۱۴۰۵ خرداد ۹, شنبه
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه
رمضان شفیعی؛ نوجوانی که تا پای جان ایستاد
محل تولد: قائمشهر
سن: ۱۸
تحصیلات: دانش آموز
محل شهادت: قائمشهر
تاریخ شهادت: ۲-۴-۱۳۶۰
مجاهد شهید رمضان شفیعی در سال ۱۳۴۲ در روستای کشفدکلای قائمشهر، در خانوادهای زحمتکش و محروم چشم به جهان گشود. او از نخستین سالهای زندگی، فقر و رنج مردم محروم را با تمام وجود لمس کرد و همین واقعیت تلخ، از او نوجوانی ساخت که خیلی زود راه مبارزه با ستم و بیعدالتی را برگزید.
رمضان دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و سپس در رشتهٔ ریاضی وارد دبیرستان شد. همزمان با سالهای نوجوانی او، فضای جامعه ایران تحتتأثیر اوجگیری مبارزات نیروهای انقلابی علیه دیکتاتوری سلطنتی قرار داشت؛ روزهایی که مقاومت مجاهدین خلق در زندانهای شاه و دفاعیات شجاعانهٔ آنان در بیدادگاههای رژیم، الهامبخش نسل جوان شده بود.
در چنین فضایی، رمضان نیز فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. او بههمراه دوستان و همفکرانش، مجاهدین شهید مجید حسینی، حسین شکری و کریم رهبر، انجمن اسلامی دبیرستان را پایهگذاری نمود تا دانشآموزان مبارز بتوانند فعالیتهای خود را سازماندهی کنند. این انجمن به مرکزی برای فعالیتهای انقلابی دانشآموزان تبدیل شد؛ از برگزاری برنامههای کوهنوردی و جلسات بحث و مطالعه گرفته تا تکثیر و توزیع زندگینامههای شهدای مجاهد خلق و افشای جنایات شاه و ساواک.
با آغاز قیام سراسری مردم ایران علیه رژیم سلطنتی در سال ۱۳۵۷، رمضان حضوری چشمگیر و فعال در صحنهٔ مبارزه داشت. او در سازماندهی دانشآموزان و روستاییان برای برپایی تظاهرات و اعتراضات نقش مهمی ایفا میکرد و بارها در همین مسیر توسط مأموران سرکوبگر شاه مورد ضربوشتم قرار گرفت و مجروح شد، اما هیچگاه از ادامهٔ مبارزه عقب ننشست.
نقش فعال و روحیهٔ مسئولانهٔ او باعث شد که دانشآموزان قائمشهر، رمضان را بهعنوان یکی از اعضای شورای مدارس شهرستان انتخاب کنند. این انتخاب، نشانهٔ اعتماد و احترام گستردهای بود که جوانان مبارز نسبت به او داشتند.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، رمضان بیدرنگ به جنبش ملی مجاهدین پیوست و برای خدمت به مردم محروم، از سوی جنبش به روستای جورخیل اعزام شد. او سه ماه تمام، با شور و فداکاری در کنار مردم محروم روستا زندگی کرد و در پروژههای عمرانی و رفاهی، از جمله ساخت حمام و بازسازی جادهٔ روستا مشارکت فعال داشت. تلاشهای صادقانهٔ او امید تازهای در میان روستاییان ایجاد کرده بود، اما فشار و کارشکنی مرتجعین منطقه سرانجام موجب شد مأموریتش ناتمام بماند و مجبور به ترک آنجا شود.
بازگشت رمضان به قائمشهر همزمان با بازگشایی مدارس بود. او اینبار بهعنوان یکی از مسئولان انجمن جوانان مسلمان «برادران رضایی»، فعالیتهای انقلابی خود را ادامه داد. رمضان برای تحقق خواستههای دانشآموزان، بهویژه آزادی فعالیت سیاسی، تلاش فراوانی کرد و با جسارت و ابتکار، سرودهای «شهادت» و «ایرانزمین» را جایگزین سرود صبحگاهی دبیرستان نمود؛ اقدامی که خشم مزدوران رژیم تازهبهقدرترسیدهٔ خمینی را برانگیخت.
تواناییها، تعهد و روحیهٔ مسئولیتپذیر رمضان باعث شد که خیلی زود مسئولیت انجمن جوانان مسلمان «برادران رضایی» به او سپرده شود. اما فعالیت گستردهٔ او در حمایت از مجاهدین خلق، کینهٔ مزدوران مرتجع را شعلهور ساخت و سرانجام رژیم او را از دبیرستان اخراج کرد.
با اینحال، اخراج از مدرسه نتوانست ارادهٔ این نوجوان مبارز را در هم بشکند. رمضان همچنان به مسئولیتهای انقلابی خود ادامه داد و از سوی تشکیلات سازمان در قائمشهر، مسئولیت انجمن روستای کشفدکلا را برعهده گرفت و برای سازماندهی نیروهای انقلابی در آن منطقه تلاش کرد.
مزدوران رژیم در روستا نیز آرام ننشستند و بارها به او حمله کردند. حتی یکبار تلاش کردند محل سکونتش را به آتش بکشند، اما رمضان با شجاعت و پایداری، در برابر تمامی فشارها ایستاد و لحظهای از مسیر مبارزه عقب ننشست.
او در تمامی تظاهراتها و حرکتهای اعتراضی بهار ۱۳۶۰ و همچنین در قیام تاریخی ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ حضوری فعال و پرشور داشت و در صفوف مقدم مقاومت انقلابی ایستاد.
سرانجام، چند روز پس از آغاز مقاومت مسلحانهٔ انقلابی، هنگام اجرای یک قرار تشکیلاتی توسط یکی از مزدوران رژیم شناسایی و دستگیر شد. دژخیمان خمینی او را به شکنجهگاه منتقل کردند و تحت شدیدترین شکنجهها قرار دادند، اما رمضان قهرمانانه مقاومت کرد و حتی در زیر شکنجه نیز بر آرمان آزادی و راه مجاهدین خلق پای فشرد.
ایستادگی و روحیهٔ شکستناپذیر این نوجوان مجاهد، شکنجهگران رژیم را به وحشت انداخت و آنان که توان درهم شکستن ارادهٔ او را نداشتند، تصمیم به اعدامش گرفتند. سرانجام در دوم تیرماه ۱۳۶۰، رمضان شفیعی را در حالیکه تنها ۱۸سال داشت، به جوخهٔ تیرباران سپردند و بهشهادت رساندند.
رمضان شفیعی از نسل جوانانی بود که زندگی کوتاه اما پرافتخار خود را وقف آزادی مردم ایران کردند و تا آخرین نفس بر سر پیمان خود با خلق و آرمان آزادی ایستادند.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد
متأسفانه تاکنون عکسی از این مجاهد شهید در دسترس نیست. از هموطنانی که این قهرمان راه آزادی را میشناسند یا اطلاعات و تصویری از او در اختیار دارند، درخواست میشود اطلاعات خود را به نشانی زیر ارسال کنند:
حسین ذوالفقاری؛ فرماندهی که در مسیر آزادی ایستاد
محل تولد: -
سن: -
تحصیلات: دانشجوی مهندسی
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳۶۲
فرماندهای استوار در مسیر آزادی
مجاهد شهید حسین ذوالفقاری، از فرماندهان دلیر و مسئولان برجستهٔ یکی از بخشهای سازمان مجاهدین خلق ایران بود که در یکی از خونینترین روزهای سال ۱۳۶۲، پس از تحمل شکنجههای وحشیانه در زندان اوین، بهدست دژخیمان خمینی بهشهادت رسید و نام خود را در شمار قهرمانان راه آزادی مردم ایران جاودانه ساخت.
حسین از همان سالهای جوانی روحی سرکش و آرمانخواه داشت. ورود او به دانشگاه علم و صنعت، سرآغاز فعالیتهای سیاسی و مبارزاتیاش شد. اگرچه در آن دوران هنوز ارتباط تشکیلاتی مستقیمی با سازمان نداشت، اما تمام تلاش و حرکتش در راستای آرمانهای انقلابی مجاهدین خلق بود. او همراه جمعی از دانشجویان مبارز و هوادار سازمان، به ترویج فرهنگ انقلابی و افشای جنایات رژیم شاه میپرداخت. تکثیر و پخش اعلامیهها، انتشار دفاعیات و زندگینامههای شهدای مجاهد خلق و تلاش برای گسترش ارتباطات انقلابی، بخشی از فعالیتهای شبانهروزی او بود.
رژیم شاه که تاب تحمل چنین جوانان آگاهی را نداشت، حسین را در سال ۱۳۵۲ دستگیر کرد. او پس از بازجوییهای سنگین به زندان قصر منتقل شد و در همانجا ارتباط تشکیلاتیاش با مجاهدین خلق مستحکمتر گردید. زندان برای حسین نه محل سکون، بلکه میدان رشد و تکامل انقلابی بود. او با پشتکاری ستودنی، آموزشهای ایدئولوژیک و تشکیلاتی را دنبال میکرد و با روحیهای مسئولانه و فعال، خود را برای پذیرش مسئولیتهای بزرگتر آماده میساخت.
در درون زندان نیز حسین چهرهای مقاوم و استوار از خود نشان داد. ایستادگی قهرمانانه در برابر شکنجهگران شاه و مرزبندی روشن و اصولی با جریانهای انحرافی داخل زندان، بخشی از ویژگیهای برجستهٔ او بود. همین روحیهٔ مقاوم و آگاهانه، احترام همرزمانش را نسبت به او دوچندان کرده بود.
حسین که به دو سال زندان محکوم شده بود، بیش از یکسال اضافهتر در اسارت رژیم شاه باقی ماند و سرانجام در سال ۱۳۵۵ آزاد شد. اما آزادی برای او بهمعنای بازگشت به زندگی عادی نبود. او بلافاصله بار دیگر در ارتباط فعال با سازمان قرار گرفت و مبارزه را با عزم و تجربهای بیشتر ادامه داد.
در روزهای پرشکوه قیام ضدسلطنتی، حسین از فرماندهان فعال تیمهای سازمان بود که در تسخیر مراکز استراتژیک رژیم شاه و حفاظت از مناطق آزادشده نقش مؤثری ایفا کردند. پس از سقوط رژیم سلطنتی نیز او لحظهای از مبارزه دست نکشید و در برابر ارتجاع تازهبهقدرترسیدهٔ خمینی ایستاد.
پیش از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، حسین بهعنوان یکی از فرماندهان بخش حفاظتی، مسئولیت تأمین امنیت ستادها، مراسمها، سخنرانیها و تظاهرات سازمان را برعهده داشت؛ مراسمهایی که همواره هدف یورش چماقداران و پاسداران مزدور رژیم قرار میگرفت.
در جریان سخنرانی تاریخی برادر مجاهد مسعود رجوی در ورزشگاه امجدیه در خرداد ۱۳۵۹، حسین فرماندهی چندین گروهان میلیشیا را در بخش جنوبغربی ورزشگاه برعهده داشت. هوشیاری، قاطعیت و توان فرماندهی او، همراه با شور و جسارت نیروهای میلیشیا، نقشهٔ مزدوران رژیم برای برهم زدن مراسم را نقش بر آب کرد و آنان را از ورود به محوطهٔ ورزشگاه بازداشت.
با آغاز جنگ ایران و عراق نیز حسین در کنار دیگر فرماندهان سازمان، در سازماندهی نیروهای هوادار برای دفاع از مردم و میهن مشارکت فعال داشت و مسئولانه در صحنه حضور یافت.
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز سرکوب خونین مجاهدین خلق، حسین مسئولیت یکی از بخشهای سازمان را برعهده داشت و در دشوارترین شرایط به مبارزه ادامه میداد. اما در نخستین روزهای مرداد ۱۳۶۰، هنگامی که بههمراه همرزم مجاهدش، شهید احمد داجگر (طاهر)، در خیابان در حال تردد بود، توسط چند تن از مزدوران انجمن ضداسلامی دانشگاه علم و صنعت شناسایی و دستگیر شد.
روحیهٔ تهاجمی و جسارت انقلابی حسین حتی در لحظهٔ اسارت نیز خاموش نشد. او و همرزمش در نخستین لحظات ورود به بازداشتگاه، با شجاعتی کمنظیر اقدام به خلعسلاح نگهبان کردند تا راهی برای رهایی بگشایند، اما خالی بودن خشاب سلاح مانع اجرای کامل عملیات شد. پس از این اقدام، دژخیمان خمینی آنان را تحت شدیدترین شکنجهها قرار دادند و سرانجام خبر شهادتشان را در رسانههای رژیم منتشر کردند.
شهادت قهرمانانهٔ مجاهد شهید حسین ذوالفقاری، نه پایان راه، بلکه آغاز الهامبخشی تازهای برای نسلهای مبارز بود. خون پاک او عزم همرزمانش را برای ادامهٔ راه آزادی استوارتر کرد و آتش خشم انقلابی علیه رژیم ضدبشری خمینی را شعلهورتر ساخت.
حسین ذوالفقاری با تمام وجود، زندگی خود را وقف آزادی مردم ایران کرد و تا آخرین لحظه، بر سر پیمانی که با خلق و آرمان آزادی بسته بود، ایستاد.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۶, شنبه
نگاهی به زندگی و رزم مجاهد شهید حمید دفاعی بوئینی
محل تولد: رشت
شغل: کارگر
سن: ۲۸
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: کرمانشاه
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷
حمید دفاعی بوئینی در سال ۱۳۳۹ در میان خانوادهای متوسط در شهر باران، رشت، دیده به جهان گشود. او دوران کودکی و نوجوانی خود را در این شهر سپری کرد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به پایان رساند. سال سوم دبیرستان، نقطه عطفی در زندگی او بود؛ جایی که با حضور در جلسات سیاسی، شعور انقلابیاش شکوفا شد و در صفوف مقدم قیام مردم علیه نظام شاهنشاهی قرار گرفت.
در گرماگرم مبارزات سال ۵۷، حمید با آرمانهای سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد. مطالعه سرگذشت پیشتازان و جزوات آرمانی سازمان، دریچهای نو به روی او گشود و او گمشدهاش را در مسیر انقلابی و توحیدی این سازمان یافت. با طلوع بهار ۵۸، فعالیتهای تشکیلاتی خود را به طور رسمی آغاز کرد؛ از توزیع نشریه و برپایی نمایشگاههای افشاگرانه تا حفاظت از ستاد سازمان در رشت و ایستادگی در برابر چماقداران.
او مدتی مسئولیت انجمنهای دانشآموزی رشت را بر عهده داشت و سپس در بخش تبلیغات به خدمت ادامه داد. پس از سرفصل ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز مبارزه مسلحانه انقلابی، حمید زندگی مخفی را برگزید و در قامت فرمانده یک تیم عملیاتی، ضربات متعددی بر پیکره نهادهای سرکوبگر وارد آورد.
در سال ۱۳۶۱، تقدیر او را به شکنجهگاه اوین کشاند. حمید ۲.۵ ماه زیر سختترین شکنجهها دوام آورد و سپس به زندان سپاه رشت منتقل شد. او با هوشیاری مثالزدنی و فریب دژخیمان، بدون آنکه کمترین اطلاعاتی به دشمن بدهد، پس از ۱.۵ ماه از چنگال آنان رها شد. اگرچه مدتی ارتباط او با سازمان قطع شد، اما شعله وصل در وجودش فروکش نکرد. او برای بازگشت به صفوف رزم، راهی سیستان و بلوچستان شد و با کار در آن منطقه، اشراف لازم را پیدا کرد و سرانجام در شهریور ۶۳، خود را به پاکستان رساند و مجدداً به آرمانش پیوست.
حمید بلافاصله درخواست اعزام به منطقه مرزی را داد. با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران، او لباس شرف رزمندگی را به تن کرد و در عملیاتهای متعددی از جمله عملیات آفتاب و چلچراغ با جسارت درخشید.
سرانجام در عملیات کبیر فروغ جاویدان، حمید که فرماندهی یک دسته از رزمندگان را بر عهده داشت، در روز سوم نبرد با تنی مجروح به اسارت دشمن درآمد. پاسداران که از کینه او لبریز بودند، پس از شکنجههای طاقتفرسا، او را به جوخه تیرباران سپردند. حمید دفاعی بوئینی، در اوج شجاعت، جان خود را در راه آزادی فدا کرد تا به عهد خود با خلق و آرمانش وفا کند. همرزمانش همواره زمزمه او را به یاد دارند که میگفت: «باید به دشمن فهماند پاسخ گلوله، گلوله است.»
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه
پیام تبریک نوروز ۱۴۰۵ از قزلحصار- قهرمان سربدار مجاهد خلق ابوالحسن منتظر
۲۳ اردیبهشت چهلمین روز شهادت مجاهد پاکباز ابوالحسن منتظر
پیام تبریک نوروز ۱۴۰۵ از قزلحصار
قهرمان سربدار مجاهد خلق ابوالحسن منتظر
صدای ابوالحسن منتظر- زندان قزلحصار
کلام اولم خطاب به رهبریه که جان به من داد که طبعاً به تمام دوستانم هم همینطوری بود. صدای ایشون رسا غرا و مثل همیشه توفنده بود واسه من، و روحیه داد به من، یعنی در حقیقت این کنج زندان رو دارای یه وسعت گسترده و وسیعی کرد واسه من، قطعاً همه دوستان هم همچین احساسی را دارند. صدای مسعود را شنیدم و واقعاً سرشار از نشاط شدم.
ای کاش برسد یه روزی ما باشیم و هم نفس رهبری قیام باشیم.
ولی خب این خطابم به خواهر مریمه که ایشان با صلابت و شادابی که در چهرهاش همیشه بوده سبب جایگزینی خندههای رهبر و صحبت ها و سخنرانیها و من شخصاً با کاریزمای مسعود متولد شدم و پا تو این عرصه گذاشتم. کلام مسعود و نفس مسعود بود شعرگونه سخن گفتن مسعود همه و همه ورای تمام ایدئولوژی و نگرشش به ما همیشه انگیزه پیوستن میداد.
این تجربهای است که من از دهه۶۰ دارم، که همیشه لرزه به اندام همه میانداخت. تمام نگرشها رو در سخنرانیهاش جذب میکرد. چه غیرمذهبیها چه مذهبیها، ملیگرا و واقعاً همه نشاط پیدا میکردند. و کلامم و سلامم به تمام رهبریت سازمان بهخصوص خواهر مریم، بزرگانی که با هدایت شون امثال من رو و نسل جوون تا این مرحله تونستن بیان. با تمام کم و کاستیهایی که موجود بوده در ما.
و سلام میکنم به تمام خواهران و برادران اشرفی سال نو را سال تحقق آرزوهای تکتک اعضای مقاومت مخصوصاً نماد اصلی ما که رهبری مونه مسعود و مریم آرزو میکنیم و این سال تحقق آرزوها را به همه اعضای مقاومت و رهبری مقاومت و دوستان هوادار و دعا گویان مقاومت تبریک میگویم از طرف دوستان و احساس همگی ما اینه و نهایتاً ختم کلام دست مریزاد به همه تون
این آهنگ یادگار سال ۵۶ و اینهاست که البته من تغییراتی دادم و طبیعتاً توی شرایط خاصی هم به ذهنم آمد حالا لازم به گفتن نیست ولی خوب همیشه تو ذهنم بوده که ۲ تا از خواهران که نسل دهه ۶۰ و نسل دهه هشتادیاند زهرا محمدزاده و نسرین منزوی خواهران مشهدیام. که زهرا بهگونهیی تیرباران شد که باردار بود نسرین هم مادر دو قلوهای یکساله بود که محمد و سعید اخوان.
آره چون خودم تو یک لحظهای تو یک شرایطی بودم که این به ذهنم آمد و این تغییرات را هم دادم خوب طبیعتاً آره، آمادگی دارم بخوانم.
سرکتل پای کتل پای کتل هزار سواره هزار سواره، میون هزار سوار هزار سوار عزم پیکاره عزم پیکاره، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستم.
ای خدای بالا سری بالا سری نذار بمیروم نذار بمیروم، ای خدای بالا سری بالا سری نذار بمیروم نذار بمیروم، تا که از دشمن خلق دشمن خلق تقاص بگیروم تقاص بگیروم، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم. جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم
آره خوب این و اسم خیلی عجیب بود که من پلاکتم اومده بود روی هفت هزار تو کما بودم بعد اونجا توهم بهم دست داده بود کلاً یک، احساس میکردم یک خانمی مشهدیه و داره افکار ما رو به نقد میکشه، بعد میگفتم حالا من چطوری برم با این گفتمان کنم و توجیهش کنم که داری اشتباه میکنی. نگو کم کم داشت حالم میآمد بهجا. چون که ۱۰ واحد پلاکت سفارش کرده بودن که سه روز بود هنوز دریافت نشده بود ۵ تاش خلاصه فرستاده بودن که زده بودن در حقیقت در حال کما بودم دیگه اگر نمیآمدند و نمیزدند، وقتی که از حالت توهم مانند ِ۵۰- ۶۰ درصد خارج شدم بعد از اون کما و اینا، خیلی مسرور بودم از اینکه عجب روی تخت بیمارستان با دستبند و پابند اونجا همین ترانه که خوب یادگار برادران مجاهدم بود سال ۵۶ و اینا که اون موقع عجیب بود و اسمون، اومد این تغییرات هم درش ایجاد شد.
یعنی واقعاً با خودم احساس میکردم که نه من نباید اتفاقی روی تخت و اسم بیفته. در هر حال خوب دیدین دیگه تمام مویرگهایم پاره شده بود دست و گردن و پا و بدن و خونریزی و خیلی ناجور بود یعنی احساس میکردم اون پزشکی که معالجم بود و از اینجا هم سفارش شده بود احساس میکردم خیلی نگرانه من (با خنده) گفتم نه امکان نداره. و واقعاً هم. آره دست آخر هم دکتر اومد تشکر کردم ازش دستم را گرفت گفت نه نه هیچ کار نکردیم هیچ امکانی نداشتیم روحیهات ترا کشید بیرون.
ملاحظه:
برای اطلاع هموطنان لازم به ذکر است که مجاهد شهید ابوالحسن منتظر دارای سابقه بیماری قلبی بود و در سال ۱۴۰۰ که در زندان بود، پس از یک حمله قلبی مورد عمل جراحی قلب باز قرار گرفت. در هنگام انتقال از زندان به بیمارستان و همچنین پس از بهوش آمدن، دست و پای او با دستبند و پابند بسته بود.
در قطعه صوتی که شنیدید خودش اشارهیی به این جراحی دارد. زمانی که به هوش آمد دکترها که از روحیه بیمار خود به شگفت آمده بودند در پاسخ به تشکرات او از عمل فوقالعادهای که انجام دادند به بیمار گفتند این وضعیت و روحیه و ایمان خود تو بود که این جراحی را برای ما بهعمل موفقی تبدیل کرد.
علاوه بر این، ابوالحسن وقتی که دستها و پایش را برای عمل جراحی باز کردند به دکتر جراح گفت من نمیخواهم روی تخت بیمارستان بمیرم چون بایستی اعدام شوم.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه
تجدید عهد قهرمان مجاهد خلق بابک علیپور - آذر ۱۴۰۴
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - چهلمین روز شهادت و سربدار شدن قهرمان مجاهد خلق بابک علیپور
تجدید عهد بابک علیپور - آذر ۱۴۰۴
با سلام و درود
غرض از صحبتهای بنده با شما خلق قهرمان این است که رژیم مجدد حکم اعدام من و ۵نفر دیگر از برادرانم را تو بیدادگاههای خودش که اصلاً مورد تأیید ما نیست و بر اساس هیچیک از پرنسیپهای بینالمللی هم مورد تأیید نیست، تأیید کرده.
اما از آنجا که پشت ما به سازمان، سازمان مجاهدین و کانونهای شورشیاش و خلق قهرمان گرمه، هیچ باکی نداریم، چرا که پیروزی در هرصورت از آن ماست.
بابک علیپور هستم، متولد۱۳۷۰ در شهرستان آمل و فارغالتحصیل کارشناسی رشته حقوق. تا قبل از دستگیریام یعنی ۶ دیماه ۱۴۰۲ به همراه خانواده توی یکی از روستاهای رشت زندگی میکردیم.
از آنجایی که وقتم محدوده من صحبتهایم با شما را مکتوب کردم تا چیزی از قلم نیفتد.
از سال۹۷ تا الآن یعنی آذر ماه ۱۴۰۴ سه مرتبه بهخاطر هواداری از سازمان پرافتخار «مجاهدین خلق ایران» دستگیر و زندانی شدم و در زندانهای لاکان رشت، اوین، تهران بزرگ بودم و الآن هم توی زندان هستم.
از روز اول آشناییام با سازمان و تا حالا که زیر حکم اعدام هستم، پیوسته شکرگذار این انتخابم بودم و همچنین بسیار مدیون برادر مسعود و خواهر مریم بودم و درسهای زیادی ازشون گرفتم.
یک درس دیگر از برادر مسعود گرفتم و به کمکم اومد، این جمله ایشون بود که گفتند کانونهای شورشی باید اسباب کار سرنگونی را مهیا کنند.
همین درس در روزهای انفرادی و بازجویی و ایام زندان به من کمک کرد که بتوانم مقاومت بکنم و از پشت دیوارهای قطور زندان ضربهای به رژیم وارد کنم و سبب شد که بتوانم با شیرهای کانونهای شورشی پیوند برقرار کنم.
یک نمونه درسی که از خواهر مریم گرفتم را اگر بخواهم اینجا برای شما بگویم مربوط میشود به سخنرانی خواهر توی کنگره جوانان که در پاریس برگزار شد حدود دو ماه پیش. در آنجا خواهر مریم اسم من را به همراه چند نفر دیگر از اعضای کانونهای شورشی بردند، در آن لحظه من احساس شرمندگی داشتم نسبت به خواهر و بلافاصله به خودم گفتم که این یک ابلاغ مأموریت است برای من، ابلاغ مأموریت، مأموریتی که باید مقاومت کنم همچون سایر سربدارهای سازمان پرافتخار مجاهدین خلق که مرگ را به سخره گرفتند و بر چوبههای دار بوسه زدند و بر چوبههای دار به پرواز در آمدند.
و همچنین بسیار ممنون خواهران و برادران مجاهدم هستم که زندگی واقعی و عشق به مردم را به من نشان دادند و توانستنم که در این مسیر قدم بگذارم و باعث ارتقاء من توی این مسیر شدند. مسیر با سعادت، مسیری پررنج و خون که هر لحظهاش همراه با انتخابه، ابتلائه، آزمایش است. و به این نتیجه رسیدم که فقط مجاهدین بودند و هستند و خواهند بود که این مسیر تکاملی را از دوره دیکتاتوری شاه شروع کردهاند و به اینجا رساندند و با صلابت و استوار تا تحقق «آزادی» خلق قهرمان از شر آخوندهای دینفروش پیش خواهند برد.
اگر سازمان نبود و من این انتخاب را نمیکردم، با توجه به وضعیت نابسامان فاسد که ناشی از حاکمیت ولایت فقیه معلوم نبود که چه سرنوشتی در انتظارم بود شاید مثل بسیاری ازجوانان ایران که قربانی تحمیلات و غارت و جنایت آخوندها هستند، به جای انتخاب هواداری سازمان و این مسیر پرشکوه با اتهاماتی مثل قتل، سرقت، کلاهبرداری، تجاوز، فروش مواد مخدر و مشروبات الکلی و غیره دستگیر و زندانی میشدم و یا خودکشی میکردم.
تا قبل از این انتخابم من زندگی روزمره و معمولی داشتم در صورتیکه دورو برم پربود از فقر، فساد، بیکاری، همین چیزهایی که الآن وجود دارد و بیشتر هم شده مثل قتل دختر توسط پدرش، قتل زن توسط شوهرش، خودکشی، خودسوزی دانشجو، کارمند و کارگر از نداری و. که همه اینها یک ریشه واحد دارند و آن هم رژیم ولایت فقیه است که بهقول قرآن مصداق بارز از بین برنده حرث و نسل است. و تمامی اینهایی که ما میخواهیم مثل آزادی بیقید و شرط، جامعه بدون تبعیض، برابری جنسیتی و عدالت و غیره تنها با «سرنگونی» این رژیم است که محقق میشود و راه دیگری ندارد و نشان دادن راه دیگری غیر از این، انحرافی و فقط باعث طول عمر این نظام است.
این دیکتاتوری یعنی دیکتاتوری شیخ مثل دیکتاتوری شاه یک راه بیشتر ندارد و آن هم «نبرد مسلحانه» و «سازمان یافته» است که خوشبختانه ما هر چه را که میخواهیم در این مسیر میتوانیم در کانونهای شورشی سازمان مجاهدین پیدا کنیم و خوشحالم که در این راه قدم گذاشتم تا بتوانم به وظیفه انسانی و اسلامی خودم جامه عمل بپوشم. و در واقع این راهیست که بذرش از خون شهدای دهه ۶۰ کاشته شده است. شهدای ۳۰ خرداد، ۵ مهر و ۳۰هزار زندانی قتلعام شده، راه زندانیان مجاهدی که سرموضع بودند اما از آرمان آزادی خلقشان کوتاه نیامدند.
همبندیهای شهیدم «بهروزاحسانی» و «مهدی حسنی» از قهرمانهای این راه بودند، و من هم چون مجاهدان اشرفی و زندانیان مجاهدی چون بهروز و مهدی سوگند میخورم که هرگز از سرنگونی رژیم پلید آخوندی دست نکشم و از این مسیر کوتاه نیایم.
حالا خامنهای درگرداب این بحرانها که تمام حکومتش را دربر گرفته، با افزایش اعدامها میخواهد اوج سرکوبش را نشان بدهد و در جامعه انفجاری رعب و وحشت ایجاد کند، تا شاید از سرنگونی نجات پیدا کند، ولی کور خوانده، این رژیم چه با اعدام و چه بیاعدام سرنگون میشود و باید بشود و این قطعی است به حکم تاریخ. و این سرنگونی هم به دست کانونهای دلیر شورشی و مردم آزاده ایران حتماً محقق میشود
بدون شک روز آزادی و خوشبختی مردم ایران از یوغ آخوندهای دینفروش بهزودی فرا خواهد رسید و این سعادت بزرگی بود که از طریق سازمان توانستم توی این مسیر گام بردارم، مسیر سرنگونی مسیر برقراری جمهوری دموکراتیک و حاضرم توی این راه عمرم و دار و ندارم را بدهم تا خلق قهرمان ایران همه چیز بهدست بیاورد و این را از خواهران و برادران مجاهدم الگو گرفتهام به رهبری برادرمسعود و خواهر مریم که سوگند خوردهاند تا دار و ندارشان رابدهند، تا خلق قهرمان همه چیز بهدست بیاورند.
و در آخر، این چند خط آخر را عینا از روی متن برایتان میخوانم:
سپاس خدا را که مرا به این مسیر هدایت کرد. باشد که تا آخر شایستگی داشته باشم که جانم فدیه راه رهایی مردمم باشد و باور قطعی دارم که در شرایط فعلی، اعدام ما، جوانان را مرعوب نخواهد کرد، بلکه عزم آنان را برای سرنگونی این رژیم و استقرار حاکمیت مردمی استوارتر میسازد. پس چه باک!
من المومنین الرجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
مرگ بر اصل ولایت فقیه
درود بر ارتش آزادیبخش ملی ایران
درود بر رهبر کبیر ارتش آزادیبخش برادر مسعود
مرگ بر خامنهای، درود بر مسعود و مریم رجوی، لعنت بر خمینی،
حاضر، حاضر
تجدید عهد قهرمان مجاهد خلق پویا قبادی در عید قربان ۱۴۰۱ - زندان تهران بزرگ (فشافویه)
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - چهلمین روز شهادت و سربدار شدن قهرمان مجاهد خلق پویا قبادی
تجدید عهد پویا قبادی
در عید قربان ۱۴۰۱
زندان تهران بزرگ (فشافویه)
بارها و بارها در خواب میبینمت در حالی که تنها تو هستی و من.
در حالتی بسیار صمیمانه و همراه با خنده و شوخیهای دلنشین.
همواره آرزو داشتهام و دارم که یکبار تو و یاران پاکت را از نزدیک ببینم و ایکاش این آرزو تاکنون بهواقعیت پیوسته بود.
صبحها حین خواندن کتاب پدر، تو و خواهر را بر جایگاه اشرف بهخاطر میآورم در حالیکه دیگر برادران و خواهرانم گوش به تفسیر تو دارند و این موضوع بیش از پیش مرا به خواندن این کتاب ترغیب میکند.
برادر مسعود عزیزم!
عید قربان را به تو و مجاهدینت تبریک میگویم. بسیار دوست داشتم در این روز با تو سخن بگویم. دستانت را بهگرمی میفشارم و عهد تازه میکنم و از تو میخواهم که هنگام خواندن این نوشته، رو به آسمان بگویی: «اللهم فاشهد» و خدا را بخوانی تا هردم راهم را بگشاید و بر هدایتم بیفزاید و توفیق بهوفای عهد را نصیبم گرداند.
دعایت مایهٔ آرامش و اطمینان من است، بینصیبم مکن.
کاش میتوانستم آنگونه که دلم میخواهد با تو صحبت کنم. افسوس.
کوهها بجنبند از جایم تکان نخواهم خورد و در راه آزادی خلق و عمل به مسئولیت انسانیام تا آخرین لحظه خواهم جنگید تا روزی که سرانجام سر بر آستان فخرالمجاهدین حسین بن علی (ع) سایم. ربنا...
زندان تهران بزرگ - عید قربان ۱۴۰۱- پویا
۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۹, شنبه
تجدید عهد عاشورا - قهرمان وارستهٔ مجاهد خلق محمد تقوی، زندان فشافویه بعد از بمباران اوین
جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
چهلمین روز شهادت و سربدار شدن مجاهد پاکباز محمد تقوی
تجدید عهد عاشورا قهرمان وارستهٔ مجاهد خلق محمد تقوی
زندان فشافویه بعد از بمباران اوین - ۱۶ تیر ۱۴۰۴
بنام پروردگار مهربان، در هم کوبنده ستمگران
و بهنام مردم ستمدیده و دلیر ایران
با درک و اشراف نسبت به خطیر بودن شرایط کنونی و توجه به اصل «کس نخارد» که اکنون بیش از هر زمان دیگر ضرورت راهکار «سرنگونی رژیم بهدست مردم و مقاومت ایران» را برجسته میکند، اینجانب سیدمحمد تقوی سنگدهی با الهام از سرور شهیدان و با هشیاری نسبت به سه مرزسرخ مبارزاتی «سستی، ذلت و ناتوانی» تعهد میدهم و سوگند یاد میکنم که همگام با خواهران و برادران مجاهدم در شهر اشرف، سرمشقهای نبرد بیامان، فدای بیکران، عاشقان بیچشمداشت و مبارزان گمنام راه آزادی میهن، با تمام توش و توان در رکاب رهبران آرمانی مان، مریم و مسعود تا منزلگه پیروزیِ کاروان رهایی خلق در زنجیر، هیچ سد و مانع و این دیوارها را بهرسمیت نشناخته، جانانه بتازم. با مقاومت خویش، با مایهگذاری برای برادران همبندٍ در بندم و دم غنیمت شمار و فرصت ساز، در اوج آمادگی باشم.
سید محمد تقوی
۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه
غلامرضا آهنگر محله معلمی که درس ایستادگی داد
محل تولد: بندر گز
شغل: معلم
سن: ۲۷
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: بابل
تاریخ شهادت: ۲۷-۵-۱۳۶۰
غلامرضا آهنگرمحله در سال ۱۳۳۳، در شهر بندرگز و در خانوادهای زحمتکش و کارمند چشم به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی خود را در همان شهر سپری کرد و پس از پایان تحصیلات متوسطه، موفق به اخذ دیپلم شد. سپس به خدمت سربازی اعزام گردید و بعد از گذراندن دوره آموزشی، بهعنوان سپاه دانش در روستاهای محروم به تدریس پرداخت. حضور در میان روستاییان محروم و لمس مستقیم درد فقر و بیعدالتی، ذهن و روح او را بیش از پیش متوجه ریشههای ستم و استثمار در جامعه ساخت.
از سال ۱۳۵۳، بهواسطه برادر بزرگترش، مجاهد شهید علیرضا آهنگرمحله، با اندیشههای انقلابی و سیاسی آشنا شد. مطالعه زندگینامه شهیدان سازمان مجاهدین خلق ایران و دفاعیات قهرمانانه آنان در بیدادگاههای رژیم شاه، مسیر زندگی غلامرضا را دگرگون کرد و او را با آرمان آزادی و رهایی مردم ایران پیوند داد.
در جریان قیام سراسری مردم ایران علیه دیکتاتوری سلطنتی در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، غلامرضا از چهرههای فعال و تأثیرگذار در سازماندهی تظاهراتها و راهپیماییهای ضدشاه در بندرگز بود و با شور انقلابی در کنار مردم به مبارزه برخاست.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، او که همچنان به حرفه معلمی در روستاها اشتغال داشت، در ارتباط با جنبش ملی مجاهدین در گرگان، نقش برجستهای در تأسیس شورای انجمن جوانان مسلمان، هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران در بندرگز ایفا کرد. غلامرضا و دیگر جوانان هوادار، با انگیزهای سرشار، برای سامان دادن به امور مدارس، ادارات و کمک به مردم محروم وارد صحنه شدند. اما دیری نپایید که فشارها و سرکوب نیروهای حکومتی، آنان را از نهادهایی که با تلاش فراوان در آغاز انقلاب شکل گرفته بود، کنار زد.
پس از آن، غلامرضا بر اساس رهنمودهای سازمان، همراه با همرزمانش در قالب گروههای کوچک به روستاها میرفتند و به کشاورزان محروم در کاشت و برداشت محصولاتشان یاری میرساندند. آنان همچنین با جمعآوری کمکهای مردمی، برای خانوادههای محروم و بیسرپناه خانه میساختند و امکانات اولیه زندگی فراهم میکردند. این فعالیتهای مردمی و فداکارانه، محبوبیت غلامرضا و دیگر هواداران مجاهدین خلق را در میان محرومان منطقه افزایش داد.
در اواسط سال ۱۳۵۸، هنگامی که پاسداران و چماقداران حکومتی به سردستگی بسیجی جنایتکاری به نام ضیایی به دفتر انجمن هواداران سازمان در بندرگز یورش بردند، غلامرضا همراه تعدادی از جوانان مجاهد برای دفاع از دفتر و مقاومت در برابر حمله مهاجمان برخاست. در جریان این یورش، او به همراه چند تن دیگر دستگیر و به زندان بندرگز منتقل شد. آنان حدود یک ماه در زندان تحت فشار و بازداشت بودند تا سرانجام با تحصن و پیگیری خانوادهها آزاد شدند.
غلامرضا بار دیگر در اواسط سال ۱۳۵۹، هنگام دفاع از نمایشگاه هواداران سازمان که هدف هجوم چماقداران ارتجاع قرار گرفته بود، دستگیر شد. او ابتدا به زندان بندرگز و سپس برای محاکمه به زندان بهشهر منتقل گردید. پس از دو هفته بازجویی و فشار، بدون آنکه اراده و ایمانش تزلزل یابد، آزاد شد و به مبارزه ادامه داد.
در میان همرزمانش، غلامرضا به صداقت، روحیه فداکاری، مسئولیتپذیری و جدیت انقلابی شناخته میشد. او هر مسئولیتی را با تعهدی مثالزدنی به انجام میرساند و همواره در کنار مردم و همرزمانش حضوری فعال داشت.
پس از آزادی از زندان، به تشکیلات مجاهدین در گرگان منتقل شد و مسئولیت فعالیت در بخش محلات را برعهده گرفت. اما با آغاز سرکوب خونین پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و حمله رژیم خمینی به تظاهرات مسالمتآمیز سازمان مجاهدین خلق ایران، غلامرضا که در گرگان شناخته شده بود، برای ادامه مبارزه به تشکیلات بابل منتقل شد.
او در بابل به واحدهای عملیاتی سازماندهی شد و در چندین مأموریت انقلابی شرکت کرد و شجاعت و جسارت خود را به نمایش گذاشت.
در مرداد ۱۳۶۰، محل استقرار غلامرضا و چند تن از همرزمان مجاهدش توسط نیروهای سپاه پاسداران شناسایی شد و تحت یورش گسترده قرار گرفت. رزمندگان مجاهد خلق مستقر در این پایگاه، نزدیک به چهار ساعت در نبردی نابرابر، در برابر هجوم سنگین پاسداران مجهز به سلاحهای سنگین ایستادگی کردند و مقاومتی حماسی از خود بهجا گذاشتند. سرانجام این نبرد خونین با شهادت سه تن از رزمندگان مجاهد خلق و مجروح و اسیر شدن غلامرضا پایان یافت.
پاسداران جنایتکار، غلامرضا را در حالیکه بهشدت مجروح بود، ابتدا به بیمارستان منتقل کردند، اما سپس بدون کمترین رسیدگی انسانی، او را با همان وضعیت به زندان بابل بازگرداندند و در تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۶۰ به جوخه اعدام سپردند.
بدینسان، مجاهد خلق قهرمان غلامرضا آهنگرمحله، پس از سالها مبارزه، فداکاری و ایستادگی در مسیر آزادی مردم ایران، با سربلندی و رشادت به شهادت رسید و نامش در کنار کاروان پرافتخار شهدای مجاهد خلق ایران جاودانه شد.
برادر بزرگتر او، مجاهد شهید علیرضا آهنگرمحله نیز چند ماه بعد، در آبان ۱۳۶۰، بهدست دژخیمان خمینی به شهادت رسید تا خانواده آهنگرمحله، دو فرزند رشید خود را در راه آزادی ایران تقدیم مقاومت مردم ایران کند.
ققنوس هجدهساله: حماسه ایستادگی شهلا توکلی
محل تولد: تهران
سن: ۱۸
تحصیلات: دانشآموز دبیرستان
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۲۷-۲-۱۳۶۱
در جغرافیای مبارزات آزادیخواهانه، نامهایی درخشان وجود دارند که فراتر از سن و سال، به اسطورههای پایداری بدل شدهاند. شهلا (فرحناز) توکلی، دختر هجدهسالهای که از کوچههای محروم جنوب تهران برخاست، یکی از این ستارههای پرفروغ است. او که در خانوادهای تهیدست طعم تلخ نابرابری را چشیده بود، از همان نوجوانی دریافت که برای تغییر سرنوشت مردمش، باید مسیری فراتر از سنتهای محدودکننده را برگزیند.
از تظاهرات دانشآموزی تا بنبست استبداد
شهلا تنها ۱۴ سال داشت که در جریان انقلاب ضدسلطنتی به صفوف معترضان پیوست. آشنایی او با آرمانهای مجاهدین، نقطه عطفی در زندگیاش بود. او که شیفته فداکاریهای پیشگامان راه آزادی شده بود، پس از انقلاب ۵۷ و با ظهور نشانههای استبداد جدید، بیدرنگ در سنگر انجمنهای دانشآموزی جای گرفت. نه دیوارهای خانه و نه فشارهای خانوادگی که گاه به حبس خانگی او میانجامید، نتوانستند خللی در عزم او ایجاد کنند. او برای آرمانی که انتخاب کرده بود، از تحصیل و خانه گذشت و زندگی مخفیانه در پایگاههای مبارزاتی را برگزید.
اوین؛ آوردگاه اراده و شکنجه
در آبانماه ۱۳۶۰، شهلا در چنگال نیروهای امنیتی گرفتار و به زندان اوین منتقل شد. آنچه در آن ماهها بر این دختر جوان گذشت، شرحی از قساوت شکنجهگران و در مقابل، عظمت روح انسانی است. او ماهها انفرادی و شکنجههای وحشیانه را تاب آورد، اما هرگز از مواضع خود عقب ننشست. همبندیهایش روایت میکنند که شهلا حتی در آن شرایط طاقتفرسا، ایثار را فراموش نمیکرد؛ او از نوبت استراحت خود میگذشت تا همرزمان بیمارش لحظهای بیاسایند.
عهد خونین در حضور سرداران
یکی از تکاندهندهترین لحظات زندگی او، زمانی بود که دژخیمان به قصد درهمشکستن روحیهاش، او را بر بالین پیکرهای غرق در خون سردار موسی خیابانی و اشرف رجوی بردند. اما شهلا، برخلاف انتظارِ جلادان، با زمزمه آیات و سرودهای انقلابی، پیوند خود را با راه آنان مستحکمتر کرد. او نشان داد که ایمان به هدف، قدرتی فراتر از ترس از مرگ دارد.
سرانجام در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۶۱، شهلا توکلی که برای آزادی جان خود را فدا کرده بود، در برابر جوخه اعدام ایستاد. خون پاک او گواهی شد بر حقانیت نسلی که ایستادگی را به تسلیم ترجیح داد. او اگرچه در ۱۸ سالگی پرکشید، اما نامش به عنوان نمادی از «زن مجاهد و تسلیمناپذیر» در تاریخ ایران جاودانه ماند؛ روحی که هرگز در بند نشد و حقیقتی که با اعدام، تنها تکثیر گشت.
تجـدید عهد قهرمان مجاهد خلق اکبر (شاهرخ) دانشورکار در قزلحصار پس از ابلاغ مجدد حکم اعدام - آذر ۱۴۰۴
پیام اکبر دانشورکار پس از ابلاغ مجدد حکم اعدام در آذرماه ۱۴۰۴ از زندان قزلحصار
شاهرخ دانشور هستم. زاده ۱۳شهریور ۴۵ تهران. توی رشته عمران- عمران دانشگاه خواجه نصیر درس خواندم الآن هم که زیر حکم اعدامم.
زندگیم خیلی عجیب و پرفراز و نشیبه، شاید گفتنش چراغی باشه برای اون کسایی که دنبال حق و حقیقت و عدالت هستند. اما برای اون کسانی که با عینک تعصب به دنیا و زندگی نگاه نمیکنند.
پیش از هر چیزی باید از زندهیاد پدرم یاد بکنم و مادر عزیزم که با نون حلال و شیر پاک بهم یاد دادند که در برابر ستم حساس باشم دنبال کمک به دیگران باشم.
از کودکیام و از زندگی کردن توی روستای ویس توی بشاگرد از روستای سرگان از توابع کنارک توی سیستان بلوچستان دیگران باید بگند اما در مقابل اختلاس و حسابسازی توی نیروگاه از کار غیراصولی کردن و جلوشون ایستادن و کسایی که با رانت آمده بودند مهندس شده بودند اینها را من باید بهتان بگم. با اینکه مهندس ناظر ساختمانی پروژه نیروگاه برق بودم و زندگی و حقوق معشیت خیلیها با چرخش قلم من تعیین میشد اما تلاش کردم که پیروی بکنم از همان خط عدالت طلبی، نگذارم حق و حقوق دیگران و این کارگران زیرپا گذاشته شود.
انقلاب ضدسلطنتی شاید من ۱۲سالم بود و درک زیادی هم نداشتم از شرایط و شاید براتون عجیب باشد که یک مسجدی روی فعال، با اینکه دانشآموز بودم حوزه علمیه میرفتم، توی یکسری کارهای مردمی جهاد سازندگی شرکت میکردم. آموزشیار نهضت سوادآموزی بودم، به جبهه میرفتم تو چند تا عملیات هم شرکت کردم.
آن نیروی حقیقتطلبی و ستمستیزی اجازه نداد در برابر اسیرکشی که توی جبهه بود با بیتفاوتی رد بشم، همون بودش که باعث شدش که به راهی که دارم میرم یکبار دیگر فکر کنم ببینم که مسیرم کجاست دارم چکار میکنم. از خودم پرسیدم خمینی به چه مسیری دارد میره؟ خب ولایت فقیه است. ولایت فقیه یعنی چی؟ یعنی من یک گوسفندی هستم که ولیفقیه باید باشه چوپان من. پس خمینی و ولایت فقیهاش را زدم کنار.
توی این سردرگمیها بودم که چه باید کرد که دوم خرداد شروع شد و خاتمی، داستانش آغاز شد. به نظر ایده قشنگی بود، با اصلاحات گامبهگام میشه رژیم را اصلاحش کرد. شدم یک اصلاحطلب، ۴سال عمرم تباه شد تا وقتی که برای دور دوم سید خندان دوباره کاندید شده و اومدش و با وقاحت تمام گفتش که من تو دوره قبلی یک تدارکاتچی بیشتر نبودم دوباره فکر کردم که دارم به کجا میروم؟ باید اینو زودتر از اینها متوجه میشدم که اصلاح رژیم ولایت فقیه در چارچوب قانون اساسی ولایت فقیه امکانپذیر نیست. چکار باید میکردم؟ باز هم یک بنبست دیگر. آهان براندازی براندازی، آره این رژیم باید سرنگون بشه به این نتیجه رسیدمِ اما واقعیتش این هستش که اپوزیسیونهایی که خواستار سرنگونی و براندازی هستند خیلی کم هستند توی یک دوراهی خیلی وحشتناکی گیر کرده بودم.
آنقدر از مجاهدین بد شنیده بودم که وحشت داشتم بهش نزدیک بشوم. دهها سؤال، دهها سؤال توی ذهنم بودش.
زمان گذشت و رسیدیم به دی ۹۶ و آبان ۹۸، آبان خونین ۹۸ همه میدونند چه خونهایی ریخته شده، رژیم سرکوبگر خامنهای تمام ارگانهای نظامی، انتظامی و امنیتی، بسیج و سپاه همه را بسیج کردش و فرمان آتش داد. دستکم ۱۵۰۰نفر کشته شدند دستکم، بعدش چه اتفاقی افتاد؟ رضا پهلوی آمدش و گفتش مبارزه خشونت پرهیز. این در برابر این خشونت عریانی که این رژیم بکار برد، اصلاً خشونت پرهیزی مسالمتآمیز جایی دیگر نداشت.
این حرفها را که شنیدم، رضا پهلوی را بالا آوردمش چون واقعاً تهوعآور بودش کسی که خون این همه آدم را نمیبینه.
دیگه رسیدم به اون انتخاب سخت دیگه چیز دیگری نبود، سازمان مجاهدین خلق بود. من سؤالات زیادی داشتم. سؤالهایم چیها بودند؟
-چرا عراق؟
-چرا حجاب؟
-اصلا چرا اسلام؟
-دعوای بین خمینی و رجوی بر سر سهمخواهی بود به این علت بود؟
مسأله زیاد داشتم اما مهمترین چیزی که بهم کمک میکرد که یک خورده توی انتخابم مصر باشم این بود که از تمام جریانهایی که من عبور کرده بودم همهشان بر علیه مجاهدین بد میگفتند. من به فکر واداشت که چرا؟ چرا از سازمان دارند بد میگویند؟ اصلاً بگذار ببینیم مجاهدین چه میگند؟
خانم مریم رجوی میگه: نقطه آغاز مسیرهای نو انتخاب تمامعیار است و نقطه آغاز جهشهای عظیم تعهد است در زمانهای که جهان اسیر بیتعهدی است.
عجب! خانم رجوی میگه که بزرگترین تعهدش آزادی مردم ایران است.
بذارید ببینیم که آقای مسعود رجوی چه میگه، ایشون میگه:
عجب! بگذارید یک بار دیگر مرور کنیم که چه خبر بوده
-خاتمی با گفتگوی ملیاش هنوز دنبال مشارکت توی قدرت هستند، با خامنهای.
رضا پهلوی یک دفترچه اضطرار داده، اونجا هموند و مهستان این چیزها را همه شون را، عزل و نصب همه را منوط به نظر مولوکانه خودش کرده بود یعنی قدرت، خودش را بالای اون هرم قدرت گذاشته،
خامنهای هم که با اون دیکتاتوری ارتجاعیاش، تکلیف روشن است و همهمون میدانیم. همه دارند از قدرت صحبت میکنند. چقدر عجیبه.
اینها از آزادی مردم دارند صحبت میکنند، دغدغهاشان آزادی مردم است، هیچی برای خودشان نمیخواهند. یعنی چی؟
نمیخواهم مسیر و راهی که اومدم طولانی بکنم مجاهدین در یککلام دنبال آزادی هستند، آزادی مردم. چرا؟ چون مجاهد خلق هستند.
برای صدمین بار طرح ۱۰مادهای خواهر مریم را مرور کردم، دقیقاً تمام اون چیزی که یکنفر آزادیخواه، وطنپرست، دنبال حق و حقیقت هستش توی اونجا مطرح شده، همهاش لحاظ شده، کامل کامل ببینیم خود خانم مریم رجوی مرزبندیاش را چه میگوید؟
ایدئولوژی و پیام مجاهدین بر ضد ارتجاع و بنیادگرایی این است که مرزبندی اصلی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بین اسلام و غیراسلام نیست.
هر روز که داره میگذره بیشتر و بیشتر در مسیری که قرار گرفتم بهش افتخار میکنم، استوارترم و سرموضع ترم، دلایل خیلی زیاد هستش، به اونجا رسیدم.
مسیری که آمدم کاملاً نشاندهنده مسیر تکامله، اگر یکی از قوانین تکامل برگشتناپذیری و با شتاب رو به جلو رفتنه.
من بارها و بارها از خدا سپاسگزار بودم بهخاطر عنایتی که به من داشته، هرجا مسیری که رفتم اشتباه بوده، بنبستی بوده، تلنگری زده و من را از آن بنبست نجات داده، باید خیلی تشکر و سپاسگزاری کنم از تمام برادران و خواهرانی که منی که این مسیری که آمدم شناخت درستی نداشتم، به من کمک کردند تا توی مسیر درست باشم، توی اینجا باشم.
به داشتن رهبرانی همچون برادر مسعود رجوی و خواهر مریم رجوی افتخار میکنم. باور بکنید اگر یکبار دیگر توی این مسیر بخواهم بروم بیرون زندگیم، از همان اولش با تهاجم صددرصدی به جنگ ستم و ستمکار میروم، باز هم این کار را میکنم ولی این بار از اون اولش با شعار مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر
برای آزادی مردمم یکبار دیگر جونم را میدهم
قسم به خون یاران ایستادهایم تا پایان
۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه
علی جامع بیبالانی؛ ایستاده تا آخرین نفس
محل تولد: بیبالان رودسر
سن: ۲۱
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۲۵-۶-۱۳۶۳
طلوع یک مجاهد در بیبالان
علی جامع بیبالانی در سال ۱۳۴۳ در روستای بیبالان از توابع رودسر چشم به جهان گشود. دوران تحصیل خود را تا کلاس سوم دبیرستان در همان منطقه و شهر رودسر ادامه داد؛ اما روح پرتلاطمش از همان نوجوانی، فراتر از کلاس و کتاب در جستجوی آزادی بود.
گام در مسیر قیام
سال ۱۳۵۷، در حالی که تنها ۱۴ سال داشت و دانشآموز سال اول دبیرستان بود، به صفوف تظاهرکنندگان علیه نظام سلطنتی پیوست. در همان روزها، با مطالعه دفاعیات مجاهدین در بیدادگاه شاه و آشنایی با زندگینامه شهدای مجاهد خلق، بهویژه مهدی رضایی، مسیر زندگیاش دگرگون شد و به آرمان رهاییبخش سازمان مجاهدین خلق ایران دل سپرد.
روشنگری در میان مردم
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، علی به همراه چند تن از هواداران، «انجمن جوانان مسلمان» را در بیبالان بنیان گذاشت. این انجمن به پایگاهی برای آگاهیبخشی تبدیل شد؛ جایی که جوانان بسیاری جذب شدند و مردم منطقه با اهداف مردمی سازمان و ماهیت ارتجاعی حاکمان آشنا شدند. منش صمیمی، اخلاق انقلابی و رفتار مردمی علی، او را به چهرهای محبوب در میان اهالی بدل کرده بود.
آغاز رویارویی با سرکوب
در سال ۱۳۵۹ به تشکیلات سازمان در رودسر پیوست. در اواخر همان سال، هنگام فروش نشریه مجاهد در مقابل بانک ملی رودسر دستگیر شد، اما پس از چند روز آزاد گردید. این بازداشت کوتاه، مقدمهای بود بر مسیری پرخطر و سرشار از فداکاری.
قیام و ورود به نبرد
در ۲۷ خرداد ۱۳۶۰، علی به همراه همرزمان مجاهدش در تظاهرات علیه سیاستهای سرکوبگرانه دیکتاتوری مذهبی شرکت کرد و در درگیری با نیروهای بسیجی رژیم، مقاومت جانانهای از خود نشان داد. با شدت گرفتن سرکوب، ناچار شد به همراه یارانش از شهر خارج شده و به جنگل پناه ببرد. پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، با آغاز مبارزه مسلحانه، به واحدهای عملیاتی سازمان در جنگل پیوست و در چندین عملیات موفق علیه نیروهای سرکوبگر سپاه و بسیج شرکت کرد.
حکم تیر و زندگی در تعقیب
در پاییز ۱۳۶۰، دادستانی رودسر حکم تیر او را صادر کرد؛ حکمی که به نیروهای سرکوبگر اجازه میداد بدون هشدار، او را هدف قرار دهند. اما علی، استوارتر از همیشه، به مسیر خود ادامه داد.
دستگیری و شکنجه
در سال ۱۳۶۲، پس از شهادت یارانش در جنگل، به تهران رفت. در بهمن همان سال، محل استقرارش شناسایی شد و در حمله پاسداران دستگیر و به شکنجهگاه اوین منتقل گردید. ماهها در سلول انفرادی تحت شدیدترین شکنجهها قرار داشت، بیآنکه خانوادهاش از سرنوشت او خبری داشته باشند.
ایستادگی تا آخرین نفس
تنها یک روز پیش از اعدام، به خانوادهاش اطلاع دادند برای ملاقات بیایند. علی در دیدار با پدرش با صلابت گفت:
«هرچه شکنجه شدم، هیچ نگفتم. این راه را خودم انتخاب کردهام و تا آخرش میایستم.»
همبندانش از شکنجههای روزانه او نوشتهاند؛ از شلاقهای مداوم، ضرب و شتم بیوقفه و محرومیت از غذا. اما در میان آن همه درد، آرامش عجیبی داشت که شکنجهگران را به خشم میآورد.
در یکی از واپسین لحظات، در میان ازدحام زندانیان در یک خودرو، با صدایی آرام گفت:
«من علی جامع از بچههای رودسر هستم… ۱۲ روز دیگر اعدام میشوم.»
و در دیداری کوتاه با همبندیاش، پیامی جاودان بر جای گذاشت:
«وقتی آزاد شدی، به مسعود سلام برسان و بگو تا آخر ایستادم.»
سربدار راه آزادی
سرانجام در ۲۵ شهریور ۱۳۶۳، این مجاهد خلق سرموضع، با سرافرازی به چوبه دار سپرده شد و به خیل عظیم شهدای راه آزادی پیوست؛ نامی که در تاریخ مقاومت، جاودانه ماند.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۹, چهارشنبه
رزمآور میدانهای سخت؛ مجاهد شهید بیژن مهرابی
محل تولد: بروجرد
سن: ۲۱
تحصیلات: سوم راهنمایی
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۹-۱۱-۱۳۶۰
محل زندان: اوین
بیژن مهرابی در سال ۱۳۳۹ در بروجرد در یک خانواده کارگری و زحمتکش بهدنیا آمد. وی تحصیلات خود را تا سال سوم راهنمایی در بروجرد ادامه داد. وی سپس بهدلیل وضعیت معیشتی خانواده وارد بازار کار شد و در بازار تهران مشغول به کار گردید. بیژن که از نزدیک فقر و محرومیت را لمس کرده بود، برای رهایی مردم از این وضعیت، همواره بهدنبال راهی میگشت. وی در جریان قیام و تظاهراتهای ضدسلطنتی فعالانه شرکت داشت و در سال ۱۳۵۷ در جریان شرکت در یکی از تظاهراتها به مدت یک هفته توسط ساواک دستگیر و زندانی شد.
بیژن، پس از پیروزی انقلاب، دریافت که حاکمیت خمینی آنچه را مردم برای آن انقلاب کرده بودند و میخواستند، تأمین نمیکند. تا آن که در تلاش برای یافتن راه و آرمانی در خدمت رهایی مردم ایران، با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد. وی خود در این رابطه در وصیتنامهاش به تاریخ ۶ مرداد ۱۳۶۰، اینطور نوشته است: «از طریق برادری با سازمان مجاهدین خلق ایران و آرمانهای توحیدی آن آشنا شدم. این راه، همان راهی بود که از سالهای پیش برای پیدا کردن آن تلاش و کوشش میکردم. تمامی آنچه که برای من مطرح و خواسته من بود، در این سازمان بود. در یککلام پاسخ من در سازمان مجاهدین بود و این راه را آگاهانه اتخاذ کردم».
بیژن پس از آن در بخش کارمندی سازمان فعالیتش را شروع کرد. شجاعت، چالاکی او در حفاظت از مراکز انجمنهای کارمندی، در برابر هجوم چماقداران خمینی با توجه به اینکه ورزشکار بود و بدن ورزیدهای داشت، چشمگیر و زبانزد همرزمانش بود. در جریان تبلیغات اولین انتخابات ریاست جمهوری، با تمام توان در تکثیر و انتشار تصاویر و برنامهٔ برادر مجاهد مسعود رجوی، تلاش کرد. در آبانماه ۵۹ در حالیکه بههمراه مجاهد شهید علیرضا اکبری منفرد، برای فروش نشریه به ترمینال جنوب، در خیابان بعثت تهران رفته بودند، مورد هجوم وحشیانه عناصر مزدور کمیته قرار گرفتند و با آنها درگیر شدند.
بیژن، پس از گوشمالی دادن پاسداران کمیته ضدمردمی، بههمراه علیرضا دستگیر شده و به اوین برده شد. وی که در زندان از دادن نام خود به دژخیمان خودداری میکرد، مدتها در انفرادی محبوس بود، تا آن که در فروردین ۱۳۶۰ بعد از توصیه تشکیلات، با دادن نام خود از زندان آزاد گردید. وی طی همین چندماه، مدتی با مجاهد شهید محمدرضا سعادتی هم سلول بود. بیژن در تظاهرات سی خرداد ۱۳۶۰ شرکت داشت و در حفاظت از تظاهرات و مقابله با فالانژها و پاسداران خمینی، با جسارت و شجاعت فوقالعاده ایفای مسئولیت کرد و در حالیکه در این تظاهرات، بارها توسط پاسداران رژیم محاصره شده بود، ولی توانسته بود، با جسارت، آنها را پس زده و راه تظاهرات را به جلو باز کند.
پس از سی خرداد ۱۳۶۰ و آغاز مبارزه مسلحانه انقلابی، وی به زندگی و مبارزه مخفی روی آورد و در واحدهای عملیاتی سازماندهی شد و پس از مدتی بهعنوان عادیساز پایگاههای مسئولان سازمان، به ایفای مسئولیت پرداخت. تا آن که سرانجام در هجوم پاسداران خمینی به پایگاههای مجاهدین در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ و شهادت اشرف شهیدان و سردار شهید خلق موسی خیابانی، بیژن نیز در یکی از پایگاهها، با دشمن درگیر و زخمی شد و پس از دستگیری در همان روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ تیرباران شد و جان خود را در راه آزادی فدا کرد. دشمن ضدبشری روز ۲۱ بهمن ۱۳۶۰ در اطلاعیهیی که در روزنامههای حکومتی درج شد، نام بیژن قهرمان را همراه با سایر شهدای ۱۹ بهمن، اعلام کرد.
ستارهای در شبِ اوین؛ مجاهد شهید غلامرضا اکبریمنفرد
محل تولد: تهران
شغل: خیاط
سن: ۲۶
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳-۷-۱۳۶۴
محل زندان: اوین
غلامرضا اکبری منفرد در سال ۱۳۳۸، در محله اتابک تهران بهدنیا آمد؛ تحصیلات ابتدایی و دبیرستانی را تا گرفتن دیپلم در تهران سپری کرد و پس از آن وارد بازار کار، در شغل خیاطی شد. او با شکلگیری اعتراضات مردمی علیه دیکتاتوری شاه خائن در سال ۱۳۵۶، فعالیت سیاسی خود را با شرکت در تظاهراتها، شروع کرد.
غلامرضا در جریان قیام و بهخصوص زمان آزادی مجاهدین از زندانهای شاه، با نام و آرمان سازمان مجاهدین آشنا گردید و از همان زمان بهعنوان هوادار سازمان، وارد فعالیت شد. از آنجایی که وی از نزدیک شاهد فقر و محرومیت مردم در محلههای جنوب شهر تهران بود، از همه جاذبههای زندگی دست کشید و پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، با تمام توان و انرژی در کانون توحیدی بشارت، وابسته به سازمان مجاهدین، به فعالیتش ادامه داد.
غلامرضا در میان همرزمانش به فروتنی و تواضع، فداکاری برای دیگران شناخته میشد. و بهدلیل اخلاقیات انسانی و انقلابی، همواره مورد احترام همرزمان و آشنایان خود بود. زمانی که بستگانش از وی خواسته بودند که با این امکاناتی که در اختیار دارد؛ به تشکیل خانواده فکر کند؛ وی با نجابت خاصی؛ گفته بود: «با این همه ظلم و ستمی که وجود دارد؛ با فقر کمرشکنی که در اطرافمان میبینم؛ حتی از فکر کردن به زندگی خانوادگی آرام و راحت، منزجرم».
او در آمدش از کار خیاطی را با شاگردی که داشت به تساوی تقسیم میکرد و از وسایلی که در خانه داشتند به دیگرانی که نیاز داشتند، میبخشید. غلامرضا در تظاهرات تاریخی سازمان در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، شرکت داشت و با شروع مبارزه مسلحانه سراسری، از فردای ۳۰ خرداد، به زندگی و مبارزه مخفی روی آورد. وی از جمله در تظاهرات قهرمانانه و راهگشایانه ۵ مهر ۱۳۶۰ شرکت داشت.
وی در اسفندماه ۱۳۶۰، توسط پاسداران خمینی دستگیر شد، اما توانست با عادیسازی هوشیارانه، از زندان آزاد شده و همچنان به فعالیتهایش در ارتباط با سازمان، ادامه داد. غلامرضا، مجدداً در آبانماه سال ۱۳۶۲، دستگیر و به زندان اوین منتقل گردید. بازجویان شکنجهگر، برای درهمشکستن وی و گرفتن اطلاعاتش، او را ماهها، تحت شدیدترین شکنجهها، قرار دادند، اما غلامرضا، سرفرازانه در برابر همه شکنجهها، ایستاد و حسرت یک آه را بر دل دژخیمان باقی گذاشت.
دژخیمان خمینی که در برابر ایمان و اراده این مجاهد خلق، مستأصل شده بودند، بر شدت شکنجهها افزودند، تا آن که سرانجام این مجاهد گرد و دلیر در تاریخ ۱۳مهر ۱۳۶۴ زیر شکنجههای وحشیانه مزدوران خمینی بهشهادت رسید و در اوج شرف و افتخار؛ به عهد خود با خدا و خلق وفا کرد و خون پاکش را فدیه راه آزادی ایران و ایرانی نمود و جاودانه شد. دو هفته بعد از شهادت وی، زمانی که طبق روال معمول، پدر و مادر غلامرضا، برای دیدار او به زندان اوین رفتند، اما مأموران جنایتکار، ساک وسایل شخصی او را تحویل داده و آنها را از برگزاری هر گونه مراسمی منع کردند.
اما خانواده وی، هیچ اهمیتی به تهدیدات پاسداران جنایتکار ندادند و اقدام به برگزاری مراسم و برپایی شب هفت برای غلامرضای شهید، در بهشتزهرا نمودند. علیرضا و عبدالرضا، برادران و رقیه خواهر غلامرضا از شهدای قهرمان مجاهد خلق هستند که علیرضا در سال۱۳۶۰، و عبدالرضا و رقیه در قتلعام ۱۳۶۷ به دست جانیان خمینی، جان خود را فدای آزادی کردند.
فدیه راه آزادی؛ مجاهد شهید علیرضا اکبریمنفرد
محل تولد: تهران
سن: ۲۰
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۲۸-۶-۱۳۶۰
محل زندان: اوین
علیرضا اکبری منفرد، در سال ۱۳۴۰، در تهران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و دبیرستانی را در همان شهر سپری کرد و موفق به گرفتن دیپلم شد. وی در سال ۱۳۵۷، در قیام و تظاهراتها، علیه دیکتاتوری شاه خائن فعالانه شرکت داشت و در همان زمان با نام سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا گردید.
او پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، در حالیکه سال آخر دبیرستان را طی میکرد، در ارتباط با بخش دانشآموزی سازمان، مشغول به فعالیت شد. وی بهعنوان میلیشیایی پرشور، در فروش نشریه مجاهد و سایر کتب سازمان، حفاظت از مراکز و دکههای فروش نشریه، در برابر حملات چماقداران و تظاهراتهای اعتراضی علیه سیاست سرکوب ارتجاع حاکم، شرکت فعال داشت. وی در مهرماه ۱۳۵۹، در حین فروش نشریه مجاهد در خیابان دستگیر و به زندان اوین منتقل گردید و پس از تحمل ۴ ماه زندان و شکنجه، در اسفند همان سال، از زندان آزاد شد.
علیرضا پس از آزادی از زندان، پرشورتر از قبل، به فعالیتهایش در ارتباط با سازمان ادامه داد و در برابر بهاصطلاح نصایح بعضی از آشنایانش، مبنی بر اینکه فعالیت سیاسی را کنار بگذارد و به ادامه تحصیلاتش بپردازد، میگفت: «بالاخره یک نسل باید قیمت آزادی و رهایی مردم ایران را بدهد؛ یک نسل باید به قربانگاه برود، تا نسلهای آینده بتوانند آزادانه زندگی کنند و من و ما چه نسل خوشبختی هستیم که در برابر این وظیفه تاریخی قرار گرفتهایم. من به نوبه خودم افتخار میکنم که جانم را فدیه آزادی مردم مظلوم و رنج دیدهام بکنم».
علیرضا در تظاهرات تاریخی ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، بر علیه سرکوب آخرین قطرات آزادیها، شرکت داشت و پس از تظاهرات، با شروع مبارزه مسلحانه سراسری، به زندگی و مبارزه مخفی روی آورد. او در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۳۶۰، در جریان تظاهرات میلیشیای قهرمان در میدان فلسطین تهران، دستگیر و به زندان اوین منتقل گردید. وی بلافاصله تحت شکنجههای وحشیانه مزدوران خمینی در زندان قرار گرفت و ۴ روز بعد، در تاریخ ۲۸ شهریور۱۳۶۰، بدون هیچگونه دادگاه و محاکمه، به همراه ۸۵ جوان مجاهد خلق دیگر، با قساوت تمام، به جوخه اعدام سپرده شد.
در مراجعه پدر و مادرش به زندان؛ مأموران زندان، ساک و وسایل شخصی او را به آنها تحویل داده و ضمن تهدید، آنها را از هر گونه برگزاری مراسم، منع کردند. اما خانواده بدون توجه به تهدیدات دژخیمان، اقدام به برگزاری مراسم و برپایی شب هفت برای آن شهید در تاریخ پنجم مهر نمودند. مزدوران که از ترس؛ جرأت برهم زدن مراسم را در خانه و محله نداشتند؛ همین که با حرکت ستون خودروها، برای اجرای مراسم شب هفت، به سمت بهشت زهرا مواجه شدند، در جاده شهر ری به بهشت زهرا؛ با شلیک تیر هوایی، ستون را متوقف و تمامی شرکتکنندگان را دستگیر و روانه زندان اوین کردند. از جمله مادر و رقیه خواهر علیرضا را که به حبسهای سنگین محکوم نمودند.
غلامرضا و عبدالرضا، برادران و رقیه خواهر علیرضا از شهدای قهرمان مجاهد خلق هستند که غلامرضا در سال۱۳۶۴، و عبدالرضا و رقیه در قتلعام ۱۳۶۷ به دست جانیان خمینی، جان خود را فدای آزادی کردند.
پربینندهترین مطالب
-
با گرامیداشت یاد و نام مجاهد شهید سهراب نصیر مقدم ، قهرمان آزاده و مبارز از دیار لرستان که در مسیر آزادی و عدالت جان خود را فدای آرمان مر...
-
محل تولد: آمل سن: ۳۲ تحصیلات: دانشجوی پزشکی محل شهادت: تهران تاریخ شهادت: ۲۸-۱۰-۱۳۶۰ صادق هاشمزاده ثابت، فرزند فقر و آگاهی، در سال ۱۳۳۸ د...
-
محل تولد: ضیابر صومعه سرا سن: ۳۴ تحصیلات: دیپلم محل شهادت: عراق تاریخ شهادت: ۹-۱۱-۱۳۷۳ سید حسین سید سدیدی ؛ معلمی که تا آخرین نفس در مسیر ...
-
محل تولد: انديمشک شغل: - سن: ۲۰ تحصیلات: متوسطه محل شهادت: دزفول تاریخ شهادت: ۱۶-۱۱-۱۳۶۱ مجاهد شهید مصطفی رباط نمکی، جوانی ۲۰ ساله از دیار...
برچسبها
بایگانی مطالب
کل نماهای صفحه
-
ارتباط با ما
















