محل تولد: ساوه
سن: ۲۷
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۶-۹-۱۳۶۰
محل زندان: مشهد
زندانی زمان شاه: سه سال از ۱۶ آذر۱۳۵۴ تا ۱۶ آذر ۱۳۵۷ در زندان مشهد
نحوه شهادت : تیرباران
محمد نوروزی، مجاهد خلق، در سال ۱۳۳۳ در خانوادهای فقیر در یکی از روستاهای ساوه چشم به جهان گشود. دوران ابتدایی را در ساوه و تحصیلات متوسطه را در تهران گذراند. شرایط سخت مالی خانواده باعث شده بود که ادامه تحصیل برایش دشوار باشد و حتی تصمیم داشت تحصیل را رها کند؛ اما با اصرار یکی از بستگان که هزینه تحصیل او را برعهده گرفت، در کنکور شرکت کرد و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران پذیرفته شد.
محمد در دانشگاه با سازمان مجاهدین آشنا شد و خیلی زود در کنار دانشجویان هوادار سازمان، در فعالیتهای دانشجویی علیه دیکتاتوری شاه شرکت کرد. همین فعالیتها سرانجام به دستگیری او در روز ۱۶ آذر ۱۳۵۴ توسط ساواک انجامید.
محمد را به شکنجهگاه بردند. در زیر شکنجههای مختلف، از جمله ضربات کابل، آثار جراحات برای مدتها بر بدنش باقی ماند؛ اما او در برابر شکنجهها ایستادگی کرد و سرانجام در بیدادگاه شاه به ۱۲ سال زندان محکوم و به زندان مشهد منتقل شد.
سه سال از جوانی محمد در زندان گذشت؛ از ۱۶ آذر ۱۳۵۴ تا ۱۶ آذر ۱۳۵۷. اما زندان نتوانست اراده او را درهم بشکند. محمد در زندان از نزدیک با آموزشهای سازمان آشنا شد و به یک کادر همهجانبه تبدیل گردید.
پس از سه سال، در ۱۶ آذر ۱۳۵۷ از زندان آزاد شد؛ اما آزادی برای او پایان مبارزه نبود. محمد پس از آزادی، در تظاهرات علیه شاه در تهران حضوری فعال داشت و پس از پیروزی انقلاب، در بخش حفاظت سازمان و مدتی نیز در مسئولیت حفاظت و انتظامات ستاد مرکزی سازمان در تهران، با نام «انزلی»، به فعالیت پرداخت.
در انتخابات مجلس شورای ملی سال ۱۳۵۸، محمد نوروزی کاندیدای سازمان در شهر ساوه بود.
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز مرحله جدید مبارزه، محمد در قسمت نظامی سازمان، تحت مسئولیت مجاهد شهید محمد منصوری، فرمانده هادی راضی، به فعالیتهای خود ادامه داد.
اواخر مهرماه ۱۳۶۰، بازجویان دادستانی خمینی با این تصور که محمد در روستای زادگاهش در ساوه مخفی شده است، حدود دو هفته در آن منطقه برای دستگیری او به کمین نشستند؛ اما بدون اینکه موفق شوند، بازگشتند.
سرانجام در روز ۱۲ آبان ۱۳۶۰، محمد هنگام اجرای یک قرار در تهران توسط فردی که او را شناسایی کرد، لو رفت و با هجوم پاسداران دستگیر شد.
آنچه پس از دستگیری بر محمد گذشت، در خاطرات مکتوب یکی از برادران مجاهد که از نخستین روزهای زندان اوین با او همبند بود، ثبت شده است.
صبح ۱۷ آبان ۱۳۶۰، در بند ۲۰۹ اوین، ناگهان در سلول باز شد. پاسداری نقابدار، فردی نیمهجان را که روی ویلچر بود به داخل سلول آورد و او را روی زمین انداخت و رفت.
همبندیان به سوی او رفتند، زیر بغلش را گرفتند و کمک کردند بنشیند. سراسر بدنش متورم، کبود، مجروح و خونین بود. صورتش کاملاً سیاه شده و چشمانش پر از خون بود. پاهایش بهشدت متورم و مجروح و دستهایش تقریباً از کار افتاده بود.
از او پرسیدند: «اینجا کجاست؟»
محمد با آرامش پاسخ گرفت که اینجا بند ۲۰۹ اوین است.
از او پرسیدند چه بر سرش آمده است.
محمد، با همان روحیه استوار، لبخندی زد و گفت:
«بلا نیست، نعمت است... آزمایش است.»
سپس شرح داد که روز ۱۲ آبان هنگام اجرای قرار، شناسایی و محاصره شده است. هنگامی که قصد داشته از سلاحش استفاده کند، با ضربات قنداق سلاح و شوک الکتریکی مورد حمله قرار گرفته و سپس قرص سیانور را جویده است. او را به بیمارستان لقمان منتقل کرده و معدهاش را شستوشو دادهاند و پس از آن به اوین بردهاند.
در اوین، ساعتها تحت شکنجه قرار گرفت. بازجویان شیفت به شیفت عوض میشدند و شکنجه ادامه پیدا میکرد. محمد برای آنکه اطلاعاتی به دست بازجویان ندهد، خود را برای ساعتها بیهوش نشان داده بود.
پس از آن نیز وقتی شکنجهگران تلاش کردند از او اطلاعات بگیرند، محمد مقاومت کرد. بنا بر همان خاطره مکتوب، او در برابر بازجویان شعار میداد و با تکرار سخنان مجاهدان پیشین، بر عزم خود برای ندادن اطلاعات تأکید میکرد.
او جملهای از شهید مهدی رضایی را نیز تکرار میکرد:
«حسرت یک آخ را هم به دلتان خواهم گذاشت، تا چه رسد به اطلاعات دادن!»
محمد دو بازجو داشت؛ یکی با نام «یاسر»، مسئول بند ۲۰۹، و دیگری حسین محمدی، معروف به مصطفی پورمحمدی. بنا بر خاطرات همبندیان، این دو در جریان بازجویی و شکنجه او حضور داشتند.
با وجود آن همه شکنجه، روحیه محمد برای زندانیان سیاسی شگفتانگیز بود. شادابی و استواری او در زندان زبانزد شده بود؛ گویی شکنجهگران نتوانسته بودند چیزی از اراده او کم کنند.
در یکی از روزها، چند فرد نقابدار با ادعای اینکه از «هیأت بازدید از بیت امام» هستند، وارد بند شدند و گفتند آمدهاند مشکلات زندانیان را بشنوند.
محمد با همان صراحت همیشگی پرسید: اگر برای بازدید آمدهاید، چرا صورتهایتان را پوشاندهاید؟
او سپس از وضعیت زندان، شکنجه زندانیان، بیخبری خانوادهها، نبود امکانات اولیه، نبود کتاب و روزنامه و شرایط سخت زندانیان سخن گفت و خواست همه این مسائل را به گوش مسئولان برسانند.
در ادامه، هنگامی که یکی از افراد حاضر از دیگران خواست از سلول خارج شوند، محمد با صدای بلند خطاب به او گفت که در گزارش خود بیاورد که اعترافات زندانیان تحت شکنجه گرفته میشود.
این صحنه نیز نشان دیگری از روحیه مقاوم محمد در زندان بود؛ روحیهای که حتی در شرایطی که جسمش زیر شکنجههای سنگین قرار گرفته بود، تسلیم ترس نشد.
محمد در ۱۴ آذر ۱۳۶۰ به دادگاه برده شد. پس از بازگشت به سلول، برای همبندیانش تعریف کرد که در دادگاه از سازمان دفاع کرده و رژیم را مورد اعتراض قرار داده است.
حاکم شرع به او گفته بود که اعدامش خواهد کرد و چنان خواهد کرد که «مرغهای آسمان» به حالش گریه کنند.
محمد در پاسخ گفته بود:
«خیلی دوست دارم گریه مرغان آسمانی را ببینم.»
دو روز بعد، صبح ۱۶ آذر ۱۳۶۰، برای اجرای حکم اعدام او را از سلول فراخواندند.
همبندی او نوشته است که محمد، برخلاف انتظار، با روحیهای شاداب و سبکبال از جا برخاست و برای آخرین رفتن آماده شد.
آن شب، پاسداری که خود را «دکتر سلمان» معرفی میکرد، در سلول را باز کرد و خبر داد:
«امروز صمد اعدام شد.»
محمد نوروزی، پس از ۳۵ روز زندان و شکنجه، در روز ۱۶ آذر ۱۳۶۰ در اوین تیرباران شد.
و این روز، یک ویژگی تلخ و نمادین دیگر نیز داشت: محمد نوروزی در سالروز تولدش به شهادت رسید.
او سه سال از جوانی خود را در زندان شاه گذرانده بود، پس از آزادی دوباره به مبارزه بازگشته بود، در زندان خمینی زیر شکنجه قرار گرفت و تا آخرین لحظه بر موضع خود ایستاد.
محمد نوروزی در ۲۷سالگی، زندگی خود را در راه آرمانی که انتخاب کرده بود به پایان رساند و به کاروان شهیدان مجاهد خلق پیوست.
یاد محمد نوروزی گرامی و نامش ماندگار.

0 comments:
ارسال یک نظر