محل تولد: تهران
سن: ۱۶
تحصيل: دبیرستان
محل شهادت: تهران
تاريخ شهادت: ۱۰-۴-۱۳۶۰
برخی ستارهها پیش از آنکه به بیستسالگی برسند، چنان درخششی از خود به جای میگذارند که تاریخ را روشن میکنند. محمدعلی سلامیان کاشی، نوجوان ۱۶ سالهای که در سال ۱۳۴۴ در تهران چشم به جهان گشود، یکی از همین ستارههای بیافول است. او در فضای پرشور انقلاب ضدسلطنتی، از طریق خواهر و برادر بزرگترش «حسن» (که خود در سال ۶۱ به کاروان شهیدان پیوست)، با آرمانهای آزادیخواهانه آشنا شد و مسیری را برگزید که او را به نمادی از فداکاری بدل کرد.
آگاهی فراتر از سن: شناسایی صحیح، منشاء عمل صحیح
علی علیرغم سن کم، از درک سیاسی و آگاهی عمیقی برخوردار بود. او با ولع عجیبی کتابهای مبنایی سازمان مانند «شناخت»، «تکامل» و «راه حسین» را مطالعه میکرد. خواهرش نقل میکند که علی جمله «شناسایی صحیح، منشاء عمل صحیح است» را سرلوحه زندگیاش قرار داده بود و تلاش میکرد مفاهیم پیچیده تکامل را در رفتارهای روزمرهاش پیاده کند. این نوجوان پرشور، در سن ۱۳-۱۴ سالگی به انجمنهای دانشآموزی پیوست و به یک میلیشیای فعال تبدیل شد.
عشقی خالصانه به آرمان و سازمان
همرزمان محمدعلی از شور و حال وصفناپذیر او میگویند؛ از روزهایی که با دوچرخه مسیر طولانی خانه تا مدرسه را رکاب میزد تا پول توجیبی و حتی پول غذایش را برای کمک به سازمان پسانداز کند. او با افتخار از مدرسهای حرف میزد که در آن روح ایستادگی حاکم شده بود و آرزو داشت روزی رهبری جنبش، شاهد تلاشهای بی وقفه دانشآموزان مجاهد در سنگر مدارس باشد.
اسارت و حماسه ایستادگی زیر شکنجه
در مرداد ماه سال ۱۳۶۰، در پی حمله مزدوران به خانهای که علی و هشت تن از یارانش در آن مستقر بودند، همگی به اسارت درآمدند. محمدعلی با وجود آنکه تنها ۱۶ سال داشت، با از خودگذشتگی بینظیری مسئولیت تمام فعالیتها را به تنهایی بر عهده گرفت تا فشار را از روی دوش دیگران بردارد. او سه روز تحت وحشیانهترین شکنجههای دژخیمان قرار گرفت، اما کلامی که بوی تسلیم بدهد از زبانش خارج نشد.
آخرین نامه: با دستانی شکسته برای آزادی
علی در آخرین شب زندگیاش، نامهای تکاندهنده برای خانوادهاش نوشت. او با دستانی که هر دو توسط شکنجهگران شکسته شده بود، با خطی لرزان نوشت:
«مامان جان برای من گریه نکنید چرا که راه من حق است... تقریباً همه جای بدنم درد میکند و هیچ جای سالمی برای من نمانده است... به من افتخار کنید.»
این نوجوان دلاور سرانجام در ۱۰ تیرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و جان خود را در راه آزادی فدا کرد.
اعتراف جلاد به خطرِ «آگاهی»
اوج عظمت علی در کلام دشمنش نهفته است. مدتی پس از شهادت او، هادی غفاری (از مهرههای سرکوب) در پاسخ به سوال مادر علی که پرسیده بود «گناه یک نوجوان ۱۶ ساله چه بود؟»، با وقاحت اعتراف کرد که علی حتی از بزرگترهایش هم «مجاهدتر» بود. او گفت که وقتی از علی پرسیده اگر آزاد شود چه میکند، علی قاطعانه پاسخ داده: «با شما مرتجعها خواهم جنگید.» دشمن به خوبی دریافت که آگاهی و اراده این نوجوان، خطرناکترین سلاح علیه استبداد است.
یاد محمدعلی سلامیان، که با لبخندی معصومانه در برابر دژخیم ایستاد، همواره در قلب تاریخ آزادی ایران زنده خواهد ماند.

0 comments:
ارسال یک نظر