محل تولد: اصفهان
سن: ۱۷
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: ۱۷-۲-۱۳۶۲
مجاهد شهید نسرین آقاعلی سیچانی در سال ۱۳۴۵ در اصفهان متولد شد؛ دختری جوان از خانوادهای که عشق به میهن، مردم و آزادی، در آن تنها یک احساس نبود، بلکه به آرمانی مشترک تبدیل شده بود.
نسرین همراه با مادر قهرمانش، برادرش احمد آقاعلی سیچانی و همسر برادرش، مجاهد شهید روحانگیز جعفرزاده، در شیراز به فعالیت میپرداخت. خانوادهای مجاهدپرور که پیوندهای عاطفی و خانوادگی آنان، با عشق مشترک به مردم و آرمان آزادی، استحکامی دیگر یافته بود؛ چرا که پیوند آرمانی، پیوندی فراتر از پیوند خون و خانواده است.
نسرین تنها ۱۶ یا ۱۷ سال داشت، اما شخصیتش بسیار جدی، استوار و محکم بود. سن کم او هرگز مانعی در برابر اراده و مسئولیتپذیریاش نبود. پیش از دستگیری، در یک خانه تیمی همراه با مجاهدان شهید شهلا ابنوزاده و فریده پاکپرور فعالیت میکرد و در شرایط دشوار مبارزه مخفی، مسئولیتهای خود را با جدیت دنبال میکرد.
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز زندگی مخفی، شرایط برای مجاهدانی که عزم ادامه مبارزه را داشتند، روزبهروز سختتر شد. فشارها، تعقیبها و سرکوبها در سال ۱۳۶۱ شدت بیشتری گرفت؛ اما نسرین در میان همین تاریکی، با تلاشی خستگیناپذیر به فعالیت خود ادامه داد.
در اردیبهشت ۱۳۶۱، پایگاهی که نسرین در آن حضور داشت، لو رفت. پاسداران به پایگاه یورش بردند و نسرین همراه با مجاهد شهید شهلا ابنوزاده و اعضای خانوادهاش، از جمله مادر، خواهر، برادرش احمد و همسر برادرش، مجاهد شهید روحانگیز جعفرزاده، دستگیر شدند.
زندان عادلآباد شیراز، برای نسرین آغاز فصل دیگری از مبارزه بود؛ اما اینبار مبارزه در پشت دیوارهای بلند زندان و در برابر شکنجه و تهدید.
در زندان، روحیه سرشار، شاداب و مقاوم نسرین زبانزد همرزمانش بود. او هیچگاه در برابر فضای سنگین زندان و تهدیدهای پاسداران مرعوب نشد. فشار از هر سو بر او وارد میشد، اما لبخند از چهرهاش محو نمیشد. حتی در اوج فشار و شکنجه نیز همان روحیه مقاوم و سرزنده را حفظ کرد.
پاسداران برای شکستن این روحیه، به یکی از دردناکترین شیوهها متوسل شدند. نسرین را در برابر مادرش شکنجه و آزار میکردند تا شاید عشق مادرانه و رنجی که در برابر چشمان او ایجاد میکردند، ارادهاش را درهم بشکند. اما این ترفند نیز شکست خورد. نسرین ایستاد؛ آنچنان ایستاد که شکنجهگران در برابر مقاومت او عاجز و ناتوان شدند.
سرانجام در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۲، بلندگوهای زندان عادلآباد شیراز به صدا درآمدند و نام نسرین و چند زندانی دیگر اعلام شد. برای همه روشن بود که آنها را برای اعدام میبرند.
یکی از همرزمان نسرین، لحظه اعلام نام او را چنین به یاد آورده است:
«یک دفعه صدای بلندگوهای بند بلند شد و اسم نسرین هم اعلام شد. نفسهای همهمان در سینه حبس شده بود و همه از خودشان سؤال میکردند این وقت شب با نسرین چکار دارند؟»
مادر نسرین خیلی زود دریافت که چه اتفاقی در حال وقوع است. با عجله به سمت انتظامات زندان رفت و گفت: «من هم همراه نسرین ببرید!» اما مجید ترابپور، شکنجهگر عادلآباد، با این درخواست مخالفت کرد.
در همان لحظه، نسرین از جا برخاست و با همان روحیه شگفتانگیزش گفت:
«من میخواهم پیش اشرف و موسی بروم.»
صحنهای جانکاه شکل گرفته بود؛ مادری که نمیخواست از جگرگوشهاش جدا شود و اصرار داشت همراه او برود، و دختری جوان که در آخرین لحظات زندگی، با تمام وجود خود را برای دیدار با یاران شهیدش آماده میکرد.
وداع مادر و دختر، صحنهای بود که حتی تصور آن نیز قلب انسان را به درد میآورد. مادری که میدید دختر جوانش را از آغوش او جدا کرده و به سوی میدان تیرباران میبرند؛ مادری که باید با این واقعیت روبهرو میشد که شاید این آخرین نگاه، آخرین کلام و آخرین بوسه باشد.
اما در میان این همه درد، شهامت نسرین، شکوهی دیگر داشت.
او در آخرین دقایق، به جای آنکه خود را در برابر مرگ ببازد، به مادرش لبخند زد و گفت:
«مادر! اولین شب به خوابت میآیم و نمیگذارم دوریم تو را ناراحت کند.»
لحظاتی بعد، نسرین را بردند؛ دختری ۱۷ساله که در برابر شکنجهگران سر خم نکرده بود و در آخرین لحظه نیز با لبخند، مادرش را بدرقه کرد.
یکی از همرزمانش آن لحظه را چنین به یاد آورده است:
«آخرین دقایق بود. نسرین در حالی که میخندید گفت: "مادر! اولین شب به خوابت میآیم و نمیگذارم دوریم تو را ناراحت کند" و لحظاتی بعد مثل پرندهای سبکبال پر کشید و رفت.»
نسرین در حالی به میدان اعدام برده شد که پیش از آن، تحت شکنجههای بسیار قرار گرفته بود. بنا بر روایتهای مربوط به پرونده و شهادتهای منتشرشده درباره او، پس از شکنجه، در زندان مورد تعرض جنسی نیز قرار گرفت؛ جنایتی دیگر در سلسله جنایتهایی که برای درهم شکستن اراده زندانیان سیاسی انجام میشد.
اما هیچیک از این جنایتها نتوانستند نسرین را از آرمانش جدا کنند.
حتی پس از شهادت نیز تلاش کردند نشانی از او باقی نماند. در پرونده او نوشته شده بود:
«جسد تحویل خانواده داده نشود و محرمانه خاک شود.»
به این ترتیب، خانواده حتی از دیدن و به خاک سپردن پیکر نسرین نیز محروم شدند.
اما نسرین تنها شهید این خانواده مبارز نبود.
مادر نسرین، پیش از آن نیز طعم تلخ وداع با عزیزی دیگر را چشیده بود؛ خانوادهای که برای آزادی ایران، بهای سنگینی پرداخت و یکی پس از دیگری عزیزانش را در مسیر مبارزه از دست داد.
نسرین آقاعلی سیچانی در ۱۷سالگی رفت، اما تصویر او در آخرین لحظه ماندگار شد: دختری جوان، استوار و لبخند بر لب، در برابر مرگ ایستاده و دل مادرش را به دیداری دوباره در خواب وعده میدهد.
او پر کشید، اما خاطره مقاومتش باقی ماند؛ خاطره زنی جوان که در سختترین شرایط، در برابر شکنجه و تهدید تسلیم نشد و تا آخرین لحظه، بر انتخاب خود ایستاد.
نسرین، آن پرنده سبکبال، از دیوارهای عادلآباد گذشت؛ اما نام و ایستادگیاش در حافظه مبارزان آزادی ایران ماندگار شد.















