تاریخ سراسر فراز و نشیب ما همواره با خون پاک کسانی نگاشته شده که ایستادگی را بر تسلیم ترجیح دادند. مجاهد شهید، مهسا جلیلیان، زن آزادیخواهی که در سن ۳۰ سالگی به نمادی از شجاعت و پایمردی تبدیل شد، یکی از همین چهرههای درخشان است.
من و تو یکی شوریم، از هر شعلهیی برتر که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست. چرا که از عشق رویینهتنیم
تاریخ سراسر فراز و نشیب ما همواره با خون پاک کسانی نگاشته شده که ایستادگی را بر تسلیم ترجیح دادند. مجاهد شهید، مهسا جلیلیان، زن آزادیخواهی که در سن ۳۰ سالگی به نمادی از شجاعت و پایمردی تبدیل شد، یکی از همین چهرههای درخشان است.
محل تولد: قائمشهر
سن: ۱۸
تحصیلات: دانش آموز
محل شهادت: قائمشهر
تاریخ شهادت: ۲-۴-۱۳۶۰
مجاهد شهید رمضان شفیعی در سال ۱۳۴۲ در روستای کشفدکلای قائمشهر، در خانوادهای زحمتکش و محروم چشم به جهان گشود. او از نخستین سالهای زندگی، فقر و رنج مردم محروم را با تمام وجود لمس کرد و همین واقعیت تلخ، از او نوجوانی ساخت که خیلی زود راه مبارزه با ستم و بیعدالتی را برگزید.
رمضان دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و سپس در رشتهٔ ریاضی وارد دبیرستان شد. همزمان با سالهای نوجوانی او، فضای جامعه ایران تحتتأثیر اوجگیری مبارزات نیروهای انقلابی علیه دیکتاتوری سلطنتی قرار داشت؛ روزهایی که مقاومت مجاهدین خلق در زندانهای شاه و دفاعیات شجاعانهٔ آنان در بیدادگاههای رژیم، الهامبخش نسل جوان شده بود.
در چنین فضایی، رمضان نیز فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. او بههمراه دوستان و همفکرانش، مجاهدین شهید مجید حسینی، حسین شکری و کریم رهبر، انجمن اسلامی دبیرستان را پایهگذاری نمود تا دانشآموزان مبارز بتوانند فعالیتهای خود را سازماندهی کنند. این انجمن به مرکزی برای فعالیتهای انقلابی دانشآموزان تبدیل شد؛ از برگزاری برنامههای کوهنوردی و جلسات بحث و مطالعه گرفته تا تکثیر و توزیع زندگینامههای شهدای مجاهد خلق و افشای جنایات شاه و ساواک.
با آغاز قیام سراسری مردم ایران علیه رژیم سلطنتی در سال ۱۳۵۷، رمضان حضوری چشمگیر و فعال در صحنهٔ مبارزه داشت. او در سازماندهی دانشآموزان و روستاییان برای برپایی تظاهرات و اعتراضات نقش مهمی ایفا میکرد و بارها در همین مسیر توسط مأموران سرکوبگر شاه مورد ضربوشتم قرار گرفت و مجروح شد، اما هیچگاه از ادامهٔ مبارزه عقب ننشست.
نقش فعال و روحیهٔ مسئولانهٔ او باعث شد که دانشآموزان قائمشهر، رمضان را بهعنوان یکی از اعضای شورای مدارس شهرستان انتخاب کنند. این انتخاب، نشانهٔ اعتماد و احترام گستردهای بود که جوانان مبارز نسبت به او داشتند.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، رمضان بیدرنگ به جنبش ملی مجاهدین پیوست و برای خدمت به مردم محروم، از سوی جنبش به روستای جورخیل اعزام شد. او سه ماه تمام، با شور و فداکاری در کنار مردم محروم روستا زندگی کرد و در پروژههای عمرانی و رفاهی، از جمله ساخت حمام و بازسازی جادهٔ روستا مشارکت فعال داشت. تلاشهای صادقانهٔ او امید تازهای در میان روستاییان ایجاد کرده بود، اما فشار و کارشکنی مرتجعین منطقه سرانجام موجب شد مأموریتش ناتمام بماند و مجبور به ترک آنجا شود.
بازگشت رمضان به قائمشهر همزمان با بازگشایی مدارس بود. او اینبار بهعنوان یکی از مسئولان انجمن جوانان مسلمان «برادران رضایی»، فعالیتهای انقلابی خود را ادامه داد. رمضان برای تحقق خواستههای دانشآموزان، بهویژه آزادی فعالیت سیاسی، تلاش فراوانی کرد و با جسارت و ابتکار، سرودهای «شهادت» و «ایرانزمین» را جایگزین سرود صبحگاهی دبیرستان نمود؛ اقدامی که خشم مزدوران رژیم تازهبهقدرترسیدهٔ خمینی را برانگیخت.
تواناییها، تعهد و روحیهٔ مسئولیتپذیر رمضان باعث شد که خیلی زود مسئولیت انجمن جوانان مسلمان «برادران رضایی» به او سپرده شود. اما فعالیت گستردهٔ او در حمایت از مجاهدین خلق، کینهٔ مزدوران مرتجع را شعلهور ساخت و سرانجام رژیم او را از دبیرستان اخراج کرد.
با اینحال، اخراج از مدرسه نتوانست ارادهٔ این نوجوان مبارز را در هم بشکند. رمضان همچنان به مسئولیتهای انقلابی خود ادامه داد و از سوی تشکیلات سازمان در قائمشهر، مسئولیت انجمن روستای کشفدکلا را برعهده گرفت و برای سازماندهی نیروهای انقلابی در آن منطقه تلاش کرد.
مزدوران رژیم در روستا نیز آرام ننشستند و بارها به او حمله کردند. حتی یکبار تلاش کردند محل سکونتش را به آتش بکشند، اما رمضان با شجاعت و پایداری، در برابر تمامی فشارها ایستاد و لحظهای از مسیر مبارزه عقب ننشست.
او در تمامی تظاهراتها و حرکتهای اعتراضی بهار ۱۳۶۰ و همچنین در قیام تاریخی ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ حضوری فعال و پرشور داشت و در صفوف مقدم مقاومت انقلابی ایستاد.
سرانجام، چند روز پس از آغاز مقاومت مسلحانهٔ انقلابی، هنگام اجرای یک قرار تشکیلاتی توسط یکی از مزدوران رژیم شناسایی و دستگیر شد. دژخیمان خمینی او را به شکنجهگاه منتقل کردند و تحت شدیدترین شکنجهها قرار دادند، اما رمضان قهرمانانه مقاومت کرد و حتی در زیر شکنجه نیز بر آرمان آزادی و راه مجاهدین خلق پای فشرد.
ایستادگی و روحیهٔ شکستناپذیر این نوجوان مجاهد، شکنجهگران رژیم را به وحشت انداخت و آنان که توان درهم شکستن ارادهٔ او را نداشتند، تصمیم به اعدامش گرفتند. سرانجام در دوم تیرماه ۱۳۶۰، رمضان شفیعی را در حالیکه تنها ۱۸سال داشت، به جوخهٔ تیرباران سپردند و بهشهادت رساندند.
رمضان شفیعی از نسل جوانانی بود که زندگی کوتاه اما پرافتخار خود را وقف آزادی مردم ایران کردند و تا آخرین نفس بر سر پیمان خود با خلق و آرمان آزادی ایستادند.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد
متأسفانه تاکنون عکسی از این مجاهد شهید در دسترس نیست. از هموطنانی که این قهرمان راه آزادی را میشناسند یا اطلاعات و تصویری از او در اختیار دارند، درخواست میشود اطلاعات خود را به نشانی زیر ارسال کنند:
محل تولد: -
سن: -
تحصیلات: دانشجوی مهندسی
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳۶۲
فرماندهای استوار در مسیر آزادی
مجاهد شهید حسین ذوالفقاری، از فرماندهان دلیر و مسئولان برجستهٔ یکی از بخشهای سازمان مجاهدین خلق ایران بود که در یکی از خونینترین روزهای سال ۱۳۶۲، پس از تحمل شکنجههای وحشیانه در زندان اوین، بهدست دژخیمان خمینی بهشهادت رسید و نام خود را در شمار قهرمانان راه آزادی مردم ایران جاودانه ساخت.
حسین از همان سالهای جوانی روحی سرکش و آرمانخواه داشت. ورود او به دانشگاه علم و صنعت، سرآغاز فعالیتهای سیاسی و مبارزاتیاش شد. اگرچه در آن دوران هنوز ارتباط تشکیلاتی مستقیمی با سازمان نداشت، اما تمام تلاش و حرکتش در راستای آرمانهای انقلابی مجاهدین خلق بود. او همراه جمعی از دانشجویان مبارز و هوادار سازمان، به ترویج فرهنگ انقلابی و افشای جنایات رژیم شاه میپرداخت. تکثیر و پخش اعلامیهها، انتشار دفاعیات و زندگینامههای شهدای مجاهد خلق و تلاش برای گسترش ارتباطات انقلابی، بخشی از فعالیتهای شبانهروزی او بود.
رژیم شاه که تاب تحمل چنین جوانان آگاهی را نداشت، حسین را در سال ۱۳۵۲ دستگیر کرد. او پس از بازجوییهای سنگین به زندان قصر منتقل شد و در همانجا ارتباط تشکیلاتیاش با مجاهدین خلق مستحکمتر گردید. زندان برای حسین نه محل سکون، بلکه میدان رشد و تکامل انقلابی بود. او با پشتکاری ستودنی، آموزشهای ایدئولوژیک و تشکیلاتی را دنبال میکرد و با روحیهای مسئولانه و فعال، خود را برای پذیرش مسئولیتهای بزرگتر آماده میساخت.
در درون زندان نیز حسین چهرهای مقاوم و استوار از خود نشان داد. ایستادگی قهرمانانه در برابر شکنجهگران شاه و مرزبندی روشن و اصولی با جریانهای انحرافی داخل زندان، بخشی از ویژگیهای برجستهٔ او بود. همین روحیهٔ مقاوم و آگاهانه، احترام همرزمانش را نسبت به او دوچندان کرده بود.
حسین که به دو سال زندان محکوم شده بود، بیش از یکسال اضافهتر در اسارت رژیم شاه باقی ماند و سرانجام در سال ۱۳۵۵ آزاد شد. اما آزادی برای او بهمعنای بازگشت به زندگی عادی نبود. او بلافاصله بار دیگر در ارتباط فعال با سازمان قرار گرفت و مبارزه را با عزم و تجربهای بیشتر ادامه داد.
در روزهای پرشکوه قیام ضدسلطنتی، حسین از فرماندهان فعال تیمهای سازمان بود که در تسخیر مراکز استراتژیک رژیم شاه و حفاظت از مناطق آزادشده نقش مؤثری ایفا کردند. پس از سقوط رژیم سلطنتی نیز او لحظهای از مبارزه دست نکشید و در برابر ارتجاع تازهبهقدرترسیدهٔ خمینی ایستاد.
پیش از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، حسین بهعنوان یکی از فرماندهان بخش حفاظتی، مسئولیت تأمین امنیت ستادها، مراسمها، سخنرانیها و تظاهرات سازمان را برعهده داشت؛ مراسمهایی که همواره هدف یورش چماقداران و پاسداران مزدور رژیم قرار میگرفت.
در جریان سخنرانی تاریخی برادر مجاهد مسعود رجوی در ورزشگاه امجدیه در خرداد ۱۳۵۹، حسین فرماندهی چندین گروهان میلیشیا را در بخش جنوبغربی ورزشگاه برعهده داشت. هوشیاری، قاطعیت و توان فرماندهی او، همراه با شور و جسارت نیروهای میلیشیا، نقشهٔ مزدوران رژیم برای برهم زدن مراسم را نقش بر آب کرد و آنان را از ورود به محوطهٔ ورزشگاه بازداشت.
با آغاز جنگ ایران و عراق نیز حسین در کنار دیگر فرماندهان سازمان، در سازماندهی نیروهای هوادار برای دفاع از مردم و میهن مشارکت فعال داشت و مسئولانه در صحنه حضور یافت.
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز سرکوب خونین مجاهدین خلق، حسین مسئولیت یکی از بخشهای سازمان را برعهده داشت و در دشوارترین شرایط به مبارزه ادامه میداد. اما در نخستین روزهای مرداد ۱۳۶۰، هنگامی که بههمراه همرزم مجاهدش، شهید احمد داجگر (طاهر)، در خیابان در حال تردد بود، توسط چند تن از مزدوران انجمن ضداسلامی دانشگاه علم و صنعت شناسایی و دستگیر شد.
روحیهٔ تهاجمی و جسارت انقلابی حسین حتی در لحظهٔ اسارت نیز خاموش نشد. او و همرزمش در نخستین لحظات ورود به بازداشتگاه، با شجاعتی کمنظیر اقدام به خلعسلاح نگهبان کردند تا راهی برای رهایی بگشایند، اما خالی بودن خشاب سلاح مانع اجرای کامل عملیات شد. پس از این اقدام، دژخیمان خمینی آنان را تحت شدیدترین شکنجهها قرار دادند و سرانجام خبر شهادتشان را در رسانههای رژیم منتشر کردند.
شهادت قهرمانانهٔ مجاهد شهید حسین ذوالفقاری، نه پایان راه، بلکه آغاز الهامبخشی تازهای برای نسلهای مبارز بود. خون پاک او عزم همرزمانش را برای ادامهٔ راه آزادی استوارتر کرد و آتش خشم انقلابی علیه رژیم ضدبشری خمینی را شعلهورتر ساخت.
حسین ذوالفقاری با تمام وجود، زندگی خود را وقف آزادی مردم ایران کرد و تا آخرین لحظه، بر سر پیمانی که با خلق و آرمان آزادی بسته بود، ایستاد.
محل تولد: رضوانشهر
سن: ۲۱
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: رضوانشهر
تاریخ شهادت: ۱۰-۴-۱۳۶۱
مروری بر حماسه مجاهد شهید یحیی بالایی
در میان کوهپایههای رضوانشهر گیلان، به سال ۱۳۴۲، فرزندی چشم به جهان گشود که نامش با شجاعت گره خورد. یحیی بالایی، نوجوانی که نبضش با قیام سال ۵۷ تپیدن گرفت، در همان روزهای پرالتهاب دانشآموزی، با مطالعه سرگذشت «گل سرخ انقلاب»، مهدی رضایی، مسیر آرمانی خود را در پیوند با سازمان مجاهدین خلق ایران یافت. او پس از سقوط سلطنت، با شوری انقلابی به انجمن دانشآموزان مسلمان شتافت.
یحیی که هوش وافرش او را به رتبه اول دبیرستان رسانده بود، در قامت یک «میلیشیا» ظاهر شد. او همزمان با تحصیل، در جبهه آگاهیبخشی، از دکه کتابفروشی تا توزیع نشریه در رضوانشهر، بیارام فعالیت میکرد. لیاقت و کاردانیاش چنان بود که در همان جوانی، مسئولیت نهاد دانشآموزی شهر به او سپرده شد. اما این درخشش، خوشایند مزدوران نبود؛ در سال ۱۳۵۹، مدیر دستنشانده دبیرستان او را اخراج کرد و برای مدتی طعم بازداشت را چشید. یحیی اما عقب ننشست؛ به انزلی رفت و دیپلم خود را با عالیترین نمرات کسب کرد.
سرفصل ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، آزمون بزرگ وفاداری بود. مدتی بعد، در محاصره یک خانه تیمی در اطراف رضوانشهر، یحیی با ایثاری شگفتآور، زمینه خروج امن ۵ همرزمش را فراهم کرد و خود به تنهایی در برابر هجوم پاسداران ایستاد. دژخیمان پس از یورش، او را که بیسلاح بود، وحشیانه درهم کوفتند. صحنه انتقال او به زندان، لرزه بر اندام شاهدان انداخت؛ یحیی را دستوپابسته و واژگون از خودرو آویختند، اما او در همان حالِ واژگون، برای مردمی که جنایتکاران را لعن میکردند، دست تکان میداد.
مقاومت او در زیر شکنجههای سپاه، بازجویان را به زانو درآورد. او را به زندان هشتپر منتقل کردند و در بیدادگاهی به ۱۵ سال حبس محکوم شد. اما روح ناآرام یحیی در بند هم بند نمیشد؛ روحیه دادن به زندانیان سبب شد تا حکمش را به حبس ابد تغییر دهند. با این حال، اراده او پولادینتر از زنجیرها بود. وقتی برای درمان چشمانی که در زیر شکنجه رو به نابینایی میرفت، مرخصی یکروزهای گرفت، دیگر بازنگشت. او خود را به همرزمانش در دل جنگلهای شمال رساند.
در میان رزمندگان جنگل، جسارت بیباکانه او لقب «یحیی پلنگ» را برایش به ارمغان آورد. او که به صیادِ نیروهای سرکوبگر بدل شده بود، فرماندهی شناسایی عملیاتهای متعددی را بر عهده داشت. سرانجام در دهم تیرماه ۱۳۶۱، طی تهاجم به پاسگاه خوشابر، یحیی بالایی در نبردی دلاورانه، مشقِ سرخِ رهایی را به پایان برد و همراه با همرزمش احمد یعقوبی، جان خود را در راه آزادی فدا کرد.
یارینامه:
از این قهرمان سرفراز، عکس یا خاطرات مکتوب کمتری در دست است. از تمامی هموطنانی که با این مجاهد دلیر آشنایی دارند، درخواست میشود اطلاعات، تصاویر و خاطرات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com ارسال کنند تا یادنامه او کاملتر گردد.
محل تولد: رشت
شغل: کارگر
سن: ۲۸
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: کرمانشاه
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷
حمید دفاعی بوئینی در سال ۱۳۳۹ در میان خانوادهای متوسط در شهر باران، رشت، دیده به جهان گشود. او دوران کودکی و نوجوانی خود را در این شهر سپری کرد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به پایان رساند. سال سوم دبیرستان، نقطه عطفی در زندگی او بود؛ جایی که با حضور در جلسات سیاسی، شعور انقلابیاش شکوفا شد و در صفوف مقدم قیام مردم علیه نظام شاهنشاهی قرار گرفت.
در گرماگرم مبارزات سال ۵۷، حمید با آرمانهای سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد. مطالعه سرگذشت پیشتازان و جزوات آرمانی سازمان، دریچهای نو به روی او گشود و او گمشدهاش را در مسیر انقلابی و توحیدی این سازمان یافت. با طلوع بهار ۵۸، فعالیتهای تشکیلاتی خود را به طور رسمی آغاز کرد؛ از توزیع نشریه و برپایی نمایشگاههای افشاگرانه تا حفاظت از ستاد سازمان در رشت و ایستادگی در برابر چماقداران.
او مدتی مسئولیت انجمنهای دانشآموزی رشت را بر عهده داشت و سپس در بخش تبلیغات به خدمت ادامه داد. پس از سرفصل ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز مبارزه مسلحانه انقلابی، حمید زندگی مخفی را برگزید و در قامت فرمانده یک تیم عملیاتی، ضربات متعددی بر پیکره نهادهای سرکوبگر وارد آورد.
در سال ۱۳۶۱، تقدیر او را به شکنجهگاه اوین کشاند. حمید ۲.۵ ماه زیر سختترین شکنجهها دوام آورد و سپس به زندان سپاه رشت منتقل شد. او با هوشیاری مثالزدنی و فریب دژخیمان، بدون آنکه کمترین اطلاعاتی به دشمن بدهد، پس از ۱.۵ ماه از چنگال آنان رها شد. اگرچه مدتی ارتباط او با سازمان قطع شد، اما شعله وصل در وجودش فروکش نکرد. او برای بازگشت به صفوف رزم، راهی سیستان و بلوچستان شد و با کار در آن منطقه، اشراف لازم را پیدا کرد و سرانجام در شهریور ۶۳، خود را به پاکستان رساند و مجدداً به آرمانش پیوست.
حمید بلافاصله درخواست اعزام به منطقه مرزی را داد. با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران، او لباس شرف رزمندگی را به تن کرد و در عملیاتهای متعددی از جمله عملیات آفتاب و چلچراغ با جسارت درخشید.
سرانجام در عملیات کبیر فروغ جاویدان، حمید که فرماندهی یک دسته از رزمندگان را بر عهده داشت، در روز سوم نبرد با تنی مجروح به اسارت دشمن درآمد. پاسداران که از کینه او لبریز بودند، پس از شکنجههای طاقتفرسا، او را به جوخه تیرباران سپردند. حمید دفاعی بوئینی، در اوج شجاعت، جان خود را در راه آزادی فدا کرد تا به عهد خود با خلق و آرمانش وفا کند. همرزمانش همواره زمزمه او را به یاد دارند که میگفت: «باید به دشمن فهماند پاسخ گلوله، گلوله است.»
۲۳ اردیبهشت چهلمین روز شهادت مجاهد پاکباز ابوالحسن منتظر
پیام تبریک نوروز ۱۴۰۵ از قزلحصار
قهرمان سربدار مجاهد خلق ابوالحسن منتظر
صدای ابوالحسن منتظر- زندان قزلحصار
کلام اولم خطاب به رهبریه که جان به من داد که طبعاً به تمام دوستانم هم همینطوری بود. صدای ایشون رسا غرا و مثل همیشه توفنده بود واسه من، و روحیه داد به من، یعنی در حقیقت این کنج زندان رو دارای یه وسعت گسترده و وسیعی کرد واسه من، قطعاً همه دوستان هم همچین احساسی را دارند. صدای مسعود را شنیدم و واقعاً سرشار از نشاط شدم.
ای کاش برسد یه روزی ما باشیم و هم نفس رهبری قیام باشیم.
ولی خب این خطابم به خواهر مریمه که ایشان با صلابت و شادابی که در چهرهاش همیشه بوده سبب جایگزینی خندههای رهبر و صحبت ها و سخنرانیها و من شخصاً با کاریزمای مسعود متولد شدم و پا تو این عرصه گذاشتم. کلام مسعود و نفس مسعود بود شعرگونه سخن گفتن مسعود همه و همه ورای تمام ایدئولوژی و نگرشش به ما همیشه انگیزه پیوستن میداد.
این تجربهای است که من از دهه۶۰ دارم، که همیشه لرزه به اندام همه میانداخت. تمام نگرشها رو در سخنرانیهاش جذب میکرد. چه غیرمذهبیها چه مذهبیها، ملیگرا و واقعاً همه نشاط پیدا میکردند. و کلامم و سلامم به تمام رهبریت سازمان بهخصوص خواهر مریم، بزرگانی که با هدایت شون امثال من رو و نسل جوون تا این مرحله تونستن بیان. با تمام کم و کاستیهایی که موجود بوده در ما.
و سلام میکنم به تمام خواهران و برادران اشرفی سال نو را سال تحقق آرزوهای تکتک اعضای مقاومت مخصوصاً نماد اصلی ما که رهبری مونه مسعود و مریم آرزو میکنیم و این سال تحقق آرزوها را به همه اعضای مقاومت و رهبری مقاومت و دوستان هوادار و دعا گویان مقاومت تبریک میگویم از طرف دوستان و احساس همگی ما اینه و نهایتاً ختم کلام دست مریزاد به همه تون
این آهنگ یادگار سال ۵۶ و اینهاست که البته من تغییراتی دادم و طبیعتاً توی شرایط خاصی هم به ذهنم آمد حالا لازم به گفتن نیست ولی خوب همیشه تو ذهنم بوده که ۲ تا از خواهران که نسل دهه ۶۰ و نسل دهه هشتادیاند زهرا محمدزاده و نسرین منزوی خواهران مشهدیام. که زهرا بهگونهیی تیرباران شد که باردار بود نسرین هم مادر دو قلوهای یکساله بود که محمد و سعید اخوان.
آره چون خودم تو یک لحظهای تو یک شرایطی بودم که این به ذهنم آمد و این تغییرات را هم دادم خوب طبیعتاً آره، آمادگی دارم بخوانم.
سرکتل پای کتل پای کتل هزار سواره هزار سواره، میون هزار سوار هزار سوار عزم پیکاره عزم پیکاره، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستم.
ای خدای بالا سری بالا سری نذار بمیروم نذار بمیروم، ای خدای بالا سری بالا سری نذار بمیروم نذار بمیروم، تا که از دشمن خلق دشمن خلق تقاص بگیروم تقاص بگیروم، جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم. جستم جستم جستم تفنگ شصت تیر بهدستوم
آره خوب این و اسم خیلی عجیب بود که من پلاکتم اومده بود روی هفت هزار تو کما بودم بعد اونجا توهم بهم دست داده بود کلاً یک، احساس میکردم یک خانمی مشهدیه و داره افکار ما رو به نقد میکشه، بعد میگفتم حالا من چطوری برم با این گفتمان کنم و توجیهش کنم که داری اشتباه میکنی. نگو کم کم داشت حالم میآمد بهجا. چون که ۱۰ واحد پلاکت سفارش کرده بودن که سه روز بود هنوز دریافت نشده بود ۵ تاش خلاصه فرستاده بودن که زده بودن در حقیقت در حال کما بودم دیگه اگر نمیآمدند و نمیزدند، وقتی که از حالت توهم مانند ِ۵۰- ۶۰ درصد خارج شدم بعد از اون کما و اینا، خیلی مسرور بودم از اینکه عجب روی تخت بیمارستان با دستبند و پابند اونجا همین ترانه که خوب یادگار برادران مجاهدم بود سال ۵۶ و اینا که اون موقع عجیب بود و اسمون، اومد این تغییرات هم درش ایجاد شد.
یعنی واقعاً با خودم احساس میکردم که نه من نباید اتفاقی روی تخت و اسم بیفته. در هر حال خوب دیدین دیگه تمام مویرگهایم پاره شده بود دست و گردن و پا و بدن و خونریزی و خیلی ناجور بود یعنی احساس میکردم اون پزشکی که معالجم بود و از اینجا هم سفارش شده بود احساس میکردم خیلی نگرانه من (با خنده) گفتم نه امکان نداره. و واقعاً هم. آره دست آخر هم دکتر اومد تشکر کردم ازش دستم را گرفت گفت نه نه هیچ کار نکردیم هیچ امکانی نداشتیم روحیهات ترا کشید بیرون.
ملاحظه:
برای اطلاع هموطنان لازم به ذکر است که مجاهد شهید ابوالحسن منتظر دارای سابقه بیماری قلبی بود و در سال ۱۴۰۰ که در زندان بود، پس از یک حمله قلبی مورد عمل جراحی قلب باز قرار گرفت. در هنگام انتقال از زندان به بیمارستان و همچنین پس از بهوش آمدن، دست و پای او با دستبند و پابند بسته بود.
در قطعه صوتی که شنیدید خودش اشارهیی به این جراحی دارد. زمانی که به هوش آمد دکترها که از روحیه بیمار خود به شگفت آمده بودند در پاسخ به تشکرات او از عمل فوقالعادهای که انجام دادند به بیمار گفتند این وضعیت و روحیه و ایمان خود تو بود که این جراحی را برای ما بهعمل موفقی تبدیل کرد.
علاوه بر این، ابوالحسن وقتی که دستها و پایش را برای عمل جراحی باز کردند به دکتر جراح گفت من نمیخواهم روی تخت بیمارستان بمیرم چون بایستی اعدام شوم.
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - چهلمین روز شهادت و سربدار شدن قهرمان مجاهد خلق بابک علیپور
تجدید عهد بابک علیپور - آذر ۱۴۰۴
با سلام و درود
غرض از صحبتهای بنده با شما خلق قهرمان این است که رژیم مجدد حکم اعدام من و ۵نفر دیگر از برادرانم را تو بیدادگاههای خودش که اصلاً مورد تأیید ما نیست و بر اساس هیچیک از پرنسیپهای بینالمللی هم مورد تأیید نیست، تأیید کرده.
اما از آنجا که پشت ما به سازمان، سازمان مجاهدین و کانونهای شورشیاش و خلق قهرمان گرمه، هیچ باکی نداریم، چرا که پیروزی در هرصورت از آن ماست.
بابک علیپور هستم، متولد۱۳۷۰ در شهرستان آمل و فارغالتحصیل کارشناسی رشته حقوق. تا قبل از دستگیریام یعنی ۶ دیماه ۱۴۰۲ به همراه خانواده توی یکی از روستاهای رشت زندگی میکردیم.
از آنجایی که وقتم محدوده من صحبتهایم با شما را مکتوب کردم تا چیزی از قلم نیفتد.
از سال۹۷ تا الآن یعنی آذر ماه ۱۴۰۴ سه مرتبه بهخاطر هواداری از سازمان پرافتخار «مجاهدین خلق ایران» دستگیر و زندانی شدم و در زندانهای لاکان رشت، اوین، تهران بزرگ بودم و الآن هم توی زندان هستم.
از روز اول آشناییام با سازمان و تا حالا که زیر حکم اعدام هستم، پیوسته شکرگذار این انتخابم بودم و همچنین بسیار مدیون برادر مسعود و خواهر مریم بودم و درسهای زیادی ازشون گرفتم.
یک درس دیگر از برادر مسعود گرفتم و به کمکم اومد، این جمله ایشون بود که گفتند کانونهای شورشی باید اسباب کار سرنگونی را مهیا کنند.
همین درس در روزهای انفرادی و بازجویی و ایام زندان به من کمک کرد که بتوانم مقاومت بکنم و از پشت دیوارهای قطور زندان ضربهای به رژیم وارد کنم و سبب شد که بتوانم با شیرهای کانونهای شورشی پیوند برقرار کنم.
یک نمونه درسی که از خواهر مریم گرفتم را اگر بخواهم اینجا برای شما بگویم مربوط میشود به سخنرانی خواهر توی کنگره جوانان که در پاریس برگزار شد حدود دو ماه پیش. در آنجا خواهر مریم اسم من را به همراه چند نفر دیگر از اعضای کانونهای شورشی بردند، در آن لحظه من احساس شرمندگی داشتم نسبت به خواهر و بلافاصله به خودم گفتم که این یک ابلاغ مأموریت است برای من، ابلاغ مأموریت، مأموریتی که باید مقاومت کنم همچون سایر سربدارهای سازمان پرافتخار مجاهدین خلق که مرگ را به سخره گرفتند و بر چوبههای دار بوسه زدند و بر چوبههای دار به پرواز در آمدند.
و همچنین بسیار ممنون خواهران و برادران مجاهدم هستم که زندگی واقعی و عشق به مردم را به من نشان دادند و توانستنم که در این مسیر قدم بگذارم و باعث ارتقاء من توی این مسیر شدند. مسیر با سعادت، مسیری پررنج و خون که هر لحظهاش همراه با انتخابه، ابتلائه، آزمایش است. و به این نتیجه رسیدم که فقط مجاهدین بودند و هستند و خواهند بود که این مسیر تکاملی را از دوره دیکتاتوری شاه شروع کردهاند و به اینجا رساندند و با صلابت و استوار تا تحقق «آزادی» خلق قهرمان از شر آخوندهای دینفروش پیش خواهند برد.
اگر سازمان نبود و من این انتخاب را نمیکردم، با توجه به وضعیت نابسامان فاسد که ناشی از حاکمیت ولایت فقیه معلوم نبود که چه سرنوشتی در انتظارم بود شاید مثل بسیاری ازجوانان ایران که قربانی تحمیلات و غارت و جنایت آخوندها هستند، به جای انتخاب هواداری سازمان و این مسیر پرشکوه با اتهاماتی مثل قتل، سرقت، کلاهبرداری، تجاوز، فروش مواد مخدر و مشروبات الکلی و غیره دستگیر و زندانی میشدم و یا خودکشی میکردم.
تا قبل از این انتخابم من زندگی روزمره و معمولی داشتم در صورتیکه دورو برم پربود از فقر، فساد، بیکاری، همین چیزهایی که الآن وجود دارد و بیشتر هم شده مثل قتل دختر توسط پدرش، قتل زن توسط شوهرش، خودکشی، خودسوزی دانشجو، کارمند و کارگر از نداری و. که همه اینها یک ریشه واحد دارند و آن هم رژیم ولایت فقیه است که بهقول قرآن مصداق بارز از بین برنده حرث و نسل است. و تمامی اینهایی که ما میخواهیم مثل آزادی بیقید و شرط، جامعه بدون تبعیض، برابری جنسیتی و عدالت و غیره تنها با «سرنگونی» این رژیم است که محقق میشود و راه دیگری ندارد و نشان دادن راه دیگری غیر از این، انحرافی و فقط باعث طول عمر این نظام است.
این دیکتاتوری یعنی دیکتاتوری شیخ مثل دیکتاتوری شاه یک راه بیشتر ندارد و آن هم «نبرد مسلحانه» و «سازمان یافته» است که خوشبختانه ما هر چه را که میخواهیم در این مسیر میتوانیم در کانونهای شورشی سازمان مجاهدین پیدا کنیم و خوشحالم که در این راه قدم گذاشتم تا بتوانم به وظیفه انسانی و اسلامی خودم جامه عمل بپوشم. و در واقع این راهیست که بذرش از خون شهدای دهه ۶۰ کاشته شده است. شهدای ۳۰ خرداد، ۵ مهر و ۳۰هزار زندانی قتلعام شده، راه زندانیان مجاهدی که سرموضع بودند اما از آرمان آزادی خلقشان کوتاه نیامدند.
همبندیهای شهیدم «بهروزاحسانی» و «مهدی حسنی» از قهرمانهای این راه بودند، و من هم چون مجاهدان اشرفی و زندانیان مجاهدی چون بهروز و مهدی سوگند میخورم که هرگز از سرنگونی رژیم پلید آخوندی دست نکشم و از این مسیر کوتاه نیایم.
حالا خامنهای درگرداب این بحرانها که تمام حکومتش را دربر گرفته، با افزایش اعدامها میخواهد اوج سرکوبش را نشان بدهد و در جامعه انفجاری رعب و وحشت ایجاد کند، تا شاید از سرنگونی نجات پیدا کند، ولی کور خوانده، این رژیم چه با اعدام و چه بیاعدام سرنگون میشود و باید بشود و این قطعی است به حکم تاریخ. و این سرنگونی هم به دست کانونهای دلیر شورشی و مردم آزاده ایران حتماً محقق میشود
بدون شک روز آزادی و خوشبختی مردم ایران از یوغ آخوندهای دینفروش بهزودی فرا خواهد رسید و این سعادت بزرگی بود که از طریق سازمان توانستم توی این مسیر گام بردارم، مسیر سرنگونی مسیر برقراری جمهوری دموکراتیک و حاضرم توی این راه عمرم و دار و ندارم را بدهم تا خلق قهرمان ایران همه چیز بهدست بیاورد و این را از خواهران و برادران مجاهدم الگو گرفتهام به رهبری برادرمسعود و خواهر مریم که سوگند خوردهاند تا دار و ندارشان رابدهند، تا خلق قهرمان همه چیز بهدست بیاورند.
و در آخر، این چند خط آخر را عینا از روی متن برایتان میخوانم:
سپاس خدا را که مرا به این مسیر هدایت کرد. باشد که تا آخر شایستگی داشته باشم که جانم فدیه راه رهایی مردمم باشد و باور قطعی دارم که در شرایط فعلی، اعدام ما، جوانان را مرعوب نخواهد کرد، بلکه عزم آنان را برای سرنگونی این رژیم و استقرار حاکمیت مردمی استوارتر میسازد. پس چه باک!
من المومنین الرجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
مرگ بر اصل ولایت فقیه
درود بر ارتش آزادیبخش ملی ایران
درود بر رهبر کبیر ارتش آزادیبخش برادر مسعود
مرگ بر خامنهای، درود بر مسعود و مریم رجوی، لعنت بر خمینی،
حاضر، حاضر