محل تولد: رودسر
سن: ۲۰
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: رشت
تاریخ شهادت: ۱-۷-۱۳۶۰
حجت مقیمی در سال ۱۳۴۰ در میان آغوش پرمهر خانوادهای محروم و پرجمعیت در روستای شلمان رودسر چشم به جهان گشود. او از همان نوجوانی، موازی با تحصیل، دوشادوش پدرش در زمینهای کشاورزی عرق میریخت و کمککار خانواده بود؛ با این حال، دوران دبیرستان را با نمراتی ممتاز به پایان رساند و دیپلم گرفت.
لیدر پرشور تظاهرات ۵۷
با شعلهور شدن جرقههای انقلاب در سال ۱۳۵۷، حجت که جوانی آگاه و دردمند بود، به یکی از لیدرهای اصلی تظاهرات مردم رودسر و شلمان علیه دیکتاتوری شاه تبدیل شد. او با سخنرانیهای پرشور و روشنگرانهاش برای تودههای مردم، ماهیت فاسد و ضدمردمی رژیم سلطنتی را افشا میکرد. در همین مسیرِ عدالتخواهی، او با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و پس از سقوط رژیم شاه، به عنوان هواداری پرانگیزه، تمام توانش را گذاشت تا جوانان محیط خود را با اهداف مردمی و آزادیخواهانه آشنا کند. همین فعالیتهای موثر، خشم مزدوران و چماقداران حکومت جدید را برانگیخت، تا جایی که خانه محقر و باصفای خانوادهاش بارها مورد هجوم و غارت قرار گرفت. با افزایش تهدیدها، حجت از اوایل سال ۱۳۵۹ زندگی نیمهمخفی را در رودسر آغاز کرد و تنها گاهی شبانه و پنهانی برای دیدار با خانواده به روستا میآمد.
ورود به فاز مبارزه مخفی
پس از تظاهرات بزرگ و مسالمتآمیز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ که در اعتراض به سرکوب آخرین رمقهای آزادی انجام شد و به فرمان خمینی به خاک و خون کشید شد، حجت نیز مانند دیگر یارانش قدم به دنیای پرخطر مبارزه مخفی گذاشت.
سرانجام در ۱۴ مرداد ۱۳۶۰، پاسداران در یکی از خیابانهای رودسر او را شناسایی و دستگیر کردند. آنچه پس از این دستگیری رخ داد، سندی بر مظلومیت او و سنگدلی شکنجهگران بود؛ پاسداران دستبسته او را به ساحل دریا بردند و پیکر او را با مشت و لگد و ضرباتی سهمگین، مانند یک توپ فوتبال به هم پاس میدادند. پس از ساعتها شکنجه، در حالی که غرق در خون و جراحت بود، او را پشت یک وانت انداختند و به خانه «حجت فیضی»، سرکرده بسیج رودسر بردند. آن دژخیم با دیدن پیکر نیمهجان حجت رو به پاسداران گفت: «عجب طعمه خوبی به دام انداختهاید، او که هنوز سالم است! او را ببرید و حسابی گوشمالی بدهید.»
حماسه فرار از صخرهها و درهها
پاسداران جانی، حجت را به یکی از کوههای اطراف بردند و پس از ضرب و شتم شدید، پیکر او را به داخل دره پرتاب کردند. اما تقدیر بر ماندن او بود؛ پیکرش در حین سقوط پشت شاخههای یک درخت متوقف شد. پاسداران که گمان میکردند او کارش تمام شده، به دنبال جسدش میگشتند، اما حجت کمی بعد به هوش آمد و کشانکشان خود را به رودخانهای در آن نزدیکی رساند و زیر بوتهها مخفی شد. دژخیمان حتی با چند قلاده سگ به جستجو ادامه دادند اما با تاریک شدن هوا ناامید شدند.
در دل تاریکی شب، حجت با تنی پارهپاره خود را به خانهای روستایی رساند. پیرمرد و پیرزنی سالخورده با دیدن وضعیت او، با مهربانی او را پناه دادند و اصرار کردند شب را بماند، اما او برای حفظ امنیت آنها، شبانه راهی رامسر شد. تنها پس از چند روز استراحت و بهبود نسبی، این مجاهد بیقرار دوباره برای ادامه مبارزه به رودسر بازگشت.
دستگیری مجدد و دادگاه بیداد
روز ۲۲ مرداد، هنگام اجرای یک قرار سازمانی، حجت دوباره دستگیر شد. این بار پاسداران که از فرار قبلی او بیمناک بودند، او را با چشمها و دست و پای بسته در سلولی بسیار کثیف و انفرادی حبس کردند. ایستادگی بینظیر و زمزمه آیات قرآن او در سپیدهدم، چنان تاثیری روی سایر زندانیان گذاشت که بازجویان مجبور شدند او را به زندان چالوس منتقل کنند.
در بیدادگاه ضدشرع آخوندی در چالوس، قاضی جنایتکار حکم اعدام او را صادر کرد و با توهین گفت: «اعدام برای تو کم است، باید به صلیب کشیده شوی!» اما روح بزرگ حجت فراتر از این ارعابها بود. در آخرین ملاقات با خانواده، او با شادابی و انگیزهای شگفتآور از ضرورت ادامه مبارزه گفت و شکنجههای رژیم را افشا کرد. او در همان ملاقات رو به پاسداران فریاد زد که هنگام اعدام چشمانش را نبندند تا بتواند قاتلش را ببیند و او را در پیشگاه خدا رسوا کند.
سحرگاه اول مهر ۱۳۶۰، در زندان رشت، دژخیمان ایستادگی او را برنتافتند و حجت قهرمان به همراه تنی چند از همرزمانش در مقابل جوخه تیرباران قرار گرفت. او جان خود را عاشقانه فدای آزادی کرد و با وفاداری به آرمانهایش، نام خود را در جریده شرف و آزادی ایران جاودانه ساخت.
تو یوتیوب سابسکرایب کن
تو اینستاگرام ریپوست و سیو کن
تو تلگرام لایک کن
تا نام حجت زنده بماند

0 comments:
ارسال یک نظر