاهد خلقی که از همدان برخاست و در تهران، در شکنجهگاههای رژیم خمینی، قامتش را خم نکرد. او در سال ۱۳۳۸ در همدان بهدنیا آمد؛ در همان شهر تحصیل کرد و از همان سالهای نوجوانی، روح ناآرام و معترضش، او را به صف قیام علیه دیکتاتوری سلطنتی کشاند. پیش از انقلاب ۱۳۵۷، در تظاهرات و حرکتهای اعتراضی شرکت داشت و در همین مسیر، با نام و آرمان سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد؛ آشناییای که به انتخابی آگاهانه و بیبازگشت انجامید.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، خدیجه وارد دانشگاه تربیت معلم تهران شد و فعالیت سازمانیافته خود را در انجمن دانشجویان مسلمان تربیت معلم، در کنار دانشجویان هوادار سازمان، آغاز کرد. او دانشجوی ریاضی بود، اما فراتر از درس و دانشگاه، مسئولیت آزادی را بر دوش خود احساس میکرد. حضور منظم، انضباط تشکیلاتی، اخلاق انقلابی و جدیتش در انجام مسئولیتها، او را به چهرهای مورد احترام در میان دانشجویان و همرزمانش بدل کرده بود.
با گسترش فعالیتهای خدیجه و برادر مجاهدش مصطفی در تهران، خانواده در سال ۱۳۵۹ از همدان به تهران نقل مکان کرد. این نزدیکی، اما رژیم را وحشیتر کرد. در ۱۹ خرداد ۱۳۶۰، مزدوران سپاه برای دستگیری مصطفی میرزایی به خانه یورش بردند و علاوه بر او، خدیجه و مجاهد شهید مهناز یوسفی، همسر مصطفی، را نیز دستگیر کرده و به زندان و شکنجهگاه بردند.
مهناز بهدلیل بارداری، زیر شکنجه حالش وخیم شد و پاسداران جنایتکار ناچار شدند او و خدیجه را به بهداری منتقل کنند. در همانجا، این دو زن مجاهد خلق، با کمک پرستارانی که تحت تأثیر پایداری و شجاعتشان قرار گرفته بودند، از بهداری گریختند و وارد زندگی و مبارزه مخفی شدند؛ فراری نه از خطر، که برای ادامه مجاهدت.
اما این پایان تعقیب نبود. خدیجه بار دیگر در مهرماه ۱۳۶۰ دستگیر شد و به زندان اوین منتقل گردید. ماهها شکنجههای وحشیانه، بازجوییهای پیدرپی و فشار برای شکستن مواضعش آغاز شد. در یکی از ملاقاتهای کوتاه با پدرش گفت: «دژخیمان از من انزجارنامه و مصاحبه تلویزیونی علیه سازمان میخواهند، اما این آرزو را به گور خواهند برد». با آگاهی کامل افزود که حکم او اعدام است و از خانواده خواست که برای ملاقات، خود را در برابر این مزدوران تحقیر نکنند.
خدیجه، استوار و سر موضع، انگشتر و ساعتش را به پدرش داد و گفت: «این یادگاری برادرم حسین است و این هم ساعتم؛ همه را برای سازمان بفرستید». سپس خواست به همه بگویند که «خدیجه مثل کوه ایستاد». این، وصیت زن مجاهد خلقی بود که پیشاپیش، شهادتش را انتخاب کرده بود.
سرانجام، پس از سه ماه شکنجههای بیامان، در هجدهم دیماه ۱۳۶۰، خدیجه میرزایی در زندان اوین، زیر شکنجه به شهادت رسید؛ وفادار به عهدش با خدا و خلق، و استوار تا آخرین نفس. دژخیمان خمینی حتی پیکر او را به خانواده تحویل ندادند و مخفیانه دفنش کردند. وقتی پدرش علت را پرسید، پاسخ شنید: «او خیلی ضعیف بود و زیر شکنجه کشته شد»؛ اعترافی عریان به جنایتی که نامش را جاودانهتر کرد.
خدیجه تنها نبود. برادران مجاهدش حسین و مصطفی، خواهرش معصومه و مهناز یوسفی، همسر برادرش، همگی در قتلعام ۱۳۶۷، همراه با هزاران مجاهد سر موضع، سربدار شدند. خانوادهای که ایستاد، تا حقیقت بماند.
خدیجه میرزایی، زن مجاهد خلقی که ۲۲ سال بیشتر نزیست، اما معنای ایستادگی را برای نسلها نوشت؛ ایستاده، تا آخر.
محل تولد: تهران
سن: ۲۵
تحصیلات: دانشجوی اقتصاد
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: ۴-۴-۱۳۶۲
شهرزاد حجتی امامی، مجاهد پاکباز خلق ایران، در سال ۱۳۳۷ در شهر تهران و در خانوادهای مرفه به دنیا آمد. دوران کودکی و دبستان را در بهترین شرایط و مدارس گذراند، اما آنچه مسیر زندگی او را تغییر داد، نه آسایش، که آگاهی بود.
در سالهای دبیرستان، مواجهه با اختلاف طبقاتی میان دانشآموزان و شکاف عمیق اجتماعی، ذهن پرسشگر او را به جستوجوی ریشههای این نابرابریها کشاند؛ جستوجویی که او را به این نتیجه رساند که سرچشمه این محرومیتها، رژیم فاسد و دیکتاتوری سلطنتی است.
شهرزاد در کلاس چهارم دبیرستان با نام سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و با کنجکاوی و جدیت، درباره آرمانها و مواضع آن تحقیق کرد.
در سال ۱۳۵۶ در رشته اقتصاد کشاورزی دانشگاه شیراز پذیرفته شد و برای ادامه تحصیل راهی شیراز گردید. همزمان با اوجگیری قیام مردم علیه نظام ستمشاهی، در کنار دیگر دانشجویان مبارز، در تظاهرات و حرکتهای اعتراضی حضوری فعال داشت.
پس از تعطیلی دانشگاهها در سال ۱۳۵۷، به تهران بازگشت و تا پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن، در تظاهرات و فعالیتهای انقلابی شرکت کرد. با بازگشایی دانشگاهها دوباره به شیراز رفت و از همان ابتدا فعالیت خود را با انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه ــ هواداران سازمان مجاهدین خلق ــ آغاز نمود.
پس از کودتای فرهنگی خمینی و بسته شدن دانشگاهها، ارتباط خود را با ستاد سازمان در شیراز حفظ کرد و مسئولیتهای محوله را با دقت و پشتکار ادامه داد.
در سال ۱۳۵۹، در نامهای به خانوادهاش نوشت:
«من باید دوران جهالت و مرفهی را که گذراندهام جبران کنم و دین خود را نسبت به خلقم بپردازم…»
این جمله، عصاره انتخاب آگاهانه زنی بود که رفاه را رها کرد تا در کنار مردمش بایستد.
در میان همرزمانش، شهرزاد به صبوری، شجاعت، دقت و پشتکار در انجام وظایف شناخته میشد. پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز مبارزه مسلحانه انقلابی علیه رژیم خمینی، او نیز مانند دیگر مجاهدان به زندگی مخفی روی آورد و به فعالیت در پایگاههای مجاهدین ادامه داد.
در ۲۹ مرداد ۱۳۶۰، هنگام مراجعه به یکی از پایگاهها که تحت کنترل سپاه شیراز قرار داشت، دستگیر و بلافاصله به زندان سپاه منتقل شد. از همان ابتدا، شکنجههای مستمر و وحشیانه آغاز گردید؛ ۱۷ روز پیاپی شکنجه، و سپس بیش از یک ماه حبس در سلول انفرادی. در هفته نخست انفرادی، با زنی معتاد همسلول بود که بهدلیل نرسیدن مواد، دچار تشنج میشد و بارها به شهرزاد حمله کرده و او را بهشدت مورد ضربوشتم قرار میداد.
پس از حدود یک ماه، خانوادهاش مطلع شدند که به حکم آخوند عندلیبی، حاکم بیدادگاه شیراز، به حبس ابد و ممنوعالملاقات محکوم شده است. پس از دو ماه پیگیری، خانواده موفق به ملاقات شدند، اما در مراجعه بعدی فهمیدند که شهرزاد به زندانی در حوالی دشت ارژنگ منتقل شده است.
او در ملاقات با مادرش توضیح داده بود که بهدلیل بازدید یک هیأت حقوقبشری، رژیم زندانیانی را که احتمال افشاگری داشتند، به زندانهای دیگر منتقل کرده است.
در زندان، بهدلیل کمبود شدید مواد غذایی، به بیماری یرقان مبتلا شد و به بیمارستان انتقال یافت. مادرش در ملاقات بیمارستانی، آثار شلاق را بر تمام پشت و پاهای او مشاهده کرد؛ بهگونهای که کف پاهایش کاملاً از فرم افتاده و حرکت برایش بسیار دشوار شده بود.
پس از حدود دو ماه، او را دوباره به زندان عادلآباد شیراز بازگرداندند، اما با لو رفتن نقش فعالش در تشکیلات داخل زندان، بار دیگر به زندان سپاه منتقل شد.
یکی از همبندانش درباره او نوشته است:
«با وجود اینکه شهرزاد از خانوادهای ثروتمند بود، متانت و خاکی بودنش مثالزدنی بود. در همه کارهای سخت و بهاصطلاح سیاه شرکت میکرد و همواره مدافع ارزشهای مجاهدین بود. برای این ارزشها هزینه میداد و جلوی پاسداران میایستاد؛ و به همین دلیل، پاسداران زنستیز فشار زیادی بر او وارد میکردند.»
در خرداد ۱۳۶۲، دژخیمان خمینی او را تجدید محاکمه و به اعدام محکوم کردند. شهرزاد پس از شنیدن حکم، در ملاقات با خانواده، با لبخند و آرامش گفت:
«انسان به همه چیز عادت میکند؛ مهم این است که شرایط را به نفع خود و راهت تغییر بدهی.»
مادرش پس از این ملاقات گفت:
«او مثل کوه استوار بود و خم به ابرو نمیآورد.»
سرانجام، جلادان رژیم خمینی، این زن مقاوم و آگاه مجاهد خلق را در زندان عادلآباد شیراز، در روز ۴ تیر ۱۳۶۲، به جوخه تیرباران سپردند.
شهرزاد حجتی امامی، از رفاه تا رهایی، نامی ماندگار در تاریخ مقاومت و شرافت انسانی شد.