۱۴۰۵ خرداد ۹, شنبه
۱۴۰۵ خرداد ۳, یکشنبه
رضا بهگزین؛ کارگرِ جانباختهی راه آزادی در زنجان
تاریخ همواره شاهدی عادل بر شجاعت و پاکبازی افرادی است که در سختترین روزهای یک سرزمین، رفاه شخصی و زندگی آرام خود را به مسلخ عشق میبرند تا آیندهای روشنتر برای همنوعانشان رقم بزنند. مجاهد شهید رضا بهگزین، جوانی ۳۰ ساله و کارگرِ زحمتکش کابینتسازی، یکی از همین چهرههای درخشان و ماندگار است که نامش در پهنه آسمان آزادی ایران ثبت شد.
رضا که با دستهای رنجدیده و هنرمند خود به خانههای مردم زیبایی میبخشید، دغدغهای فراتر از گذران زندگی روزمره داشت. او درد جامعه، فقر، تبعیض و خفقان حاکم بر روزگارش را با تمام وجود لمس میکرد و همین آگاهی عمیق، او را به صفوف مقدم حقطلبی کشاند. در روز ۱۸ دیماه ۱۴۰۴، زمانی که خشم فروخورده مردم زنجان در جریان تسخیر کلانتری سبزهمیدان سر باز کرد، رضا بهگزین در میانه میدان ایستاد. او با شجاعتی بینظیر، صدای اعتراض یک ملت شد و در راه دفاع از کرامت انسانی، جانش را برای آزادی فدا کرد.
شهادت این جوان ۳۰ ساله، بار دیگر چهره واقعی و بیرحم سرکوب را در برابر چشمان جامعه عریان ساخت. او از میان کارگاههای کوچک کارگری برخاست تا نشان دهد آزادی، نه یک واژه لوکس، بلکه حیاتیترین خواسته کسانی است که طعم رنج را چشیدهاند. اگرچه امروز دستهای هنرمند رضا از این جهان کوتاه شده، اما یاد، نام و مسیر سرخ این کارگر مجاهد در دلها شعلهور باقی خواهد ماند و حماسهای که در سبزه میدان زنجان آفرید، هرگز از صفحات تاریخ پاک نخواهد شد.
۱۴۰۵ خرداد ۱, جمعه
عرشیا براری؛ قهرمانی که برای آزادی ایستاد
عرشیا براری، جوان ۲۱ ساله ایرانی، نمونهای بارز از استعداد، تلاش و پویایی نسل جوان کشور بود. او که متولد حدود سال ۱۳۸۳ در زنجان بود، توانست در سنین جوانی به عناوین درخشان ورزشی دست یابد؛ از جمله قهرمانی ملی در رشته فیتنس، قهرمانی بینالمللی در کیوکوشین کاراته، بدنسازی حرفهای و کسب مدرک مربیگری رسمی از فدراسیون جهانی K9. زندگی این مربی و ورزشکار دلسوز، علاوه بر آموزش شاگردان و تمرینات سخت ورزشی، با علم و اندیشه نیز گره خورده بود و او به عنوان دانشجوی رشته ادبیات انگلیسی در دانشگاه آزاد اسلامی زنجان مشغول به تحصیل بود.
اما این مسیر پر از امید و استعداد، در روز ۱۸ دیماه به شکلی هولناک قطع شد. بر اساس گزارشهای متعدد، عرشیا براری در جریان وقایع شهر زنجان، بر اثر اصابت مستقیم گلوله جنگی به کلیهاش جان باخت و به خیل کسانی پیوست که جان خود را برای آزادی فدا کردند. پس از این واقعه تلخ، خانواده او نیز تحت فشارهای شدید امنیتی قرار گرفتند. یاد و خاطره این جوان قهرمان، دانشجو و مربی ارزنده که در اوج جوانی و شکوفایی پر کشید، همواره در یادها زنده خواهد ماند.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه
رامتین میرزادخت؛ جوانی در مسیر آزادی
براساس گزارشها و مستندات منتشر شده، رامتین میرزادخت، نوجوان ۱۸ ساله، در جریان رویدادهای اعتراضی و درگیریهای مربوط به تسخیر کلانتری واوان در اسلامشهر تهران، جان خود را فدا کرد. این واقعه در تاریخ ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ رخ داد و طی آن، این جوان در میانه اعتراضات و ناآرامیهای این منطقه از پایتخت به شهادت رسید.
نام رامتین میرزادخت در شمار نسل جوانی ثبت شد که در میانه بحرانها و اعتراضات سالهای اخیر، مواضع خود را آشکار کردند و در این مسیر جان باختند. همراهان و نزدیکان وی، او را شخصیتی پرشور توصیف میکنند که در برابر ناملایمات ایستادگی کرد و در نهایت، در راه آزادی جان خود را فدا نمود. یادآوری و ثبت جزئیات زندگی و نحوه جانباختن افرادی چون او، همواره از سوی فعالان مدنی به عنوان بخشی از تلاش برای حفظ حافظه تاریخی جامعه و مستندسازی رویدادهای سیاسی و اجتماعی ایران تلقی میشود.
مجید خوشهچین؛ فریاد خاموشنشدنی
بر اساس گزارشها و مستندات منتشر شده، مجید خوشهچین، شهروند ۴۰ ساله، در جریان رویدادهای اعتراضی و درگیریهای مربوط به تسخیر کلانتری واوان در اسلامشهر تهران، جان خود را فدا کرد. این واقعه در تاریخ ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ رخ داد و طی آن، این شهروند در میانه اعتراضات و ناآرامیهای این منطقه از پایتخت به شهادت رسید.
نام مجید خوشهچین در شمار کسانی ثبت شد که در میانه بحرانها و اعتراضات سالهای اخیر، بر سر مواضع خود ایستادگی کردند و در این مسیر جان باختند. همراهان و نزدیکان وی، او را شخصیتی مصمم توصیف میکنند که در برابر ناملایمات ایستادگی کرد و در نهایت، در راه آزادی جان خود را فدا نمود. یادآوری و ثبت جزئیات زندگی و نحوه جانباختن افرادی چون او، همواره از سوی فعالان مدنی به عنوان بخشی از تلاش برای حفظ حافظه تاریخی جامعه و مستندسازی رویدادهای سیاسی و اجتماعی ایران تلقی میشود.
مصطفی عزیزی؛ ایستاده در خط آزادی
بر اساس گزارشها و مستندات منتشر شده، مصطفی عزیزی، شهروند ۴۶ ساله، در جریان رویدادهای اعتراضی و درگیریهای مربوط به تسخیر کلانتری واوان در اسلامشهر تهران، جان خود را فدا کرد. این واقعه در تاریخ ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ رخ داد و طی آن، این شهروند در میانه اعتراضات و ناآرامیهای این منطقه از پایتخت به شهادت رسید.
نام مصطفی عزیزی در شمار کسانی ثبت شد که در میانه بحرانها و اعتراضات سالهای اخیر، مواضع خود را آشکار کردند و در این مسیر جان باختند. همراهان و نزدیکان وی، او را شخصیتی شجاع توصیف میکنند که در برابر ناملایمات ایستادگی کرد و در نهایت، در راه آزادی جان خود را فدا نمود. یادآوری و ثبت جزئیات زندگی و نحوه جانباختن افرادی چون او، همواره از سوی فعالان مدنی به عنوان بخشی از تلاش برای حفظ حافظه تاریخی جامعه و مستندسازی رویدادهای سیاسی و اجتماعی ایران تلقی میشود.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه
رضا وقفیروان؛ روایت ایستادگی تا آخرین نفس
بیستم دیماه، یادآور سالروز فقدان یکی از مبارزانی است که جان خود را در مسیر ایستادگی و مبارزه با استبداد نثار کرد. مجاهد شهید، رضا وقفیروان، در سن ۴۴ سالگی و در جریان یک درگیری رو در رو با نیروهای امنیتی و مزدوران حکومت در منطقه شهر ری، به خاک افتاد و جان سپرد.
رضا وقفیروان در شرایطی قدم در راه مبارزه گذاشت که کشور در تبوتاب حقطلبی و اعتراض به وضع موجود میسوخت. او با آگاهی کامل از خطرات و عواقب ایستادگی در برابر سرکوب، مسیر مقاومت را برگزید و در نهایت، در تاریخ ۲۰ دیماه در مواجههای مستقیم، جان فدا کرد. این مبارز ۴۴ ساله با ایستادگی خود در برابر عاملان سرکوب، نام خود را در جریده مدافعان حق ثبت نمود و در راه آرمانهایش، جانش را برای آزادی فدا کرد.
امروز یادآوری مسیر و سرگذشت افرادی چون رضا وقفیروان، تنها بازخوانی یک واقعه تاریخی یا مرور یک نام در لیست جانباختگان نیست؛ بلکه بازخوانیِ تاریخ مقاومت مردمی است که برای رسیدن به حق تعیین سرنوشت خود، سنگینترین هزینهها را پرداخت کردهاند. نام و یاد او به عنوان بخشی از حافظه جمعی و تاریخی این مرز و بوم، در دل تاریکیها روشن باقی خواهد ماند.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۹, سهشنبه
تبلور آگاهی و شجاعت؛ شهادت مجاهد شهید محمدصادق علوینژاد
تاریخ مبارزات این مرز و بوم همواره با خون پاک نخبگان و جوانان آگاهی نگاشته شده که رفاه و عافیتطلبی را رها کردند و ایستادگی در برابر ظلم را برگزیدند. مجاهد شهید، محمدصادق علوینژاد، جوانی ۳۵ ساله و فارغالتحصیل کارشناسی ارشد مهندسی برق، یکی از همین چهرههای درخشان و آگاه بود که نامش برای همیشه در تالار افتخارات این سرزمین ثبت شد. او در روز ۱۸ دی ۱۴۰۴، در قلب پایتخت و در خیابان انقلاب تهران، در جریان درگیری شجاعانه با مزدوران دشمن به تبار جاویدنامان پیوست.
محمدصادق علوینژاد مظهر تلفیق تخصص، آگاهی و تعهد بود. او در اوج پختگی علمی و در سن ۳۵ سالگی، میتوانست مانند بسیاری دیگر مسیری عافیتجویانه را انتخاب کند، اما وجدان بیدار و عشق به وطن، او را به ایستادگی در خط مقدم هدایت کرد. شهادت او در خیابان انقلاب، نمادی عمیق از پیوند دانش و مقاومت ایجاد کرد؛ چرا که او با خون خود نشان داد نسل متخصص و تحصیلکرده این جامعه، پیشتاز میدان حقطلبی و مبارزه با استبداد است.
یاد و خاطره مجاهد شهید محمدصادق علوینژاد همواره زنده و الهامبخش خواهد بود. او با فداکاری بیدریغ و گذشتن از تمام وابستگیهای مادی، جانش را در راه آزادی فدا کرد تا خون پاکش، مسیر رهایی و آگاهی را برای نسلهای آینده روشنتر سازد. نامش جاودان و راه سرخش پر رهرو باد.
جاودانگی یک قهرمان؛ شهادت مجاهد شهید مهسا جلیلیان
تاریخ سراسر فراز و نشیب ما همواره با خون پاک کسانی نگاشته شده که ایستادگی را بر تسلیم ترجیح دادند. مجاهد شهید، مهسا جلیلیان، زن آزادیخواهی که در سن ۳۰ سالگی به نمادی از شجاعت و پایمردی تبدیل شد، یکی از همین چهرههای درخشان است.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه
رمضان شفیعی؛ نوجوانی که تا پای جان ایستاد
محل تولد: قائمشهر
سن: ۱۸
تحصیلات: دانش آموز
محل شهادت: قائمشهر
تاریخ شهادت: ۲-۴-۱۳۶۰
مجاهد شهید رمضان شفیعی در سال ۱۳۴۲ در روستای کشفدکلای قائمشهر، در خانوادهای زحمتکش و محروم چشم به جهان گشود. او از نخستین سالهای زندگی، فقر و رنج مردم محروم را با تمام وجود لمس کرد و همین واقعیت تلخ، از او نوجوانی ساخت که خیلی زود راه مبارزه با ستم و بیعدالتی را برگزید.
رمضان دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و سپس در رشتهٔ ریاضی وارد دبیرستان شد. همزمان با سالهای نوجوانی او، فضای جامعه ایران تحتتأثیر اوجگیری مبارزات نیروهای انقلابی علیه دیکتاتوری سلطنتی قرار داشت؛ روزهایی که مقاومت مجاهدین خلق در زندانهای شاه و دفاعیات شجاعانهٔ آنان در بیدادگاههای رژیم، الهامبخش نسل جوان شده بود.
در چنین فضایی، رمضان نیز فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. او بههمراه دوستان و همفکرانش، مجاهدین شهید مجید حسینی، حسین شکری و کریم رهبر، انجمن اسلامی دبیرستان را پایهگذاری نمود تا دانشآموزان مبارز بتوانند فعالیتهای خود را سازماندهی کنند. این انجمن به مرکزی برای فعالیتهای انقلابی دانشآموزان تبدیل شد؛ از برگزاری برنامههای کوهنوردی و جلسات بحث و مطالعه گرفته تا تکثیر و توزیع زندگینامههای شهدای مجاهد خلق و افشای جنایات شاه و ساواک.
با آغاز قیام سراسری مردم ایران علیه رژیم سلطنتی در سال ۱۳۵۷، رمضان حضوری چشمگیر و فعال در صحنهٔ مبارزه داشت. او در سازماندهی دانشآموزان و روستاییان برای برپایی تظاهرات و اعتراضات نقش مهمی ایفا میکرد و بارها در همین مسیر توسط مأموران سرکوبگر شاه مورد ضربوشتم قرار گرفت و مجروح شد، اما هیچگاه از ادامهٔ مبارزه عقب ننشست.
نقش فعال و روحیهٔ مسئولانهٔ او باعث شد که دانشآموزان قائمشهر، رمضان را بهعنوان یکی از اعضای شورای مدارس شهرستان انتخاب کنند. این انتخاب، نشانهٔ اعتماد و احترام گستردهای بود که جوانان مبارز نسبت به او داشتند.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، رمضان بیدرنگ به جنبش ملی مجاهدین پیوست و برای خدمت به مردم محروم، از سوی جنبش به روستای جورخیل اعزام شد. او سه ماه تمام، با شور و فداکاری در کنار مردم محروم روستا زندگی کرد و در پروژههای عمرانی و رفاهی، از جمله ساخت حمام و بازسازی جادهٔ روستا مشارکت فعال داشت. تلاشهای صادقانهٔ او امید تازهای در میان روستاییان ایجاد کرده بود، اما فشار و کارشکنی مرتجعین منطقه سرانجام موجب شد مأموریتش ناتمام بماند و مجبور به ترک آنجا شود.
بازگشت رمضان به قائمشهر همزمان با بازگشایی مدارس بود. او اینبار بهعنوان یکی از مسئولان انجمن جوانان مسلمان «برادران رضایی»، فعالیتهای انقلابی خود را ادامه داد. رمضان برای تحقق خواستههای دانشآموزان، بهویژه آزادی فعالیت سیاسی، تلاش فراوانی کرد و با جسارت و ابتکار، سرودهای «شهادت» و «ایرانزمین» را جایگزین سرود صبحگاهی دبیرستان نمود؛ اقدامی که خشم مزدوران رژیم تازهبهقدرترسیدهٔ خمینی را برانگیخت.
تواناییها، تعهد و روحیهٔ مسئولیتپذیر رمضان باعث شد که خیلی زود مسئولیت انجمن جوانان مسلمان «برادران رضایی» به او سپرده شود. اما فعالیت گستردهٔ او در حمایت از مجاهدین خلق، کینهٔ مزدوران مرتجع را شعلهور ساخت و سرانجام رژیم او را از دبیرستان اخراج کرد.
با اینحال، اخراج از مدرسه نتوانست ارادهٔ این نوجوان مبارز را در هم بشکند. رمضان همچنان به مسئولیتهای انقلابی خود ادامه داد و از سوی تشکیلات سازمان در قائمشهر، مسئولیت انجمن روستای کشفدکلا را برعهده گرفت و برای سازماندهی نیروهای انقلابی در آن منطقه تلاش کرد.
مزدوران رژیم در روستا نیز آرام ننشستند و بارها به او حمله کردند. حتی یکبار تلاش کردند محل سکونتش را به آتش بکشند، اما رمضان با شجاعت و پایداری، در برابر تمامی فشارها ایستاد و لحظهای از مسیر مبارزه عقب ننشست.
او در تمامی تظاهراتها و حرکتهای اعتراضی بهار ۱۳۶۰ و همچنین در قیام تاریخی ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ حضوری فعال و پرشور داشت و در صفوف مقدم مقاومت انقلابی ایستاد.
سرانجام، چند روز پس از آغاز مقاومت مسلحانهٔ انقلابی، هنگام اجرای یک قرار تشکیلاتی توسط یکی از مزدوران رژیم شناسایی و دستگیر شد. دژخیمان خمینی او را به شکنجهگاه منتقل کردند و تحت شدیدترین شکنجهها قرار دادند، اما رمضان قهرمانانه مقاومت کرد و حتی در زیر شکنجه نیز بر آرمان آزادی و راه مجاهدین خلق پای فشرد.
ایستادگی و روحیهٔ شکستناپذیر این نوجوان مجاهد، شکنجهگران رژیم را به وحشت انداخت و آنان که توان درهم شکستن ارادهٔ او را نداشتند، تصمیم به اعدامش گرفتند. سرانجام در دوم تیرماه ۱۳۶۰، رمضان شفیعی را در حالیکه تنها ۱۸سال داشت، به جوخهٔ تیرباران سپردند و بهشهادت رساندند.
رمضان شفیعی از نسل جوانانی بود که زندگی کوتاه اما پرافتخار خود را وقف آزادی مردم ایران کردند و تا آخرین نفس بر سر پیمان خود با خلق و آرمان آزادی ایستادند.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد
متأسفانه تاکنون عکسی از این مجاهد شهید در دسترس نیست. از هموطنانی که این قهرمان راه آزادی را میشناسند یا اطلاعات و تصویری از او در اختیار دارند، درخواست میشود اطلاعات خود را به نشانی زیر ارسال کنند:
حسین ذوالفقاری؛ فرماندهی که در مسیر آزادی ایستاد
محل تولد: -
سن: -
تحصیلات: دانشجوی مهندسی
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳۶۲
فرماندهای استوار در مسیر آزادی
مجاهد شهید حسین ذوالفقاری، از فرماندهان دلیر و مسئولان برجستهٔ یکی از بخشهای سازمان مجاهدین خلق ایران بود که در یکی از خونینترین روزهای سال ۱۳۶۲، پس از تحمل شکنجههای وحشیانه در زندان اوین، بهدست دژخیمان خمینی بهشهادت رسید و نام خود را در شمار قهرمانان راه آزادی مردم ایران جاودانه ساخت.
حسین از همان سالهای جوانی روحی سرکش و آرمانخواه داشت. ورود او به دانشگاه علم و صنعت، سرآغاز فعالیتهای سیاسی و مبارزاتیاش شد. اگرچه در آن دوران هنوز ارتباط تشکیلاتی مستقیمی با سازمان نداشت، اما تمام تلاش و حرکتش در راستای آرمانهای انقلابی مجاهدین خلق بود. او همراه جمعی از دانشجویان مبارز و هوادار سازمان، به ترویج فرهنگ انقلابی و افشای جنایات رژیم شاه میپرداخت. تکثیر و پخش اعلامیهها، انتشار دفاعیات و زندگینامههای شهدای مجاهد خلق و تلاش برای گسترش ارتباطات انقلابی، بخشی از فعالیتهای شبانهروزی او بود.
رژیم شاه که تاب تحمل چنین جوانان آگاهی را نداشت، حسین را در سال ۱۳۵۲ دستگیر کرد. او پس از بازجوییهای سنگین به زندان قصر منتقل شد و در همانجا ارتباط تشکیلاتیاش با مجاهدین خلق مستحکمتر گردید. زندان برای حسین نه محل سکون، بلکه میدان رشد و تکامل انقلابی بود. او با پشتکاری ستودنی، آموزشهای ایدئولوژیک و تشکیلاتی را دنبال میکرد و با روحیهای مسئولانه و فعال، خود را برای پذیرش مسئولیتهای بزرگتر آماده میساخت.
در درون زندان نیز حسین چهرهای مقاوم و استوار از خود نشان داد. ایستادگی قهرمانانه در برابر شکنجهگران شاه و مرزبندی روشن و اصولی با جریانهای انحرافی داخل زندان، بخشی از ویژگیهای برجستهٔ او بود. همین روحیهٔ مقاوم و آگاهانه، احترام همرزمانش را نسبت به او دوچندان کرده بود.
حسین که به دو سال زندان محکوم شده بود، بیش از یکسال اضافهتر در اسارت رژیم شاه باقی ماند و سرانجام در سال ۱۳۵۵ آزاد شد. اما آزادی برای او بهمعنای بازگشت به زندگی عادی نبود. او بلافاصله بار دیگر در ارتباط فعال با سازمان قرار گرفت و مبارزه را با عزم و تجربهای بیشتر ادامه داد.
در روزهای پرشکوه قیام ضدسلطنتی، حسین از فرماندهان فعال تیمهای سازمان بود که در تسخیر مراکز استراتژیک رژیم شاه و حفاظت از مناطق آزادشده نقش مؤثری ایفا کردند. پس از سقوط رژیم سلطنتی نیز او لحظهای از مبارزه دست نکشید و در برابر ارتجاع تازهبهقدرترسیدهٔ خمینی ایستاد.
پیش از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، حسین بهعنوان یکی از فرماندهان بخش حفاظتی، مسئولیت تأمین امنیت ستادها، مراسمها، سخنرانیها و تظاهرات سازمان را برعهده داشت؛ مراسمهایی که همواره هدف یورش چماقداران و پاسداران مزدور رژیم قرار میگرفت.
در جریان سخنرانی تاریخی برادر مجاهد مسعود رجوی در ورزشگاه امجدیه در خرداد ۱۳۵۹، حسین فرماندهی چندین گروهان میلیشیا را در بخش جنوبغربی ورزشگاه برعهده داشت. هوشیاری، قاطعیت و توان فرماندهی او، همراه با شور و جسارت نیروهای میلیشیا، نقشهٔ مزدوران رژیم برای برهم زدن مراسم را نقش بر آب کرد و آنان را از ورود به محوطهٔ ورزشگاه بازداشت.
با آغاز جنگ ایران و عراق نیز حسین در کنار دیگر فرماندهان سازمان، در سازماندهی نیروهای هوادار برای دفاع از مردم و میهن مشارکت فعال داشت و مسئولانه در صحنه حضور یافت.
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز سرکوب خونین مجاهدین خلق، حسین مسئولیت یکی از بخشهای سازمان را برعهده داشت و در دشوارترین شرایط به مبارزه ادامه میداد. اما در نخستین روزهای مرداد ۱۳۶۰، هنگامی که بههمراه همرزم مجاهدش، شهید احمد داجگر (طاهر)، در خیابان در حال تردد بود، توسط چند تن از مزدوران انجمن ضداسلامی دانشگاه علم و صنعت شناسایی و دستگیر شد.
روحیهٔ تهاجمی و جسارت انقلابی حسین حتی در لحظهٔ اسارت نیز خاموش نشد. او و همرزمش در نخستین لحظات ورود به بازداشتگاه، با شجاعتی کمنظیر اقدام به خلعسلاح نگهبان کردند تا راهی برای رهایی بگشایند، اما خالی بودن خشاب سلاح مانع اجرای کامل عملیات شد. پس از این اقدام، دژخیمان خمینی آنان را تحت شدیدترین شکنجهها قرار دادند و سرانجام خبر شهادتشان را در رسانههای رژیم منتشر کردند.
شهادت قهرمانانهٔ مجاهد شهید حسین ذوالفقاری، نه پایان راه، بلکه آغاز الهامبخشی تازهای برای نسلهای مبارز بود. خون پاک او عزم همرزمانش را برای ادامهٔ راه آزادی استوارتر کرد و آتش خشم انقلابی علیه رژیم ضدبشری خمینی را شعلهورتر ساخت.
حسین ذوالفقاری با تمام وجود، زندگی خود را وقف آزادی مردم ایران کرد و تا آخرین لحظه، بر سر پیمانی که با خلق و آرمان آزادی بسته بود، ایستاد.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۶, شنبه
یحیی پلنگ؛ هراسِ صیادان
محل تولد: رضوانشهر
سن: ۲۱
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: رضوانشهر
تاریخ شهادت: ۱۰-۴-۱۳۶۱
مروری بر حماسه مجاهد شهید یحیی بالایی
در میان کوهپایههای رضوانشهر گیلان، به سال ۱۳۴۲، فرزندی چشم به جهان گشود که نامش با شجاعت گره خورد. یحیی بالایی، نوجوانی که نبضش با قیام سال ۵۷ تپیدن گرفت، در همان روزهای پرالتهاب دانشآموزی، با مطالعه سرگذشت «گل سرخ انقلاب»، مهدی رضایی، مسیر آرمانی خود را در پیوند با سازمان مجاهدین خلق ایران یافت. او پس از سقوط سلطنت، با شوری انقلابی به انجمن دانشآموزان مسلمان شتافت.
یحیی که هوش وافرش او را به رتبه اول دبیرستان رسانده بود، در قامت یک «میلیشیا» ظاهر شد. او همزمان با تحصیل، در جبهه آگاهیبخشی، از دکه کتابفروشی تا توزیع نشریه در رضوانشهر، بیارام فعالیت میکرد. لیاقت و کاردانیاش چنان بود که در همان جوانی، مسئولیت نهاد دانشآموزی شهر به او سپرده شد. اما این درخشش، خوشایند مزدوران نبود؛ در سال ۱۳۵۹، مدیر دستنشانده دبیرستان او را اخراج کرد و برای مدتی طعم بازداشت را چشید. یحیی اما عقب ننشست؛ به انزلی رفت و دیپلم خود را با عالیترین نمرات کسب کرد.
سرفصل ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، آزمون بزرگ وفاداری بود. مدتی بعد، در محاصره یک خانه تیمی در اطراف رضوانشهر، یحیی با ایثاری شگفتآور، زمینه خروج امن ۵ همرزمش را فراهم کرد و خود به تنهایی در برابر هجوم پاسداران ایستاد. دژخیمان پس از یورش، او را که بیسلاح بود، وحشیانه درهم کوفتند. صحنه انتقال او به زندان، لرزه بر اندام شاهدان انداخت؛ یحیی را دستوپابسته و واژگون از خودرو آویختند، اما او در همان حالِ واژگون، برای مردمی که جنایتکاران را لعن میکردند، دست تکان میداد.
مقاومت او در زیر شکنجههای سپاه، بازجویان را به زانو درآورد. او را به زندان هشتپر منتقل کردند و در بیدادگاهی به ۱۵ سال حبس محکوم شد. اما روح ناآرام یحیی در بند هم بند نمیشد؛ روحیه دادن به زندانیان سبب شد تا حکمش را به حبس ابد تغییر دهند. با این حال، اراده او پولادینتر از زنجیرها بود. وقتی برای درمان چشمانی که در زیر شکنجه رو به نابینایی میرفت، مرخصی یکروزهای گرفت، دیگر بازنگشت. او خود را به همرزمانش در دل جنگلهای شمال رساند.
در میان رزمندگان جنگل، جسارت بیباکانه او لقب «یحیی پلنگ» را برایش به ارمغان آورد. او که به صیادِ نیروهای سرکوبگر بدل شده بود، فرماندهی شناسایی عملیاتهای متعددی را بر عهده داشت. سرانجام در دهم تیرماه ۱۳۶۱، طی تهاجم به پاسگاه خوشابر، یحیی بالایی در نبردی دلاورانه، مشقِ سرخِ رهایی را به پایان برد و همراه با همرزمش احمد یعقوبی، جان خود را در راه آزادی فدا کرد.
یارینامه:
از این قهرمان سرفراز، عکس یا خاطرات مکتوب کمتری در دست است. از تمامی هموطنانی که با این مجاهد دلیر آشنایی دارند، درخواست میشود اطلاعات، تصاویر و خاطرات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com ارسال کنند تا یادنامه او کاملتر گردد.
نگاهی به زندگی و رزم مجاهد شهید حمید دفاعی بوئینی
محل تولد: رشت
شغل: کارگر
سن: ۲۸
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: کرمانشاه
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷
حمید دفاعی بوئینی در سال ۱۳۳۹ در میان خانوادهای متوسط در شهر باران، رشت، دیده به جهان گشود. او دوران کودکی و نوجوانی خود را در این شهر سپری کرد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به پایان رساند. سال سوم دبیرستان، نقطه عطفی در زندگی او بود؛ جایی که با حضور در جلسات سیاسی، شعور انقلابیاش شکوفا شد و در صفوف مقدم قیام مردم علیه نظام شاهنشاهی قرار گرفت.
در گرماگرم مبارزات سال ۵۷، حمید با آرمانهای سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد. مطالعه سرگذشت پیشتازان و جزوات آرمانی سازمان، دریچهای نو به روی او گشود و او گمشدهاش را در مسیر انقلابی و توحیدی این سازمان یافت. با طلوع بهار ۵۸، فعالیتهای تشکیلاتی خود را به طور رسمی آغاز کرد؛ از توزیع نشریه و برپایی نمایشگاههای افشاگرانه تا حفاظت از ستاد سازمان در رشت و ایستادگی در برابر چماقداران.
او مدتی مسئولیت انجمنهای دانشآموزی رشت را بر عهده داشت و سپس در بخش تبلیغات به خدمت ادامه داد. پس از سرفصل ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز مبارزه مسلحانه انقلابی، حمید زندگی مخفی را برگزید و در قامت فرمانده یک تیم عملیاتی، ضربات متعددی بر پیکره نهادهای سرکوبگر وارد آورد.
در سال ۱۳۶۱، تقدیر او را به شکنجهگاه اوین کشاند. حمید ۲.۵ ماه زیر سختترین شکنجهها دوام آورد و سپس به زندان سپاه رشت منتقل شد. او با هوشیاری مثالزدنی و فریب دژخیمان، بدون آنکه کمترین اطلاعاتی به دشمن بدهد، پس از ۱.۵ ماه از چنگال آنان رها شد. اگرچه مدتی ارتباط او با سازمان قطع شد، اما شعله وصل در وجودش فروکش نکرد. او برای بازگشت به صفوف رزم، راهی سیستان و بلوچستان شد و با کار در آن منطقه، اشراف لازم را پیدا کرد و سرانجام در شهریور ۶۳، خود را به پاکستان رساند و مجدداً به آرمانش پیوست.
حمید بلافاصله درخواست اعزام به منطقه مرزی را داد. با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران، او لباس شرف رزمندگی را به تن کرد و در عملیاتهای متعددی از جمله عملیات آفتاب و چلچراغ با جسارت درخشید.
سرانجام در عملیات کبیر فروغ جاویدان، حمید که فرماندهی یک دسته از رزمندگان را بر عهده داشت، در روز سوم نبرد با تنی مجروح به اسارت دشمن درآمد. پاسداران که از کینه او لبریز بودند، پس از شکنجههای طاقتفرسا، او را به جوخه تیرباران سپردند. حمید دفاعی بوئینی، در اوج شجاعت، جان خود را در راه آزادی فدا کرد تا به عهد خود با خلق و آرمانش وفا کند. همرزمانش همواره زمزمه او را به یاد دارند که میگفت: «باید به دشمن فهماند پاسخ گلوله، گلوله است.»
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه
پیام تبریک نوروز ۱۴۰۵ از قزلحصار- قهرمان سربدار مجاهد خلق ابوالحسن منتظر
۲۳ اردیبهشت چهلمین روز شهادت مجاهد پاکباز ابوالحسن منتظر
پیام تبریک نوروز ۱۴۰۵ از قزلحصار
قهرمان سربدار مجاهد خلق ابوالحسن منتظر
صدای ابوالحسن منتظر- زندان قزلحصار
کلام اولم خطاب به رهبریه که جان به من داد که طبعاً به تمام دوستانم هم همینطوری بود. صدای ایشون رسا غرا و مثل همیشه توفنده بود واسه من، و روحیه داد به من، یعنی در حقیقت این کنج زندان رو دارای یه وسعت گسترده و وسیعی کرد واسه من، قطعاً همه دوستان هم همچین احساسی را دارند. صدای مسعود را شنیدم و واقعاً سرشار از نشاط شدم.
ای کاش برسد یه روزی ما باشیم و هم نفس رهبری قیام باشیم.
ولی خب این خطابم به خواهر مریمه که ایشان با صلابت و شادابی که در چهرهاش همیشه بوده سبب جایگزینی خندههای رهبر و صحبت ها و سخنرانیها و من شخصاً با کاریزمای مسعود متولد شدم و پا تو این عرصه گذاشتم. کلام مسعود و نفس مسعود بود شعرگونه سخن گفتن مسعود همه و همه ورای تمام ایدئولوژی و نگرشش به ما همیشه انگیزه پیوستن میداد.
این تجربهای است که من از دهه۶۰ دارم، که همیشه لرزه به اندام همه میانداخت. تمام نگرشها رو در سخنرانیهاش جذب میکرد. چه غیرمذهبیها چه مذهبیها، ملیگرا و واقعاً همه نشاط پیدا میکردند. و کلامم و سلامم به تمام رهبریت سازمان بهخصوص خواهر مریم، بزرگانی که با هدایت شون امثال من رو و نسل جوون تا این مرحله تونستن بیان. با تمام کم و کاستیهایی که موجود بوده در ما.
و سلام میکنم به تمام خواهران و برادران اشرفی سال نو را سال تحقق آرزوهای تکتک اعضای مقاومت مخصوصاً نماد اصلی ما که رهبری مونه مسعود و مریم آرزو میکنیم و این سال تحقق آرزوها را به همه اعضای مقاومت و رهبری مقاومت و دوستان هوادار و دعا گویان مقاومت تبریک میگویم از طرف دوستان و احساس همگی ما اینه و نهایتاً ختم کلام دست مریزاد به همه تون
این آهنگ یادگار سال ۵۶ و اینهاست که البته من تغییراتی دادم و طبیعتاً توی شرایط خاصی هم به ذهنم آمد حالا لازم به گفتن نیست ولی خوب همیشه تو ذهنم بوده که ۲ تا از خواهران که نسل دهه ۶۰ و نسل دهه هشتادیاند زهرا محمدزاده و نسرین منزوی خواهران مشهدیام. که زهرا بهگونهیی تیرباران شد که باردار بود نسرین هم مادر دو قلوهای یکساله بود که محمد و سعید اخوان.
آره چون خودم تو یک لحظهای تو یک شرایطی بودم که این به ذهنم آمد و این تغییرات را هم دادم خوب طبیعتاً آره، آمادگی دارم بخوانم.
سرکتل پای کتل پای کتل هزار سواره هزار سواره، میون هزار سوار هزار سوار عزم پیکاره عزم پیکاره، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستم.
ای خدای بالا سری بالا سری نذار بمیروم نذار بمیروم، ای خدای بالا سری بالا سری نذار بمیروم نذار بمیروم، تا که از دشمن خلق دشمن خلق تقاص بگیروم تقاص بگیروم، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم. جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم
آره خوب این و اسم خیلی عجیب بود که من پلاکتم اومده بود روی هفت هزار تو کما بودم بعد اونجا توهم بهم دست داده بود کلاً یک، احساس میکردم یک خانمی مشهدیه و داره افکار ما رو به نقد میکشه، بعد میگفتم حالا من چطوری برم با این گفتمان کنم و توجیهش کنم که داری اشتباه میکنی. نگو کم کم داشت حالم میآمد بهجا. چون که ۱۰ واحد پلاکت سفارش کرده بودن که سه روز بود هنوز دریافت نشده بود ۵ تاش خلاصه فرستاده بودن که زده بودن در حقیقت در حال کما بودم دیگه اگر نمیآمدند و نمیزدند، وقتی که از حالت توهم مانند ِ۵۰- ۶۰ درصد خارج شدم بعد از اون کما و اینا، خیلی مسرور بودم از اینکه عجب روی تخت بیمارستان با دستبند و پابند اونجا همین ترانه که خوب یادگار برادران مجاهدم بود سال ۵۶ و اینا که اون موقع عجیب بود و اسمون، اومد این تغییرات هم درش ایجاد شد.
یعنی واقعاً با خودم احساس میکردم که نه من نباید اتفاقی روی تخت و اسم بیفته. در هر حال خوب دیدین دیگه تمام مویرگهایم پاره شده بود دست و گردن و پا و بدن و خونریزی و خیلی ناجور بود یعنی احساس میکردم اون پزشکی که معالجم بود و از اینجا هم سفارش شده بود احساس میکردم خیلی نگرانه من (با خنده) گفتم نه امکان نداره. و واقعاً هم. آره دست آخر هم دکتر اومد تشکر کردم ازش دستم را گرفت گفت نه نه هیچ کار نکردیم هیچ امکانی نداشتیم روحیهات ترا کشید بیرون.
ملاحظه:
برای اطلاع هموطنان لازم به ذکر است که مجاهد شهید ابوالحسن منتظر دارای سابقه بیماری قلبی بود و در سال ۱۴۰۰ که در زندان بود، پس از یک حمله قلبی مورد عمل جراحی قلب باز قرار گرفت. در هنگام انتقال از زندان به بیمارستان و همچنین پس از بهوش آمدن، دست و پای او با دستبند و پابند بسته بود.
در قطعه صوتی که شنیدید خودش اشارهیی به این جراحی دارد. زمانی که به هوش آمد دکترها که از روحیه بیمار خود به شگفت آمده بودند در پاسخ به تشکرات او از عمل فوقالعادهای که انجام دادند به بیمار گفتند این وضعیت و روحیه و ایمان خود تو بود که این جراحی را برای ما بهعمل موفقی تبدیل کرد.
علاوه بر این، ابوالحسن وقتی که دستها و پایش را برای عمل جراحی باز کردند به دکتر جراح گفت من نمیخواهم روی تخت بیمارستان بمیرم چون بایستی اعدام شوم.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه
تجدید عهد قهرمان مجاهد خلق بابک علیپور - آذر ۱۴۰۴
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - چهلمین روز شهادت و سربدار شدن قهرمان مجاهد خلق بابک علیپور
تجدید عهد بابک علیپور - آذر ۱۴۰۴
با سلام و درود
غرض از صحبتهای بنده با شما خلق قهرمان این است که رژیم مجدد حکم اعدام من و ۵نفر دیگر از برادرانم را تو بیدادگاههای خودش که اصلاً مورد تأیید ما نیست و بر اساس هیچیک از پرنسیپهای بینالمللی هم مورد تأیید نیست، تأیید کرده.
اما از آنجا که پشت ما به سازمان، سازمان مجاهدین و کانونهای شورشیاش و خلق قهرمان گرمه، هیچ باکی نداریم، چرا که پیروزی در هرصورت از آن ماست.
بابک علیپور هستم، متولد۱۳۷۰ در شهرستان آمل و فارغالتحصیل کارشناسی رشته حقوق. تا قبل از دستگیریام یعنی ۶ دیماه ۱۴۰۲ به همراه خانواده توی یکی از روستاهای رشت زندگی میکردیم.
از آنجایی که وقتم محدوده من صحبتهایم با شما را مکتوب کردم تا چیزی از قلم نیفتد.
از سال۹۷ تا الآن یعنی آذر ماه ۱۴۰۴ سه مرتبه بهخاطر هواداری از سازمان پرافتخار «مجاهدین خلق ایران» دستگیر و زندانی شدم و در زندانهای لاکان رشت، اوین، تهران بزرگ بودم و الآن هم توی زندان هستم.
از روز اول آشناییام با سازمان و تا حالا که زیر حکم اعدام هستم، پیوسته شکرگذار این انتخابم بودم و همچنین بسیار مدیون برادر مسعود و خواهر مریم بودم و درسهای زیادی ازشون گرفتم.
یک درس دیگر از برادر مسعود گرفتم و به کمکم اومد، این جمله ایشون بود که گفتند کانونهای شورشی باید اسباب کار سرنگونی را مهیا کنند.
همین درس در روزهای انفرادی و بازجویی و ایام زندان به من کمک کرد که بتوانم مقاومت بکنم و از پشت دیوارهای قطور زندان ضربهای به رژیم وارد کنم و سبب شد که بتوانم با شیرهای کانونهای شورشی پیوند برقرار کنم.
یک نمونه درسی که از خواهر مریم گرفتم را اگر بخواهم اینجا برای شما بگویم مربوط میشود به سخنرانی خواهر توی کنگره جوانان که در پاریس برگزار شد حدود دو ماه پیش. در آنجا خواهر مریم اسم من را به همراه چند نفر دیگر از اعضای کانونهای شورشی بردند، در آن لحظه من احساس شرمندگی داشتم نسبت به خواهر و بلافاصله به خودم گفتم که این یک ابلاغ مأموریت است برای من، ابلاغ مأموریت، مأموریتی که باید مقاومت کنم همچون سایر سربدارهای سازمان پرافتخار مجاهدین خلق که مرگ را به سخره گرفتند و بر چوبههای دار بوسه زدند و بر چوبههای دار به پرواز در آمدند.
و همچنین بسیار ممنون خواهران و برادران مجاهدم هستم که زندگی واقعی و عشق به مردم را به من نشان دادند و توانستنم که در این مسیر قدم بگذارم و باعث ارتقاء من توی این مسیر شدند. مسیر با سعادت، مسیری پررنج و خون که هر لحظهاش همراه با انتخابه، ابتلائه، آزمایش است. و به این نتیجه رسیدم که فقط مجاهدین بودند و هستند و خواهند بود که این مسیر تکاملی را از دوره دیکتاتوری شاه شروع کردهاند و به اینجا رساندند و با صلابت و استوار تا تحقق «آزادی» خلق قهرمان از شر آخوندهای دینفروش پیش خواهند برد.
اگر سازمان نبود و من این انتخاب را نمیکردم، با توجه به وضعیت نابسامان فاسد که ناشی از حاکمیت ولایت فقیه معلوم نبود که چه سرنوشتی در انتظارم بود شاید مثل بسیاری ازجوانان ایران که قربانی تحمیلات و غارت و جنایت آخوندها هستند، به جای انتخاب هواداری سازمان و این مسیر پرشکوه با اتهاماتی مثل قتل، سرقت، کلاهبرداری، تجاوز، فروش مواد مخدر و مشروبات الکلی و غیره دستگیر و زندانی میشدم و یا خودکشی میکردم.
تا قبل از این انتخابم من زندگی روزمره و معمولی داشتم در صورتیکه دورو برم پربود از فقر، فساد، بیکاری، همین چیزهایی که الآن وجود دارد و بیشتر هم شده مثل قتل دختر توسط پدرش، قتل زن توسط شوهرش، خودکشی، خودسوزی دانشجو، کارمند و کارگر از نداری و. که همه اینها یک ریشه واحد دارند و آن هم رژیم ولایت فقیه است که بهقول قرآن مصداق بارز از بین برنده حرث و نسل است. و تمامی اینهایی که ما میخواهیم مثل آزادی بیقید و شرط، جامعه بدون تبعیض، برابری جنسیتی و عدالت و غیره تنها با «سرنگونی» این رژیم است که محقق میشود و راه دیگری ندارد و نشان دادن راه دیگری غیر از این، انحرافی و فقط باعث طول عمر این نظام است.
این دیکتاتوری یعنی دیکتاتوری شیخ مثل دیکتاتوری شاه یک راه بیشتر ندارد و آن هم «نبرد مسلحانه» و «سازمان یافته» است که خوشبختانه ما هر چه را که میخواهیم در این مسیر میتوانیم در کانونهای شورشی سازمان مجاهدین پیدا کنیم و خوشحالم که در این راه قدم گذاشتم تا بتوانم به وظیفه انسانی و اسلامی خودم جامه عمل بپوشم. و در واقع این راهیست که بذرش از خون شهدای دهه ۶۰ کاشته شده است. شهدای ۳۰ خرداد، ۵ مهر و ۳۰هزار زندانی قتلعام شده، راه زندانیان مجاهدی که سرموضع بودند اما از آرمان آزادی خلقشان کوتاه نیامدند.
همبندیهای شهیدم «بهروزاحسانی» و «مهدی حسنی» از قهرمانهای این راه بودند، و من هم چون مجاهدان اشرفی و زندانیان مجاهدی چون بهروز و مهدی سوگند میخورم که هرگز از سرنگونی رژیم پلید آخوندی دست نکشم و از این مسیر کوتاه نیایم.
حالا خامنهای درگرداب این بحرانها که تمام حکومتش را دربر گرفته، با افزایش اعدامها میخواهد اوج سرکوبش را نشان بدهد و در جامعه انفجاری رعب و وحشت ایجاد کند، تا شاید از سرنگونی نجات پیدا کند، ولی کور خوانده، این رژیم چه با اعدام و چه بیاعدام سرنگون میشود و باید بشود و این قطعی است به حکم تاریخ. و این سرنگونی هم به دست کانونهای دلیر شورشی و مردم آزاده ایران حتماً محقق میشود
بدون شک روز آزادی و خوشبختی مردم ایران از یوغ آخوندهای دینفروش بهزودی فرا خواهد رسید و این سعادت بزرگی بود که از طریق سازمان توانستم توی این مسیر گام بردارم، مسیر سرنگونی مسیر برقراری جمهوری دموکراتیک و حاضرم توی این راه عمرم و دار و ندارم را بدهم تا خلق قهرمان ایران همه چیز بهدست بیاورد و این را از خواهران و برادران مجاهدم الگو گرفتهام به رهبری برادرمسعود و خواهر مریم که سوگند خوردهاند تا دار و ندارشان رابدهند، تا خلق قهرمان همه چیز بهدست بیاورند.
و در آخر، این چند خط آخر را عینا از روی متن برایتان میخوانم:
سپاس خدا را که مرا به این مسیر هدایت کرد. باشد که تا آخر شایستگی داشته باشم که جانم فدیه راه رهایی مردمم باشد و باور قطعی دارم که در شرایط فعلی، اعدام ما، جوانان را مرعوب نخواهد کرد، بلکه عزم آنان را برای سرنگونی این رژیم و استقرار حاکمیت مردمی استوارتر میسازد. پس چه باک!
من المومنین الرجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
مرگ بر اصل ولایت فقیه
درود بر ارتش آزادیبخش ملی ایران
درود بر رهبر کبیر ارتش آزادیبخش برادر مسعود
مرگ بر خامنهای، درود بر مسعود و مریم رجوی، لعنت بر خمینی،
حاضر، حاضر
تجدید عهد قهرمان مجاهد خلق پویا قبادی در عید قربان ۱۴۰۱ - زندان تهران بزرگ (فشافویه)
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - چهلمین روز شهادت و سربدار شدن قهرمان مجاهد خلق پویا قبادی
تجدید عهد پویا قبادی
در عید قربان ۱۴۰۱
زندان تهران بزرگ (فشافویه)
بارها و بارها در خواب میبینمت در حالی که تنها تو هستی و من.
در حالتی بسیار صمیمانه و همراه با خنده و شوخیهای دلنشین.
همواره آرزو داشتهام و دارم که یکبار تو و یاران پاکت را از نزدیک ببینم و ایکاش این آرزو تاکنون بهواقعیت پیوسته بود.
صبحها حین خواندن کتاب پدر، تو و خواهر را بر جایگاه اشرف بهخاطر میآورم در حالیکه دیگر برادران و خواهرانم گوش به تفسیر تو دارند و این موضوع بیش از پیش مرا به خواندن این کتاب ترغیب میکند.
برادر مسعود عزیزم!
عید قربان را به تو و مجاهدینت تبریک میگویم. بسیار دوست داشتم در این روز با تو سخن بگویم. دستانت را بهگرمی میفشارم و عهد تازه میکنم و از تو میخواهم که هنگام خواندن این نوشته، رو به آسمان بگویی: «اللهم فاشهد» و خدا را بخوانی تا هردم راهم را بگشاید و بر هدایتم بیفزاید و توفیق بهوفای عهد را نصیبم گرداند.
دعایت مایهٔ آرامش و اطمینان من است، بینصیبم مکن.
کاش میتوانستم آنگونه که دلم میخواهد با تو صحبت کنم. افسوس.
کوهها بجنبند از جایم تکان نخواهم خورد و در راه آزادی خلق و عمل به مسئولیت انسانیام تا آخرین لحظه خواهم جنگید تا روزی که سرانجام سر بر آستان فخرالمجاهدین حسین بن علی (ع) سایم. ربنا...
زندان تهران بزرگ - عید قربان ۱۴۰۱- پویا
۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۹, شنبه
تجدید عهد عاشورا - قهرمان وارستهٔ مجاهد خلق محمد تقوی، زندان فشافویه بعد از بمباران اوین
جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
چهلمین روز شهادت و سربدار شدن مجاهد پاکباز محمد تقوی
تجدید عهد عاشورا قهرمان وارستهٔ مجاهد خلق محمد تقوی
زندان فشافویه بعد از بمباران اوین - ۱۶ تیر ۱۴۰۴
بنام پروردگار مهربان، در هم کوبنده ستمگران
و بهنام مردم ستمدیده و دلیر ایران
با درک و اشراف نسبت به خطیر بودن شرایط کنونی و توجه به اصل «کس نخارد» که اکنون بیش از هر زمان دیگر ضرورت راهکار «سرنگونی رژیم بهدست مردم و مقاومت ایران» را برجسته میکند، اینجانب سیدمحمد تقوی سنگدهی با الهام از سرور شهیدان و با هشیاری نسبت به سه مرزسرخ مبارزاتی «سستی، ذلت و ناتوانی» تعهد میدهم و سوگند یاد میکنم که همگام با خواهران و برادران مجاهدم در شهر اشرف، سرمشقهای نبرد بیامان، فدای بیکران، عاشقان بیچشمداشت و مبارزان گمنام راه آزادی میهن، با تمام توش و توان در رکاب رهبران آرمانی مان، مریم و مسعود تا منزلگه پیروزیِ کاروان رهایی خلق در زنجیر، هیچ سد و مانع و این دیوارها را بهرسمیت نشناخته، جانانه بتازم. با مقاومت خویش، با مایهگذاری برای برادران همبندٍ در بندم و دم غنیمت شمار و فرصت ساز، در اوج آمادگی باشم.
سید محمد تقوی
۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه
غلامرضا آهنگر محله معلمی که درس ایستادگی داد
محل تولد: بندر گز
شغل: معلم
سن: ۲۷
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: بابل
تاریخ شهادت: ۲۷-۵-۱۳۶۰
غلامرضا آهنگرمحله در سال ۱۳۳۳، در شهر بندرگز و در خانوادهای زحمتکش و کارمند چشم به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی خود را در همان شهر سپری کرد و پس از پایان تحصیلات متوسطه، موفق به اخذ دیپلم شد. سپس به خدمت سربازی اعزام گردید و بعد از گذراندن دوره آموزشی، بهعنوان سپاه دانش در روستاهای محروم به تدریس پرداخت. حضور در میان روستاییان محروم و لمس مستقیم درد فقر و بیعدالتی، ذهن و روح او را بیش از پیش متوجه ریشههای ستم و استثمار در جامعه ساخت.
از سال ۱۳۵۳، بهواسطه برادر بزرگترش، مجاهد شهید علیرضا آهنگرمحله، با اندیشههای انقلابی و سیاسی آشنا شد. مطالعه زندگینامه شهیدان سازمان مجاهدین خلق ایران و دفاعیات قهرمانانه آنان در بیدادگاههای رژیم شاه، مسیر زندگی غلامرضا را دگرگون کرد و او را با آرمان آزادی و رهایی مردم ایران پیوند داد.
در جریان قیام سراسری مردم ایران علیه دیکتاتوری سلطنتی در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، غلامرضا از چهرههای فعال و تأثیرگذار در سازماندهی تظاهراتها و راهپیماییهای ضدشاه در بندرگز بود و با شور انقلابی در کنار مردم به مبارزه برخاست.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، او که همچنان به حرفه معلمی در روستاها اشتغال داشت، در ارتباط با جنبش ملی مجاهدین در گرگان، نقش برجستهای در تأسیس شورای انجمن جوانان مسلمان، هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران در بندرگز ایفا کرد. غلامرضا و دیگر جوانان هوادار، با انگیزهای سرشار، برای سامان دادن به امور مدارس، ادارات و کمک به مردم محروم وارد صحنه شدند. اما دیری نپایید که فشارها و سرکوب نیروهای حکومتی، آنان را از نهادهایی که با تلاش فراوان در آغاز انقلاب شکل گرفته بود، کنار زد.
پس از آن، غلامرضا بر اساس رهنمودهای سازمان، همراه با همرزمانش در قالب گروههای کوچک به روستاها میرفتند و به کشاورزان محروم در کاشت و برداشت محصولاتشان یاری میرساندند. آنان همچنین با جمعآوری کمکهای مردمی، برای خانوادههای محروم و بیسرپناه خانه میساختند و امکانات اولیه زندگی فراهم میکردند. این فعالیتهای مردمی و فداکارانه، محبوبیت غلامرضا و دیگر هواداران مجاهدین خلق را در میان محرومان منطقه افزایش داد.
در اواسط سال ۱۳۵۸، هنگامی که پاسداران و چماقداران حکومتی به سردستگی بسیجی جنایتکاری به نام ضیایی به دفتر انجمن هواداران سازمان در بندرگز یورش بردند، غلامرضا همراه تعدادی از جوانان مجاهد برای دفاع از دفتر و مقاومت در برابر حمله مهاجمان برخاست. در جریان این یورش، او به همراه چند تن دیگر دستگیر و به زندان بندرگز منتقل شد. آنان حدود یک ماه در زندان تحت فشار و بازداشت بودند تا سرانجام با تحصن و پیگیری خانوادهها آزاد شدند.
غلامرضا بار دیگر در اواسط سال ۱۳۵۹، هنگام دفاع از نمایشگاه هواداران سازمان که هدف هجوم چماقداران ارتجاع قرار گرفته بود، دستگیر شد. او ابتدا به زندان بندرگز و سپس برای محاکمه به زندان بهشهر منتقل گردید. پس از دو هفته بازجویی و فشار، بدون آنکه اراده و ایمانش تزلزل یابد، آزاد شد و به مبارزه ادامه داد.
در میان همرزمانش، غلامرضا به صداقت، روحیه فداکاری، مسئولیتپذیری و جدیت انقلابی شناخته میشد. او هر مسئولیتی را با تعهدی مثالزدنی به انجام میرساند و همواره در کنار مردم و همرزمانش حضوری فعال داشت.
پس از آزادی از زندان، به تشکیلات مجاهدین در گرگان منتقل شد و مسئولیت فعالیت در بخش محلات را برعهده گرفت. اما با آغاز سرکوب خونین پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و حمله رژیم خمینی به تظاهرات مسالمتآمیز سازمان مجاهدین خلق ایران، غلامرضا که در گرگان شناخته شده بود، برای ادامه مبارزه به تشکیلات بابل منتقل شد.
او در بابل به واحدهای عملیاتی سازماندهی شد و در چندین مأموریت انقلابی شرکت کرد و شجاعت و جسارت خود را به نمایش گذاشت.
در مرداد ۱۳۶۰، محل استقرار غلامرضا و چند تن از همرزمان مجاهدش توسط نیروهای سپاه پاسداران شناسایی شد و تحت یورش گسترده قرار گرفت. رزمندگان مجاهد خلق مستقر در این پایگاه، نزدیک به چهار ساعت در نبردی نابرابر، در برابر هجوم سنگین پاسداران مجهز به سلاحهای سنگین ایستادگی کردند و مقاومتی حماسی از خود بهجا گذاشتند. سرانجام این نبرد خونین با شهادت سه تن از رزمندگان مجاهد خلق و مجروح و اسیر شدن غلامرضا پایان یافت.
پاسداران جنایتکار، غلامرضا را در حالیکه بهشدت مجروح بود، ابتدا به بیمارستان منتقل کردند، اما سپس بدون کمترین رسیدگی انسانی، او را با همان وضعیت به زندان بابل بازگرداندند و در تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۶۰ به جوخه اعدام سپردند.
بدینسان، مجاهد خلق قهرمان غلامرضا آهنگرمحله، پس از سالها مبارزه، فداکاری و ایستادگی در مسیر آزادی مردم ایران، با سربلندی و رشادت به شهادت رسید و نامش در کنار کاروان پرافتخار شهدای مجاهد خلق ایران جاودانه شد.
برادر بزرگتر او، مجاهد شهید علیرضا آهنگرمحله نیز چند ماه بعد، در آبان ۱۳۶۰، بهدست دژخیمان خمینی به شهادت رسید تا خانواده آهنگرمحله، دو فرزند رشید خود را در راه آزادی ایران تقدیم مقاومت مردم ایران کند.
ققنوس هجدهساله: حماسه ایستادگی شهلا توکلی
محل تولد: تهران
سن: ۱۸
تحصیلات: دانشآموز دبیرستان
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۲۷-۲-۱۳۶۱
در جغرافیای مبارزات آزادیخواهانه، نامهایی درخشان وجود دارند که فراتر از سن و سال، به اسطورههای پایداری بدل شدهاند. شهلا (فرحناز) توکلی، دختر هجدهسالهای که از کوچههای محروم جنوب تهران برخاست، یکی از این ستارههای پرفروغ است. او که در خانوادهای تهیدست طعم تلخ نابرابری را چشیده بود، از همان نوجوانی دریافت که برای تغییر سرنوشت مردمش، باید مسیری فراتر از سنتهای محدودکننده را برگزیند.
از تظاهرات دانشآموزی تا بنبست استبداد
شهلا تنها ۱۴ سال داشت که در جریان انقلاب ضدسلطنتی به صفوف معترضان پیوست. آشنایی او با آرمانهای مجاهدین، نقطه عطفی در زندگیاش بود. او که شیفته فداکاریهای پیشگامان راه آزادی شده بود، پس از انقلاب ۵۷ و با ظهور نشانههای استبداد جدید، بیدرنگ در سنگر انجمنهای دانشآموزی جای گرفت. نه دیوارهای خانه و نه فشارهای خانوادگی که گاه به حبس خانگی او میانجامید، نتوانستند خللی در عزم او ایجاد کنند. او برای آرمانی که انتخاب کرده بود، از تحصیل و خانه گذشت و زندگی مخفیانه در پایگاههای مبارزاتی را برگزید.
اوین؛ آوردگاه اراده و شکنجه
در آبانماه ۱۳۶۰، شهلا در چنگال نیروهای امنیتی گرفتار و به زندان اوین منتقل شد. آنچه در آن ماهها بر این دختر جوان گذشت، شرحی از قساوت شکنجهگران و در مقابل، عظمت روح انسانی است. او ماهها انفرادی و شکنجههای وحشیانه را تاب آورد، اما هرگز از مواضع خود عقب ننشست. همبندیهایش روایت میکنند که شهلا حتی در آن شرایط طاقتفرسا، ایثار را فراموش نمیکرد؛ او از نوبت استراحت خود میگذشت تا همرزمان بیمارش لحظهای بیاسایند.
عهد خونین در حضور سرداران
یکی از تکاندهندهترین لحظات زندگی او، زمانی بود که دژخیمان به قصد درهمشکستن روحیهاش، او را بر بالین پیکرهای غرق در خون سردار موسی خیابانی و اشرف رجوی بردند. اما شهلا، برخلاف انتظارِ جلادان، با زمزمه آیات و سرودهای انقلابی، پیوند خود را با راه آنان مستحکمتر کرد. او نشان داد که ایمان به هدف، قدرتی فراتر از ترس از مرگ دارد.
سرانجام در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۶۱، شهلا توکلی که برای آزادی جان خود را فدا کرده بود، در برابر جوخه اعدام ایستاد. خون پاک او گواهی شد بر حقانیت نسلی که ایستادگی را به تسلیم ترجیح داد. او اگرچه در ۱۸ سالگی پرکشید، اما نامش به عنوان نمادی از «زن مجاهد و تسلیمناپذیر» در تاریخ ایران جاودانه ماند؛ روحی که هرگز در بند نشد و حقیقتی که با اعدام، تنها تکثیر گشت.
تجـدید عهد قهرمان مجاهد خلق اکبر (شاهرخ) دانشورکار در قزلحصار پس از ابلاغ مجدد حکم اعدام - آذر ۱۴۰۴
پیام اکبر دانشورکار پس از ابلاغ مجدد حکم اعدام در آذرماه ۱۴۰۴ از زندان قزلحصار
شاهرخ دانشور هستم. زاده ۱۳شهریور ۴۵ تهران. توی رشته عمران- عمران دانشگاه خواجه نصیر درس خواندم الآن هم که زیر حکم اعدامم.
زندگیم خیلی عجیب و پرفراز و نشیبه، شاید گفتنش چراغی باشه برای اون کسایی که دنبال حق و حقیقت و عدالت هستند. اما برای اون کسانی که با عینک تعصب به دنیا و زندگی نگاه نمیکنند.
پیش از هر چیزی باید از زندهیاد پدرم یاد بکنم و مادر عزیزم که با نون حلال و شیر پاک بهم یاد دادند که در برابر ستم حساس باشم دنبال کمک به دیگران باشم.
از کودکیام و از زندگی کردن توی روستای ویس توی بشاگرد از روستای سرگان از توابع کنارک توی سیستان بلوچستان دیگران باید بگند اما در مقابل اختلاس و حسابسازی توی نیروگاه از کار غیراصولی کردن و جلوشون ایستادن و کسایی که با رانت آمده بودند مهندس شده بودند اینها را من باید بهتان بگم. با اینکه مهندس ناظر ساختمانی پروژه نیروگاه برق بودم و زندگی و حقوق معشیت خیلیها با چرخش قلم من تعیین میشد اما تلاش کردم که پیروی بکنم از همان خط عدالت طلبی، نگذارم حق و حقوق دیگران و این کارگران زیرپا گذاشته شود.
انقلاب ضدسلطنتی شاید من ۱۲سالم بود و درک زیادی هم نداشتم از شرایط و شاید براتون عجیب باشد که یک مسجدی روی فعال، با اینکه دانشآموز بودم حوزه علمیه میرفتم، توی یکسری کارهای مردمی جهاد سازندگی شرکت میکردم. آموزشیار نهضت سوادآموزی بودم، به جبهه میرفتم تو چند تا عملیات هم شرکت کردم.
آن نیروی حقیقتطلبی و ستمستیزی اجازه نداد در برابر اسیرکشی که توی جبهه بود با بیتفاوتی رد بشم، همون بودش که باعث شدش که به راهی که دارم میرم یکبار دیگر فکر کنم ببینم که مسیرم کجاست دارم چکار میکنم. از خودم پرسیدم خمینی به چه مسیری دارد میره؟ خب ولایت فقیه است. ولایت فقیه یعنی چی؟ یعنی من یک گوسفندی هستم که ولیفقیه باید باشه چوپان من. پس خمینی و ولایت فقیهاش را زدم کنار.
توی این سردرگمیها بودم که چه باید کرد که دوم خرداد شروع شد و خاتمی، داستانش آغاز شد. به نظر ایده قشنگی بود، با اصلاحات گامبهگام میشه رژیم را اصلاحش کرد. شدم یک اصلاحطلب، ۴سال عمرم تباه شد تا وقتی که برای دور دوم سید خندان دوباره کاندید شده و اومدش و با وقاحت تمام گفتش که من تو دوره قبلی یک تدارکاتچی بیشتر نبودم دوباره فکر کردم که دارم به کجا میروم؟ باید اینو زودتر از اینها متوجه میشدم که اصلاح رژیم ولایت فقیه در چارچوب قانون اساسی ولایت فقیه امکانپذیر نیست. چکار باید میکردم؟ باز هم یک بنبست دیگر. آهان براندازی براندازی، آره این رژیم باید سرنگون بشه به این نتیجه رسیدمِ اما واقعیتش این هستش که اپوزیسیونهایی که خواستار سرنگونی و براندازی هستند خیلی کم هستند توی یک دوراهی خیلی وحشتناکی گیر کرده بودم.
آنقدر از مجاهدین بد شنیده بودم که وحشت داشتم بهش نزدیک بشوم. دهها سؤال، دهها سؤال توی ذهنم بودش.
زمان گذشت و رسیدیم به دی ۹۶ و آبان ۹۸، آبان خونین ۹۸ همه میدونند چه خونهایی ریخته شده، رژیم سرکوبگر خامنهای تمام ارگانهای نظامی، انتظامی و امنیتی، بسیج و سپاه همه را بسیج کردش و فرمان آتش داد. دستکم ۱۵۰۰نفر کشته شدند دستکم، بعدش چه اتفاقی افتاد؟ رضا پهلوی آمدش و گفتش مبارزه خشونت پرهیز. این در برابر این خشونت عریانی که این رژیم بکار برد، اصلاً خشونت پرهیزی مسالمتآمیز جایی دیگر نداشت.
این حرفها را که شنیدم، رضا پهلوی را بالا آوردمش چون واقعاً تهوعآور بودش کسی که خون این همه آدم را نمیبینه.
دیگه رسیدم به اون انتخاب سخت دیگه چیز دیگری نبود، سازمان مجاهدین خلق بود. من سؤالات زیادی داشتم. سؤالهایم چیها بودند؟
-چرا عراق؟
-چرا حجاب؟
-اصلا چرا اسلام؟
-دعوای بین خمینی و رجوی بر سر سهمخواهی بود به این علت بود؟
مسأله زیاد داشتم اما مهمترین چیزی که بهم کمک میکرد که یک خورده توی انتخابم مصر باشم این بود که از تمام جریانهایی که من عبور کرده بودم همهشان بر علیه مجاهدین بد میگفتند. من به فکر واداشت که چرا؟ چرا از سازمان دارند بد میگویند؟ اصلاً بگذار ببینیم مجاهدین چه میگند؟
خانم مریم رجوی میگه: نقطه آغاز مسیرهای نو انتخاب تمامعیار است و نقطه آغاز جهشهای عظیم تعهد است در زمانهای که جهان اسیر بیتعهدی است.
عجب! خانم رجوی میگه که بزرگترین تعهدش آزادی مردم ایران است.
بذارید ببینیم که آقای مسعود رجوی چه میگه، ایشون میگه:
عجب! بگذارید یک بار دیگر مرور کنیم که چه خبر بوده
-خاتمی با گفتگوی ملیاش هنوز دنبال مشارکت توی قدرت هستند، با خامنهای.
رضا پهلوی یک دفترچه اضطرار داده، اونجا هموند و مهستان این چیزها را همه شون را، عزل و نصب همه را منوط به نظر مولوکانه خودش کرده بود یعنی قدرت، خودش را بالای اون هرم قدرت گذاشته،
خامنهای هم که با اون دیکتاتوری ارتجاعیاش، تکلیف روشن است و همهمون میدانیم. همه دارند از قدرت صحبت میکنند. چقدر عجیبه.
اینها از آزادی مردم دارند صحبت میکنند، دغدغهاشان آزادی مردم است، هیچی برای خودشان نمیخواهند. یعنی چی؟
نمیخواهم مسیر و راهی که اومدم طولانی بکنم مجاهدین در یککلام دنبال آزادی هستند، آزادی مردم. چرا؟ چون مجاهد خلق هستند.
برای صدمین بار طرح ۱۰مادهای خواهر مریم را مرور کردم، دقیقاً تمام اون چیزی که یکنفر آزادیخواه، وطنپرست، دنبال حق و حقیقت هستش توی اونجا مطرح شده، همهاش لحاظ شده، کامل کامل ببینیم خود خانم مریم رجوی مرزبندیاش را چه میگوید؟
ایدئولوژی و پیام مجاهدین بر ضد ارتجاع و بنیادگرایی این است که مرزبندی اصلی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بین اسلام و غیراسلام نیست.
هر روز که داره میگذره بیشتر و بیشتر در مسیری که قرار گرفتم بهش افتخار میکنم، استوارترم و سرموضع ترم، دلایل خیلی زیاد هستش، به اونجا رسیدم.
مسیری که آمدم کاملاً نشاندهنده مسیر تکامله، اگر یکی از قوانین تکامل برگشتناپذیری و با شتاب رو به جلو رفتنه.
من بارها و بارها از خدا سپاسگزار بودم بهخاطر عنایتی که به من داشته، هرجا مسیری که رفتم اشتباه بوده، بنبستی بوده، تلنگری زده و من را از آن بنبست نجات داده، باید خیلی تشکر و سپاسگزاری کنم از تمام برادران و خواهرانی که منی که این مسیری که آمدم شناخت درستی نداشتم، به من کمک کردند تا توی مسیر درست باشم، توی اینجا باشم.
به داشتن رهبرانی همچون برادر مسعود رجوی و خواهر مریم رجوی افتخار میکنم. باور بکنید اگر یکبار دیگر توی این مسیر بخواهم بروم بیرون زندگیم، از همان اولش با تهاجم صددرصدی به جنگ ستم و ستمکار میروم، باز هم این کار را میکنم ولی این بار از اون اولش با شعار مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر
برای آزادی مردمم یکبار دیگر جونم را میدهم
قسم به خون یاران ایستادهایم تا پایان
پربینندهترین مطالب
-
با گرامیداشت یاد و نام مجاهد شهید سهراب نصیر مقدم ، قهرمان آزاده و مبارز از دیار لرستان که در مسیر آزادی و عدالت جان خود را فدای آرمان مر...
-
محل تولد: آمل سن: ۳۲ تحصیلات: دانشجوی پزشکی محل شهادت: تهران تاریخ شهادت: ۲۸-۱۰-۱۳۶۰ صادق هاشمزاده ثابت، فرزند فقر و آگاهی، در سال ۱۳۳۸ د...
-
محل تولد: ضیابر صومعه سرا سن: ۳۴ تحصیلات: دیپلم محل شهادت: عراق تاریخ شهادت: ۹-۱۱-۱۳۷۳ سید حسین سید سدیدی ؛ معلمی که تا آخرین نفس در مسیر ...
-
محل تولد: انديمشک شغل: - سن: ۲۰ تحصیلات: متوسطه محل شهادت: دزفول تاریخ شهادت: ۱۶-۱۱-۱۳۶۱ مجاهد شهید مصطفی رباط نمکی، جوانی ۲۰ ساله از دیار...
برچسبها
بایگانی مطالب
کل نماهای صفحه
-
ارتباط با ما





















