محل تولد: سبزوار
سن: ۱۹
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: سبزوار
تاریخ شهادت: ۶-۶-۱۳۶۰
مجاهد شهید مسعود خلیلزاده، متولد سبزوار، در ۱۹سالگی و با تحصیلات متوسطه، در راه آزادی ایران جان باخت. او جوانی ورزشکار، پرشور و استوار بود که حتی در روزهای اسارت و در آستانه اعدام، حاضر نشد در برابر دشمن سر فرود آورد.
مسعود میگفت:
«من کشتهشدن را به تسلیم ترجیح میدهم، من پیش دشمن زانو نمیزنم، من فرزند انقلاب مشروطیت ایرانم، من از اعقاب بابک خرمدین هستم، که در نزد خلیفه عرب آنچنان رشادت و عظمت از خود بروز داده است.»
سالها بعد، یکی از کسانی که مسعود را از نزدیک دیده بود، هنوز چهره او را بهروشنی به یاد داشت. او میگفت مسعود ورزش میلیشیا را به او یاد داده بود و هر روز ورزش میکرد. با اینکه میدانست بهزودی اعدام خواهد شد، برنامه زندگیاش را حفظ کرده بود؛ غذایش را مرتب میخورد، مطالعه میکرد و ورزشش را انجام میداد. دیدن آن جوان در روزهای پایانی عمر، با آنهمه سرزندگی و استواری، به اطرافیانش انگیزه میداد.
وقتی پاسداران او را برای بازجویی یا انتقال از سلول بیرون میبردند، چشمهایش را میبستند و مسعود با مشتهای گرهکرده راه میرفت. برخورد او با پاسداران از موضع تسلیم نبود. اگر پاسداری به او بیحرمتی میکرد، در برابرش میایستاد و واکنش نشان میداد. حتی پاسدارانی که از بستگان او بودند، دربارهاش میگفتند:
«این هم مسعود رجوی سبزواریهاست.»
پس از انفجار دفتر نخستوزیری و کشتهشدن رجایی و باهنر، فضای سرکوب در سبزوار شدت بیشتری گرفت. پاسداران با بلندگو در شهر اعلام کردند که دیگر به زندانیان مجاهد رحم نخواهند کرد و همه آنان را اعدام خواهند کرد.
در همان روزها، ۹ مجاهد خلق در تپههای شمال سبزوار تیرباران شدند؛ در حالی که بنا بر روایتهای نقلشده، تا آن زمان حتی یک عملیات نظامی نیز در سبزوار انجام نشده بود. خبر اعدامها بهسرعت در سراسر شهر و روستاهای اطراف پیچید.
یکی از روحانیان قدیمی سبزوار، آقای علوی، به احکام اعدام اعتراض کرد؛ اما اعتراض او نیز با اتهام جانبداری از مجاهدین روبهرو شد و به آن توجهی نشد.
مردم سبزوار صبحگاه پس از آن شب خونین، با خبر اعدام ۹ جوان روبهرو شدند؛ ۹ مجاهد خلق که در سرزمین تاریخی سربداران، سرزمینی که نام شیخ حسن جوری و عبدالرزاق باشتینی را در حافظه خود داشت، به جوخه اعدام سپرده شدند.
۹ سربدار؛ ۹ مجاهد خلق؛ ۹ گل سرخ.
یکی از این گلهای سرخ، مسعود خلیلزاده بود؛ جوانی که پدرش مدیر دبیرستان بود و بسیاری از شاگردان و مردم منطقه او را میشناختند.
شب ۹ شهریور، در خانه همسایه سر و صدایی برخاست. خبر شهادت مسعود به خانواده رسیده بود. عمه رقیه با شنیدن خبر، از شدت اندوه بیهوش شده بود. مادر و پسرش بر بالای سر او گریه میکردند. وقتی به هوش آمد، با دیدن کسی که خبر را شنیده بود، فریاد زد:
«مسعودم را کشتند!»
و دوباره از شدت اندوه بیهوش شد.
حتی کسانی که از نظر فکری با مسعود اختلاف داشتند، در برابر این جنایت سکوت نکردند. یکی از نزدیکان که گرایش مارکسیستی داشت، با شنیدن خبر اعدام مسعود چنان متأثر شد که همه اختلافات فکری را کنار گذاشت و برای رساندن عمه رقیه به بیمارستان، خودرو آماده کرد.
همان شب، اصغر، دبیر زبان، با ماشین ژیان خود پدر مسعود و چند نفر از اهالی ملایجرد را به شهر برد.
فردای آن روز، برای شناسایی پیکرهای شهیدان به سردخانه بیمارستان امداد سبزوار رفتند. ۹ پیکر زیر پتو قرار داشت. در کنار یکی از آنها کفشی کوچک افتاده بود؛ نشانهای از حضور یک نوجوان در میان قربانیان.
پدر مسعود در برابر یکی از پتوها ایستاد. با اشاره دست، هیکل درشت و تنومند جوانی را که زیر پتو آرام گرفته بود، شناخت. فریادی از عمق وجود کشید و بیهوش شد.
او، پدر مسعود بود.
پدر مسعود و دوستانش، پیکر پاک مجاهد شهید مسعود خلیلزاده را به روستای ابارش در اطراف سبزوار منتقل کردند تا او را به خاک بسپارند.
چهار گلوله ژ-۳ به سینهاش شلیک شده بود. آثار گلولهها از جلو کوچکتر و از پشت بدن کاملاً باز شده بود. اما چیزی بیش از زخم گلولهها در پیکر مسعود دیده میشد: دستهای نیمهمشت او.
همان دستهایی که نشان میداد این جوان تا آخرین لحظه، تسلیم نشده بود و با مشتهای گرهکرده به استقبال مرگ رفته بود.
پیکر مسعود را در حوضچه چاه آبی که در همان نزدیکی قرار داشت، شستند. خون از محل اصابت گلولهها جاری شد و آب حوضچه را سرخ کرد؛ جریان آب، خون او را با خود در مسیر جوی برد.
حاجی احمد، پیرمحمد، گلمحمد و موسیالرضا خلیلزاده، با دیدن آن صحنه، قامت رعنا و تنومند آن جوان را در آب خونآلود دیدند و بلندبلند گریستند.
در مراسم تشییع مسعود، مادرش، انور افتخاری، شیرینی پخش کرد. روستای ملایجرد در سوگ فرزند مدیر خود فرو رفته بود و مردم داغدار، خشم و اعتراض خود را به زبان میآوردند.
یک ماه پیش از اعدام، مسعود را در بازداشتگاه دیده بودند. او گفته بود که میخواهند اعدامش کنند. باور کردن اینکه آن جوان رعنا و پرشور دیگر بازنخواهد گشت، برای نزدیکانش بسیار سنگین بود.
سالها بعد نیز خاطره آن شب از ذهن شاهدان پاک نشد. هر بار که به دشت میرفتند و چشمشان به ارتفاعات شمال روستا میافتاد، صحنه اعدام مجاهدین در ذهنشان زنده میشد.
خرمنهای گندم نیز خاطره دیگری را زنده میکردند؛ خاطره شبی که آن مجاهدان، پیش از اعدام، پس از اجرای نمایشنامهای، ترانهای میخواندند:
«برخیز، بردار دهقان، آمد بهسر دوران نامرادی...»
و در ادامه، از گندم طلایی و عصمت خدا میخواندند.
خاطره مسعود حتی در سادهترین لحظات زندگی نیز دست از سر شاهدان برنمیداشت.
روزی، هنگام تشنگی، یکی از آنان برای نوشیدن آب کنار چاه رفت. آب زلال و شیرین با فشار از لوله بیرون میآمد. دستهایش را زیر جریان آب گرفت تا بنوشد؛ اما چشمش به حوضچه افتاد.
ناگهان تصویر پدرش و دو پیرمرد را دید که پیکر مسعود را در همان آب میشستند؛ خون از زخمهای گلوله جاری میشد و آب را آرامآرام سرخ میکرد.
دیگر نتوانست بماند. آرام از آنجا دور شد.
شهادت مسعود تنها یک خانواده را داغدار نکرد. پس از شهادت او، شماری از بستگان پدریاش که پیشتر طرفدار حکومت بودند، مسیر خود را تغییر دادند و به مخالفان پیوستند.
پدر مسعود نیز پیوند عمیقی با خانوادهای برقرار کرد که در روزهای سخت شهادت فرزندشان در کنار او ایستاده بودند. هر بار که از مشهد به ملایجرد میآمد، نخست به خانه آنان میرفت و سپس به دیدار بستگان خود میشتافت.
و در خانه او، دفترچهای از شعرها وجود داشت.
پدر مسعود تعریف میکرد که مدتی که در مشهد زندگی میکرد، هر روز در کنار اتوبان وکیلآباد پیاده راه میرفت و در سوگ فرزندان شهیدش شعرهایی را زیر لب زمزمه میکرد. شعرها را میخواند و با هر بیت، اشک از چشمانش جاری میشد.
مسعود خلیلزاده در ۱۹سالگی رفت؛ اما تصویر جوانی که با چشمهای بسته و مشتهای گرهکرده به سوی مرگ رفت، در حافظه کسانی که او را دیدند باقی ماند.
او تسلیم را نپذیرفت.
او زانو نزد.
و نامش در شمار مجاهدان شهید دهه ۶۰ ایران و فرزندان سربدار سبزوار باقی ماند.

0 comments:
ارسال یک نظر